هنوز کسی هست؟!شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥-٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

فیس بوک، اینستاگرام، تلگرام و... این قدر زیاده شده‌اند که سه سال شده که اینجا را آپدیت نکردم! بین این همه شبکه مجازی مگر کسی هنوز وبلاگ می‌‌خواند؟!

اما نمی‌دانم چرا امروز دوباره یادش افتادم و می‌خواهم دوباره به یاد گذشته مطالبم را اینجا هم بگذارم؛ هنوز کسی هست؟!


برچسب‌ها: مرسده مقیمی, سینمانوشته

یادمان باشد که قلب مردم ارث پدری هیچ‌کس نیست!جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢-۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

نمایش بادی که تو را خشک کرد، مرا برد

 

 

به بهانه نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد/یادمان باشد که قلب مردم ارث پدری هیچ‌کس نیست!

 


از همان روزهای پیشین اولین اجرای نمایش "بادی که تو را خشک کرد، مرا برد" که حرف و سخن‌های بسیاری پیرامونش به گوش می‌رسید و صرفا به سبب حضور پژمان جمشیدی در عرصه‌ی تئاتر به شدت مورد نقد قرار گرفته بود بر آن شدم که هنگامی برای نمایش بنویسم که به پایانش نزدیک شده باشد تا من هم مانند برخی به سبب مسائل فرامتنی با قضاوت زودهنگام کار را ارزیابی نکنم و بی‌جهت بر آن نتازم و به همین دلیل با این‌که این نمایش را در روزهای نخستین اجرایش دیدم نوشتن برای آن را تا روزهای پایانی به تعویق انداختم.
نمایش بادی که تو را خشک کرد، مرا برد به نوعی ادامه‌ایست بر تئاتر چشم‌هایی که مال توست. بهاره رهنما در حالی  آن نمایش را سال گذاشته بر اساس داستانی از خودش و با بازی خودش روی سِن برد که کسی مرد قصه را نمی‌دیدید و متوجه نمی‌شد که چرا همسرش را ترک کرده، حالا به نظر می‌رسد علی نرگس‌نژاد کارگران و نویسنده‌ی تئاتر بادی که تو را خشک کرد مرا برد با نگاهی به داستان چشم‌های بهاره رهنما خواسته جوابی به پرسش‌های ببینندگان نمایش چشم‌هایی که مال توست باشد در عین حال تئاتری کاملا مجزا با فضایی پست مدرن
نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد روایت غیر خطی و موهوم یک زن از خیالات خود است. ظاهرا بناست همسری که او را مدت‌هاست رها کرده به تهران بیاید و دیداری صورت گیرد حالا زن شاید چند ساعت پیش از این دیدار در حال تصور کردن اتفاقاتی است که ممکن است روی دهد البته این چیزی نیست که بیننده از ابتدا متوجه شود اما روایت غیر خطی و ناهمگون بودن قصه در فواصل مختلف و همچنین آشفتگی تعمدی در روایت، آن حس فکر و خیال را به ذهن متبادر می‌کند. اما وقتی بیننده متوجه می‌شود تمام آنچه که دیده خیالات بهار بوده که در لحظه‌ی آخر تازه پژمان وارد آتلیه می‌شود.
این‌که نرگس‌نژاد تئاترش را در ادامه تئاتر موفق بهاره رهنما و با بازی خود او ساخته است و برای بازیگر مقابل او نیز سراغ کسی رفته که با پخش سریال "پژمان" مجددا سر زبان‌ها افتاده و به خاطر حسن برخوردش با مردم و اخلاق‌مداری‌اش از محبوبیت بالایی برخوردار است؛ نشان از هوشمندی او در استفاده از فرصت‌ها دارد که می‌شود به زعم عده‌ای از آن به عنوان فرصت‌طلبی یاد کرد اما به گمان من استفاده از فرصت‌ها به نحو درست فرصت‌طلبی نیست بلکه از کنارش گذشتن آن هم صورت توانایی اجرایی کردن آن فرصت‌سوزی است!
در یک تئاتر دو نفره آن چه بیش از هرچیز به چشم می‌آید و در خاطر می‌ماند بازی بازیگران است، آن هم برای تئاتری که میزانسن شلوغی ندارد و به سبب استفاده از یک بازیگر تازه وارد غیرتئاتری مورد هجمه‌ی انتقادات و بعضا اهانت‌ها قرار گرفته است.
پیش از دیدن نمایش هم مطمئن بودم جمشیدی از پس این کار بر می‌آید و اتفاقا گواه حرفم پیشینه‌ی بازی اوست. او در سریال پژمان در سکانس‌هایی ـ برای مثال سکانسی که بعد از عینک زدن مقابل آینه بازی می‌کند ـ بازی بی‌کلام و وابسته به بادی لنگوئج از خود ارائه می‌دهد و در برانگیختن حس همذات‌پنداری مخاطب نیز موفق عمل می‌کند. می‌توانم نام ببرم بازیگران شناخته‌شده‌ای را که بدون دیالوگ قادر نیستند بازی چشمگیری از خود به نمایش بگذارند و حس‌شان را منتقل کنند و به کلی از زبان بدن بی‌بهره‌اند اما پژمان جمشیدی در نخستین تجربه‌ی بازیگری‌اش از پس چنین مهمی برمی‌آید علاوه بر این‌که به کررات در طول سریال از موقعیت‌های کمیک به تراژیک نزدیک می‌شود و برعکس بی‌آن‌که خطا برود و همه‌ی این‌ها یعنی او از پس بازیگری برمی‌آید. تنها نکته‌ای که در مورد تئاتر باقی می‌ماند تفاوت مدیوم‌ها بود و این‌که بازی در تئاتر به خاطر فضای آن تجربه و مهارت بالایی می‌طلبید.
جمشیدی در مقابل، بازیگری حرفه‌ای را داشت که می‌توانست کمک بزرگی برایش باشد اما از طرفی حضور رهنما به عنوان کسی که بارها تجربه‌ی کار در تئاتر را در کارنامه داشت می‌توانست باعث شود نواقص احتمالی او بیشتر دیده شود.
با تمامی حرف‌ها و سخن‌ها و با شرایط موجود کار جمشیدی از همه سخت‌تر بود.
روزی که به تماشای نمایش نشستم اجراهای اول بود و اجراهای اول برای بازیگری که سال‌ها روی سن بوده هم دشواری‌های خاص خود را دارد چه رسد برای کسی که برای اولین بار به روی صحنه رفته است، به خاطر تمام این احتمالات از همان لحظه‌ی اول بازی جمشیدی را در نظر گرفتم حتی زمانی که رهنما با بازی حسی و برون‌ریزش اشک مخاطب را در می‌آورد حواسم به واکنش‌های جمشیدی بود و باید بگویم جمشیدی دقیقا همانی بود که انتظار داشتم.
وقتی تئاتر شروع شد جمیعت کل سالن را پوشانده بود و حتی پله‌ها میزبان تماشاگران بودند. بیش از 70٪ این تماشاگران به خاطر پژمان جمشیدی جمعه‌ شب راهی تالار حافظ شده بودند این میان عده‌ای یا مناسبات تئاتر را نمی‌دانستند یا شور و شعف‌شان مانع می‌شد آن را رعایت کنند و به همین خاطر از دور و نزدیک صداهای قربان صدقه رفتن به گوش می‌رسید و گاهی هم بچه‌هایی که همراه پدر و مادرشان آمده بودند می‌گفتند: "پژمان دوستت داریم" در تمامی این لحظات منتظر بودم جمشیدی تپق بزند یا حواسش پرت شود و دیالوگش را فراموش کند، البته طبعا او این‌قدر هوادار داشته و دیده که نخواهد با دیدن آن‌ها دست و پایش را گم کند اما ابراز علاقه وسط کوچه و خیابان از زمین تا آسمان فرق دارد با زمانی که مشغول دیالوگ گفتنی و به خاطر زنده بودن تئاتر هر اشتباهی جبران ناپذیر خواهد بود و کافی بود یک لحظه تسلطش را بر صحنه از دست بدهد تا قافیه را به کلی ببازد اما جمشیدی کاملا مسلط بر صحنه بی آن‌که حتی ناخواسته به حرف‌های پیرامونش واکنشی نشان دهد غرق در نقشش بود.
یکی دیگر از لحظه‌های سخت اجرای او لحظه‌ای بود که باید روی صندلی بیهوش می‌شد. در سینما و تلویزیون هم خیلی وقت‌ها کارگردان موفق نمی‌شود به بازیگرش حالی کند که هیچ آدمی در خواب این‌طور آشکارا نفس نمی‌کشد و بدنش تقریبا ثابت است! اما جمشیدی در تمام مدت بیهوشی حواسش به نفس کشیدنش بود و همین باعث می‌شد که کاملا باور شود وقتی بهاره رهنما چشم‌هایش را می‌بنند و روی آن رنگ می‌پاشد حتی سهوا تکان نمی‌خورد و خیلی بی‌انصافی است که بخواهیم رعایت این ریزه‌کاری‌ها در اجرای او سهوی بدانیم!
دیگر کار سخت جمشیدی در این نمایش بازی کردن حالات گوناگون بود. چون در تمام مدت ما با خیال بهار مواجهیم هر لحظه یک اتفاق می‌افتاد، در لحظه‌ای که بهار از بدبختی‌اش می‌گوید از این‌که راهی امامزاده صالح می‌شود تا خدا کاری برایش بکند پژمان باید با تأسف و در عین حال خونسرد به او نگاه کند، در برخی لحظات باید بهار را مسخره کند و در جواب زاری‌های او بگوید برو دکتر! و در جایی باید بگوید که زنش را کشته و تمام مدت به فکر بهار بوده و درست لحظه‌ای بعد او را مسخره کند که این را گفتم چون تو دوست داشتی بشنوی! و جالب این‌که جمشیدی تمام این حالات را در آورده و مخاطب را به همزات‌پنداری وا می‌دارد. کاری می‌کند که مخاطبی که با بازی رهنما اشکش در آمده از بی‌قیدی او عصبانی شود و حتی زیر لب به او ناسزا بگوید! در لحظه‌ای دیگر به او حق داده و حتی برایش دل بسوزاند!
گرچه که بازی تأثیرگذار رهنما در شکل‌دهی نقش مقابل اهمیت به سزایی دارد اما باید این را در نظر گرفت که هرچقدر بازی خوب و حرفه‌ای رهنما در کار جمشیدی نمود داشته بازی جمشیدی هم در کار او خودش را نشان داده است، جمشیدی در نخستین تجربه‌ی تئاترش به رغم‌ تمام بازتاب‌های منفی‌ای که پیش از اجرای نمایش! گرفت توانست بازیگری مسلط بر صحنه و پارتنری خوب برای رهنما باشد، او توانست مخاطب را با خود همراه کند و در کارش لغزش نداشته باشد و همین داشتن تسلط و نداشتن لغزش در اولین تجربه دستاوردی بزرگ برای بازیگری است که تازه راهش را آغاز کرده است.
نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد به زودی تمام می‌شود اما یادمان باشد که استفاده از فرصت‌ها جرم نیست بلکه هوشمندی است.
یادمان باشد که تمامی بزرگان هنر در سراسر دنیا یک نقطه‌ی آغاز داشته‌اند.
یادمان باشد اتفاق بزرگی است که کسی به واسطه‌ی اخلاق خوشش و استعدادی که از خود نشان داده است خیلی‌ها را برای اولین بار راهی تئاتر کرده.
یادمان باشد که خیلی‌ها به خاطر جمشیدی به تئاتر رفتند ولی حالا تئاتر را دوست دارند و باز هم به تئاتر می‌روند و این ابدا اتفاق کوچکی نیست.
یادمان باشد جمشیدی می‌توانست محبویبتش را جای دیگری خرج کند! می‌توانست به جای کشاندن مردم به تئاتر برای یک کالا تبلیغ کند و اتفاقا سود مالی ببرد نه این‌که به اقتصاد تئاتری که همه می‌دانیم برای بازیگر پولی ندارد کمک کند.
یادمان باشد که بزرگان و ستاره‌هایی بودند که به تئاتر آمدند و در همان اجرای اول این‌قدر اشتباه داشتند که شب دوم بازیگری دیگر جایگزین‌شان شده!
یادمان باشد که هر بازی خوب نیازمند پارتنری خوب و کاربلد است مخصوصا در اجرایی دو نفره و حتی بازیگری حرفه‌ای نمی‌تواند با پارتنری بد نقش را آن طور که باید نشان بدهد.
یادمان باشد که حالا روزها از آن قضاوت‌های عجولانه گذشته و جمشیدی سربلند از سکوتش به تلاشی که به ثمر نشسته نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و عده‌ای ناگزیر به سکوت‌اند.
یادمان باشد که اگر جمشیدی یا هرکسی خوب نباشند حذف خواهند شد و آنی که هم کوشاست هم مهر تأییدش را از مردم می‌گیرد با داد و فریاد کسی حذف نخواهد شد!
و یادمان باشد هیچ عرصه‌ای، دقیقا هیچ عرصه‌ای ارث پدری‌مان نیست که اگر هم هر عرصه‌ای ارث پدری‌مان باشد؛ قلب مردم ارث پدر هیچ‌کس نیست!

 

لینک مطلب

 



برچسب‌ها:

تلاش برای فرار از مارپیچ سکوت/نگاهی به سر به مهرپنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢-۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

سر به مهر

 

 

نگاهی به "سر به مهر"

تلاش برای فرار از مارپیچ سکوت

 


مرسده مقیمی ـ الیزابت نوئل نئومن در سال 1974 میلادی نظریه‌ای را عنوان کرد که مسئله‌ی مهمی به نام "افکار عمومی" را پی‌ریزی کرد. به همین سبب نئومن یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان علم ارتباطات است. نظریه‌ی او نه تنها پس از گذشت سال‌ها رد نشده بلکه بیشترین کاربرد را در روابط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و به ویژه میان‌فردی ما ایفا می‌کند.
نئومن در نظریه‌ی مارپیچ سکوت مطرح می‌کند: "افراد درصورتی که دریابند عقاید و افکار آن‌ها درسطح جامعه در اقلیت قرار دارد کمتر تمایل می‌یابند، آن را ابراز نمایند. در واقع، آنان نگرانند که مبادا به خاطر عقایدشان از سوی جامعه طرد شوند و در انزوا قرار گیرند و یا به دلیل آن‌ها، از سوی جامعه تحت فشار(انتقام جویی – تلافی ...) قرار گیرند. به عبارت دیگر، در چنین شرایطی افراد تمایل به سکوت اجتماعی دارند. اما در مقابل درصورتی که افراد دریابند که عقاید آنان به گروه اکثریت جامعه متعلق است، تمایل بیشتری دارند تا در مورد عقاید خود صحبت کنند."
بدیهی است نظریه‌ی نئومن قابل تسری به انواع ارتباطات است اما با نگاهی به پیرامون‌مان در می‌یابیم که این نظریه در روابط انسانی و میان‌فردی نمودی بیشتر دارد. فرض بگیرید در جمعی قرار گرفته‌اید که همگی مایلند برای ناهار به فست‌فود بروند اما شما رستوران را ترجیح می‌دهید. در صورت ابراز عقیده و با توجه بر غلبه‌ی اکثریت بر شما یا ناچارید در مارپیچ سکوت قرار بگیرید و راهی فست فود شوید یا ناگزیرید از جمع جدا یا در واقع طرد شوید.
نئومن در نظریه‌اش بر غلبه‌ی اکثریت بر اقلیت تأکید می‌کند؛ اتفاقی که ناخواسته می‌افتد اما گاهی ممکن است شخص بنا به دلایل شخصیتی خودش گمان برد که عقیده‌اش در اقلیت قرار دارد و به محض ابراز آن مورد استهزا قرار می‌گیرد و در نهایت طرد می‌شود؛ در چنین شرایطی ترس بر او غلبه کرده و برای از دست ندادن جمع خودش را در مارپیچ سکوت قرار می‌دهد و از بیان عقیده‌اش می‌هراسد.
صبای "سر به مهر" دقیقا دست در گریبان چنین بحرانی است. او گمان می‌کند اگر بگوید نماز می‌خواند مورد تمسخر قرار می‌گیرد و رانده می‌شود برای همین با پای خودش به سمت مارپیچ سکوت گام برمی‌دارد و کم کم در آن غرق می‌شود و ما با سر به مهر همراه می‌شویم تا دست و پا زدن او برای بیرون آمدن از این مارپیچ را ببینیم.
مقدم‌دوست بی آن که بخواهد با اولین ساخته‌اش دست گذاشته است روی بحثی مهم در روابط انسانی، گرچه خود او اصرار دارد فیلمش درباره‌ی نماز است و با این تعریف غلط پی‌رنگ داستانی‌اش را تا حد یک تله فیلم تنزل می‌دهد اما در واقع چنین نیست. البته همین نگاه فیلمساز و محدود کردن فیلمش به نماز در برخی لحظات سبب شده که فیلم در اندازه‌ی مدیوم سینما نباشد اما خوشبختانه به کلیت فیلم لطمه نزده است. صبا با بحرانی شخصیتی مواجه است او همیشه خود را در اقلیت می‌پندارد و این سبب می‌شود همیشه در اضطراب به سر ببرد و مجبور شود برای خواندن نماز به فرودگاه یا طبقه‌ی آخر برج میلاد برود!
اما مشکل او فقط به نماز خواندن محدود نمی‌شود، او یک وبلاگ دارد با دوستانی وبلاگی که حتی با آن‌ها در دنیای حقیقی قرار می‌گذارد اما وحشت دارد خودش را معرفی کند چرا که نگران است آن‌هایی که از حرف‌های دل او از طریق وبلاگش باخبرند به سخره‌اش بگیرند.
او حتی در ابراز علاقه به پسری که از او خواستگاری کرده عاجز است و دائما با یک نگرانی دست و پنجه نرم می‌کند.
دوست دارد در ازای نگاه داشتن فرزند همسایه پولی بگیرد اما هربار از گفتن این موضوع می‌ترسد.
او علاوه بر این‌که به شدت کم‌روست و این بحران هویتی در تمامی رفتارهایش پیداست از تنها شدن می‌هراسد که شاید مهم‌ترین دلیلش همین باشد که با توجه به سن و سالش تنها مانده است و فکر می‌کند اگر خودش باشد و عقایدش را پنهان نکند همین چند نفری را هم که در کنار خود دارد از دست می‌دهد.
او دائما احساس می‌کند مورد توهین واقع شده چرا که پیش از هرچیز و هرکس، خود اوست که صبا را مورد اهانت قرار می‌دهد و موقعیتی را که به دست خود برای خویش مهیا می‌کند را به دیگران فرامی‌افکند.
مقدم دوست و نعمت‌الله با بیانی طنز با دیالوگ‌هایی که احتمالا در خاطر مخاطب خواهد ماند به خوبی بحران شخصیتی را به تصویر می‌کشند. انتخاب لیلا حاتمی نیز یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های این فیلم است. او با تجربه و مهارتی که دارد به راحتی نقش را از آن خود می‌کند و با تکیه بر همین توانایی یک تنه فیلم را جلو می‌برد فیلمی که می‌تواند در دقایق اول مخاطب مدرن امروزی را که عادت کرده حتما فیلم درباره‌ی خیانت ببیند! را پس بزند، لیلا حاتمی با کمک متن حساب شده‌ای که در دست دارد مخاطب را با سر به مهر همراه می‌کند علاوه بر این که شهره بودنش به کمک فیلم در گیشه می‌آید.
فیلم مقدم‌دوست برای کامل شدن به یک لحظه‌ی طلایی نیازمند است، لحظه‌ای طلایی که نقطه‌ی عطف کارش باشد و چه خوب که این نقطه‌ی عطف سکانس پایانی فیلم است.
صبا با خدا قرار گذاشته تا اگر قضیه‌ی ازدواجش درست شود نگذارد نمازش قضا شود و از ابتدای فیلم با هر ترفندی که شده سر قولش ایستاده روزی که بناست با خواستگارش بیرون برود با این‌که دوستان وبلاگی‌اش می‌گویند نمازش را بخواند، نمی‌خواند تا به این بهانه امروز همه چیز را به خواستگارش بگوید اما وقتی هنگام گفتن می‌رسد باز ترس از تمسخر و طرد شدن به جانش می‌افتد و به همین دلیل گفتن راز سر به مهرش را به عقب می‌اندازد وقتی به سینما می‌رسند مصمم می‌شود برود نماز بخواند و این را از طریق پیامک به خواستگارش بگوید اما پشیمان می‌شود، به داخل سالن می‌رود و چون بی‌حوصله و کلافه است خوابش می‌برد وقتی از خواب بیدار می‌شود به سرعت با تلفن گویای اوقات شرعی تماس می‌گیرد و می‌فهمد نمازش قضا شده؛ او حالا قولش با خدا را زیر پا گذاشته است؛ حالا باید بین عذرخواهی از خدا و ترس از تمسخر و طرد شدن یکی را انتخاب کند؛ می‌تواند به بهانه‌ی قضا شدن نماز، خواندنش را به شب موکول کند اما برمی‌خیزد به نمازخانه می‌رود و آن پیامک را بالاخره ارسال می‌کند و قامت می‌بندد: "چهار رکعت نماز ظهر قضا می‌خوانم..."
نمی‌دانم بناست یک فیلم خوب چه المان‌هایی داشته باشد، اما سر به مهر خواسته یا ناخواسته یکی از مهمترین نظریه‌های علوم ارتباطات را با زبانی طنز به تصویر می‌کشد، مخاطب را با خود همراه می‌کند، از بازی متفاوت و پنج‌ستاره‌ی لیلا حاتمی بهره می‌برد، بر اهمیت آموزه‌های دینی که همگی به آن معتقدیم و به دلایل متعدد که مجال واشکافی‌اش نیست کم رنگ شده، بی‌آن که به دام شعارزدگی بیافتد تأکید می‌کند، پایانی به موقع دارد و از همه مهم‌تر عنوانی در خور محتوا و مضمون. در شرایطی که اسم فیلم‌ها عجیب و غریب‌اند و ناچاری یک کلمه از آن را بگویی به نیابت از یک خط اسم فیلم! یا سراغ فیلمساز بگردی تا وجه تسمیه‌اش را پیدا کنی، سر به مهر با عنوان مزین به ایهام پیام داستانی‌اش را با بحران شخصیت اصلی‌اش در هم می‌آمیزد و چه چیز از این بهتر که فیلم بتواند با وجود فیلمنامه‌ای نه چندان پیچیده در همه‌ی موارد تا این حد جذاب باشد؟
و چه چیزی می‌تواند از این بدتر باشد که تمامی لایه‌های زیرین فیلم که می‌تواند دلیلی باشد بر مهم و فکرشده بودن آن توسط خود کارگردان محدود شود به فیلمی برای نماز؟
یقینا ساختن فیلم در مورد یکی از مهم‌ترین مباحث دینی ما اتفاق بدی نیست اما وقتی فیلمی توانسته در لایه‌های زیرینش و در بستر موضوع نماز به مسائل مهم و کلان روانشناختی و ارتباطی بپردازد چرا تلاش می‌کند خودش را در حد یک تله فیلم سفارشی تنزل دهد؟ تلاشی که البته بی‌ثمر نمانده و خیلی‌ها را واداشته تا بگویند موضوعی مثل نماز قابلیت یک فیلم بلند سینمایی را ندارد. هر چقدر هم ما بنویسیم که نماز بهانه است برای طرح مسائلی کلان وقتی خود فیلمساز تعریفی که از فیلمش ارائه می‌دهد این است، صدای ما به گوش کسی نمی‌رسد.
حداقل کسی سلام گرم ما را به آقای مقدم‌دوست برساند و بگوید یک بار دیگر فیلمش را دقیق نگاه کند شاید متوجه لایه‌های زیرنش شد!

 

لینک مطلب


برچسب‌ها: سر به مهر, اکران زمستان 1392

نشست سریال "پژمان" در فرهنگسرای ارسبارانپنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢-٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

پژمان جمشیدی

 

 

 

پژمان جمشیدی پدیده‌ی مقوله‌ی کم‌رنگ شده‌ای به نام اخلاق/نشست سریال "پژمان" در فرهنگسرای ارسباران

 


مرسده مقیمی ـ آنچه که امروز در جلسه‌ای که برای سریال پژمان در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد (که اسمش هرچه بود الا نقد و بررسی) فقط یک نکته قابل ذکر داشت آن چیزی بود به نام پیروزی همیشگی اخلاق.

مراسم مجری به شدت کارنابلدی داشت که حتی پیش از شروع برنامه سوال‌هایش را آماده نکرده بود! و حرف‌هایی می‌زد که عوامل سریال با خنده و شوخی جواب می‌دادند. مثلا به سام درخشانی گفت: شما قبلا هم کاری با تم طنز انجام داده بود با کامبیز دیرباز که کار آقای ده‌نمکی بود! اما جز آن تجربه‌ی کار طنز نداشتید. (از تعجب سام درخشانی که بگذریم توضیح می‌دهم که منظورش از کار ده‌نمکی سریال نابرده رنج بود!)

یا جایی دیگر از مهراب قاسم‌خانی سوالی شد و او ابتدا گفت: بگذارید چند تشکر کنم وقتی تشکرهایش را کرد پرسید سوال‌تان چه بود و مجری چون یادش رفته بود چه پرسیده گفت: بگذارید یک سوال از خانم دهقان بپرسم!

و یا وقتی می‌خواست از پژمان جمشیدی سوال بپرسد ده دقیقه تعریف و تمجید کرد بعد گفت: بفرمایید آقای جمشیدی و جمشیدی که می‌خواست حرمت مجری را نگه دارد گفت: ممنون اما شما اصلا سوال نپرسیدید که من چیزی جواب بدم، یعنی من متوجه سوال‌تان نشدم!

و موارد مشابه بسیار...

امیر قادری هم که این‌قدر کار را دوست داشت که نمی‌توانست جز تعریف و تمجید چیزی بگوید. طوری که حتی درخشانی در نهایت گفت: کاش امروز واقعا نقد می‌شدیم.

البته این تقصیر قادری نیست، وقتی سریال را دوست دارد چه بگوید؟ فقط می‌تواند نقد مثبت کند دیگر.

خلاصه این‌که می‌خواستم گزارشی بنویسم از نشست امروز اما دیدم در این نشست جز حضور هنرمندانی مثل پژمان جمشیدی، سروش صحت، شقایق دهقان، مهراب قاسم‌خانی و ... اتفاق دیگری نیفتاد که ارزش خبری داشته باشد. تمامی سوال‌هایی که بارها در مصاحبه‌های پیشین عوامل سریال آمده بود آن هم در سطحی نازل‌تر و زردتر! مثلا این که خانم دهقان بازی با جاری چطور بود؟ مهراب برای‌تان کم نقش می‌نوشت خانه راهش نمی‌دادید؟! و شوخی‌های نخ‌نمایی که حتی مردم را نمی‌خنداند؛ چه خوب که مهمان‌ها پر از انرژی بودند و با صحبت‌های‌شان مردم را سر ذوق می‌آوردند وگرنه که آن همه جمعیت که در باران و ترافیک خودشان را به فرهنگسرا رسانده بودند و تعداد بسیاری تمامی مراسم ایستاده بودند فقط خستگی در تن‌شان می‌ماند.

اما آنچه سبب شد این یادداشت ـ گزارش را بنویسم نه پوشش خبری بلکه دیدن اتفاقی خوشایند بود.

پیگیری من در مورد جریانات سینما و تلویزیون از متن تا حاشیه به سالیان گذشته بازمی‌گردد پیش از این‌که تبدیل به حرفه‌ام شود.

چند سالی هم هست که به واسطه‌ی شغلم به این فضا نزدیک شده‌ام و در طول سال شاهد رفتارهای مختلف چهره‌های مطرح و برخورد مردم با آنان هستم.

مردم چهره‌های مطرح را دوست دارند راجع به فیلم‌هایشان حرف می‌زنند، دیالوگ‌های‌شان را تا مدت‌ها رد و بدل می‌کنند. دوست داشتن‌های‌شان هم خلاصه می‌شود به همین و بعد از چند ماه هم فراموش می‌شود و فوقش یک عکس یادگاری می‌ماند با فلان چهره‌ی مطرح یا امضایش می‌ماند لای یکی از کتاب‌هایت هیچ بعید هم نیست که بعد از مدتی گم شود!

افراد مشهور هم اگر خوش برخورد باشند اول گرم می‌گیرند و تشکر می‌کنند و وقتی زمان بیش از اندازه‌ای ازشان گرفته شود خسته و عصبی می‌شوند که شاید هم عجیب نباشد. آنانی هم که خوش برخورد نیستند که هیچ.

مردمی که امروز دنبال پژمان جمشیدی می‌دویدند و می‌خواستند با او عکس بگیرند یا چند کلامی با او صحبت کنند همگی‌شان کاری به مطرح بودن او و سریالش نداشتند ـ که حضورشان نشان می‌داد چقدر او و سریال را دوست می‌دارند ـ  بلکه آن چیزی که همگی بر آن تأکید داشتند حُسن اخلاق جمشیدی بود.

دختری می‌گفت: "وای دیدی چه جوری برخورد کرد انگار منو می‌شناخت! چقدر خاکی"

پسری می‌گفت: "عجب آدم متواضعیه ببین چجوری با مردم حرف می‌زنه"

خانم میانسالی می‌گفت: "آدم ده تا پسر داشته باشه این مدلی پیر نمی‌شه"

و جملاتی نظیر این و تکرار جمله‌ی : "چقدر آقاست" از اکثر کسانی که در سالن بودند، طوری که فکر می‌کردی نوعی بازی است که همه یک جمله را تکرار کنند!

جلسه‌ی امروز بعد از مدت‌ها پیگیری عالم سینما یک حُسن داشت و آن دیدن افرادی بود که دنبال چهره‌ای مطرح می‌دوند نه برای شهرتش بلکه به سبب اخلاقش.

پژمان جمشیدی که این روزها سرگرم تمرین تئاتر است، پدیده‌ی این روزهای تلویزیون و تا یکی دو ماه دیگر شاید پدیده‌ی موسیقی نیست؛ او این روزها پدیده‌ی مقوله‌ی کم‌رنگ شده‌ایست به نام اخلاق.

 

لینک مطلب


برچسب‌ها: پژمان جمشیدی, سریال پژمان, پاییز 1392

جوابم به یادداشت خبرنگار ایلنا درباره‌ی قیاس فردین و جمشیدی/انصاف‌مان آرزوستپنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢-۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پژمان جمشیدی

 

 

استهزا و تمسخر با مسلمانی نمی‌خواند

 

انصاف‌مان آروزست

 

 

 

همکار محترمم در ایلنا درود

هنگامی که یادداشت شما را در مورد قیاس پژمان جمشیدی با فردین خواندم، صرفا به این خاطر که آن روز در آن مصاحبه حضور داشتم بر آن شدم چند خطی در جهت رفع سوءتفاهم و تنویر افکار عمومی بنویسم.
روزی که همکارم از روزنامه‌ی 90 برای مصاحبه با پژمان جمشیدی آمده بود من نیز در انتظار بودم مصاحبه‌ی ایشان تمام شود تا گفتگوی خویش را آغاز کنم و به همین سبب در گفتگوی آن‌ها کاملا ناخواسته حضور داشتم.
همکار گرامی‌ام در روزنامه‌ی 90 از این جهت که مرحوم فردین از ورزش به سمت هنر آمده مدعی بود می‌توان جمشیدی را با او قیاس کرد که در پاسخ پژمان جمشیدی خندید و گفت: فردین از بزرگان عالم هنر است. اگر واقعا کسی چنین قیاسی می‌کند! باعث افتخار و خوشحالی من است.
حالا این‌که شیطنت رسانه‌ای همکارانم در روزنامه‌ی 90 همین بخش مصاحبه را تیتر یک خود کرده خیلی ارتباطی با گفته‌ی جمشیدی که اتفاقا در میان اهالی رسانه و مردم شهره است به فروتنی و تواضع، ندارد. انتخاب تیتر چون هدفش جذب مخاطب است بدیهی و طبیعی است که با شیطنت همراه باشد.
همچنین در جایی دیگر از همین مصاحبه که بحث از اقبال بالا و برخی انتقادات از سریال بود جمشیدی گفت: این‌که حدود شصت میلیون هرشب مرا می‌بینند و کار را دوست دارند و برایم کامنت می‌گذارند برایم بس است.
همکار عزیز، پژمان جمشیدی گفت سریال حدود شصت میلیون بیننده دارد که باز هم آمار صدا و سیما است؛ عجیب و غریب بودن آن را هم باید از آقای ضرغامی جویا شد نه شخص جمشیدی. طبعا این‌که جمله‌ی بعدی را در ادامه‌ی آن آمار گفت معنا و مفهومش این نیست که تمامی آن شصت میلیونی که بیننده‌ی پژمان هستند برای ایشان کامنت می‌گذارند!
کمااینکه اتفاقا در مصاحبه‌ای که پس از روزنامه 90 با من در روزنامه‌ی قانون داشت به تعداد حدودی پیام‌هایی که تنها در فیس‌بوکش و نه در شبکه‌های اجتماعی دیگر جواب داده اشاره کرد که چیزی در حدود 5000 بود نه شصت میلیون! که البته این تعداد هم نشان از محبوبیت جمشیدی میان مردم دارد.
به کررات تجربه ثابت کرده مردم از هنرمندان و ورزشکاران مغرور و فخرفروش فاصله می‌گیرند این‌که صفحه‌ی شخصی او در فیس‌بوک تعداد کامنت‌ها و پسندهایش بیشتر از برخی سایت‌های مطرح است نشان از حُسن برخود او دارد وگرنه ایمان داشته باشید مردم از او فاصله می‌گرفتند اتفاقی که برای بسیاری از ورزشکاران و هنرمندان رخ داده است، همین‌طور تمایل اهالی رسانه برای گفتگو با او به سبب فروتنی و احترامی است که در وی سراغ دارند.
ضمن احترام برای شما همکار گران‌قدر که البته افتخار آشنایی ندارم چون نام نویسنده‌ی یادداشت درج نشده است اما به نظرم به دور از اخلاق است شیطنت شورای تیتر روزنامه‌ی 90 را به کم ظرفیت بودن یک انسان تعمیم دهیم و  اظهاراتش را مایه‌ی خنده بدانیم! فکر می‌کنم وقتی مصاحبه‌کننده سوالی می‌پرسد ناچاریم به آن پاسخ بگوییم و وقتی خبرنگاری مدعی است جمشیدی با فردین قابل قیاس است مصاحبه‌شونده باید پاسخی بدهد که من به عنوان کسی که آن گفتگو را کامل شنیده‌ام شاهد جواب فروتنانه‌ی جمشیدی بودم.
ضمن این‌که فکر نمی‌کنم کار شایسته‌ای باشد در خبرگزاری وزینی مثل ایلنا از شوخی‌هایی که در یک سریال با شخصیتی که او در آن مجموعه بازی کرده است، شده در جهت تحقیر و تخریب او در دنیای واقعی استفاده شود.
ضمنا بنا نیست همه‌ی فوتبالیست‌ها در حد مهدوی‌کیا یا علی دایی باشند و تعجب می‌کنم از چنین قیاس‌هایی که تنها قصدش تخریب است! افزون بر این‌ها او در عرصه‌ی هنر آن‌قدر موفق بوده است که پرویز پرستویی دهان به تحسین از او بگشاید.
به نظرم در شرایطی که کسی با جنبه‌ای بالا حاضر شده‌ است با خودش شوخی کند باید به احترام این منش تمام قد ایستاد نه این‌که به واسطه‌ی همان شوخی‌ها او را مورد تمسخر و استهزا قرار دهیم که ما مسلمانیم و باید آگاه باشیم که خداوند فرموده‌اند: "وَیْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ"

مرسده مقیمی
1392.8.12

 

 لینک مطلب در قانون آنلاین و سینمافا

لینک یادداشت خبرنگار ایلنا

 

 


برچسب‌ها: پژمان جمشیدی, پاییز 1392

اوایل می‌گفتند پول داده تا بازی کنددوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢-٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

پژمان جمشیدی

 

 

بزرگ‌ترین وحشت زندگی‌ام این است که کسی از من دلخور شود

اوایل می‌گفتند پول داده تا بازی کند


مرسده مقیمی ـ پژمان جمشیدی در روزهایی که خوب می‌درخشد و تیتر یک تمامی رسانه‌هاست هیچ تفاوتی با گذشته‌اش ندارد. هنوز همان‌قدر با تواضع و احترام پاسخگوی تک تک خبرنگاران و مردم است. او در روزهایی که استعداد خودش را در بازیگری اثبات کرده همچنان از حیث اخلاق از سایرین متمایز است و شاید در محافل مختلف بیشتر از این‌که صحبت از بازی او باشد صحبت از منش و جنبه‌ی بالای اوست که سریال پژمان هم از همین مهم بهره برده است. او که این روزها به واسطه‌ی بازی‌اش پدیده‌ی تلویزیون است به واسطه‌ی اخلاق چیزی که این روزها در جامعه‌ی بی‌حوصله‌ی ما روز به روز کمرنگ‌تر می‌شود محبوب بسیاری شده که پرسپولیسی و استقلالی هم نمی‌شناسد.
او در روزهایی که به غایت پرمشغله است ساعتی را به ما اختصاص داد تا به بهانه‌ی سریال پژمان گپ بزنیم ما نیز سعی کردیم تا جایی که میسر بود از سوال‌های تکراری که بارها صحبتش شده است گذر کنیم.

 


بازیگری کار ساده‌ای نیست حتی تیمی حرفه‌ای هم نمی‌تواند از یک بازیگر صفر بازی بگیرد، آن هم در شرایطی که 80٪ سریال پلان‌هایی متعلق به اوست؛ با توجه به این‌که تا به حال نه آموزش دیده بودید نه تجربه‌ای داشتید چطور فکر کردید از پسِ چنین نقشی بر می‌آیید؟

من تا وقتی پخش شد هم فکر نمی‌کردم از پسش آمدم. (می‌خندد) ولی حقیقتش این است که من به برادران قاسم‌خانی، سروش صحت و همچنین سابقه‌ی خوب تهیه‌کننده آقای چگینی اعتماد کردم. البته واقعا آن زمان که کار را قبول کردم اصلا فکر نمی‌کردم تلویزیون چنین مخاطب گسترده‌ای باشد وقتی متوجه شدم تا این حد مخاطب بالاست و با چنین اقبالی مواجه شدیم فکر می‌کردم اگر به هر دلیلی کار موفق نمی‌شد چه اتفاقی می‌افتاد فکر کنم باید در آن صورت برای فراموش شدن آن خاطره‌ی بد یک سال از ایران می‌رفتم! و آن اوایل که با این حجم مخاطب مواجه شدم  شب‌ها با نگرانی می‌خوابیدم. حالا خیلی خوشحالم که خدا را شکر اتفاق خوبی افتاد و مردم راضی‌اند.

 

یکی از مهم‌ترین ریسک‌هایی که کرده‌اید استفاده از نام خودتان برای چنین نقشی است آن هم در شبکه‌ای سراسری که مخاطب چند ده میلیونی دارد، چه شد که پذیرفتید چنین رسیکی کنید؟

یک بار برای خرید لباس من و بیژن بنفشه‌خواه رفته بودیم بیژن به من می‌گفت: "واقعا دمت گرم که می‌خوای این نقشو بازی کنی، فکر نمی‌کنم هیچ‌کس قبول می‌کرد چنین کاری بکنه." حتی یک بار وقتی برای پیمان قاسم‌خانی پیامک دادم و تشکر کردم برای این‌که کار این‌قدر خوب شده است در جوابم گفت: "ما از تو ممنونیم هیچ‌کس حاضر نمی‌شد با خودش شوخی کند."
من تصمیمم را گرفته بودم و فکر می‌کردم کارم درست است و خوشبختانه از آن لحظه‌ای که تصمیم گرفتم چنین کاری بکنم تا همین حالا یک لحظه هم پشیمان نشدم.

 

باید پذیرفت که بیشتر مخاطبان این دست سریال‌ها نوجوانان و جوانان هستند که غالبا زمانی که شما در فوتبال مطرح بودید سن‌شان کم بوده است و خاطره‌ی واضح و روشنی از آن دوران ندارند، با این حجم شوخی‌ای که با خودتان کردید نگران نبودید که این شوخی‌ها را باور کنند؟

اولا که جوانان این دوران خیلی از زمان جلوترند و به خاطر دسترسی به اینترنت به راحتی با همه‌ی اطلاعات در ارتباطند ولی طبیعتا من به همه‌ی چیزهایی که می‌گویید فکر کردم اما پررنگ نبود. این‌قدر به کارم معتقد بودم که هیچ‌وقت شک نکردم و من فکر می‌کردم مردم را می‌‌شناسم و مطمئن بودم آن‌ها همان چیزی را که در سریال می‌بینند باور نمی‌کنند و به راحتی می‌توانند پژمان جمشیدی فوتبالیست را از پژمان جمشیدی سریال تمیز دهند و درست هم فکر می‌کردم.

 

اما به هر حال یک عده‌ای این شوخی‌ها را باور کرده‌اند یا مثلا از هم می‌پرسند: "واقعا وضع مالی خوبی ندارد؟" یا "مثلا هیچ تیمی نمی‌خواستش؟" در حالی که در واقعیت این نیست، یا حتی عده‌ای با این‌که توانسته‌اند پژمان فیلم را از خودت تفکیک کنند چون به راحتی با خودت شوخی کرده‌ای، فکر می‌کنند راحت می‌توانند باهات شوخی کنند، مثل عادل فردوسی پور که در مصاحبه‌اش به راحتی مقابل آن هم بیننده با شما شوخی‌های متعددی کرد. هیچ‌کدام از این‌ها شما را ناراحت نمی کند؟

نه اصلا، چرا باید ناراحت بشوم؟ به نظر من کارنامه‌ی هرکسی مشخص است. مثلا در مورد فوتبال من هرچقدر هم تلاش کنم که بگویم من در سمت راست فوتبال ایران مثل مهدی مهدوی‌کیا بودم، نمی‌توانم چرا که جایگاه هرکسی مشخص است و همین‌طور پایین‌تر از چیزی هم که بوده‌ام را هم نمی‌توانم بگویم، کارنامه‌ی من روشن است و با حرف من یا کسی دیگر تغییر نمی‌کند و مردم آن چیزی را که باید بدانند می‌دانند حالا اگر عده‌ای می‌خواهند این حرف‌ها را جدی بگیرند من آن را به مردم تعمیم نمی‌دهم. از شوخی‌ها هم اصلا ناراحت نمی‌شوم.

 

واکنش‌تان در برابر کسانی که فکر می‌کنند دوست داری دیده شوی چیست؟ مثلا برخی از خبرنگاران که در مقابل حُسن برخوردت می‌گویند دوست دارد دیده شود، چیست؟

فوتبال هم بازی می‌کردم می‌دیدم که وقتی جواب تلفن برخی خبرنگاران را که می دهم می‌گویند: عشق مصاحبه است! در حالی که من فقط می‌خواستم به آن‌ها احترام بگذارم ولی آن‌ها عادت کرده بودند که فوتبالیست‌ها جواب تلفن‌شان را یا به کل ندهند یا به راحتی پاسخ ندهد و متوجه نمی‌شدند که من قصد احترام به آن‌هاست. شاید زمان فوتبال که میزان مصاحبه‌هایم کمتر بود می‌توانستند چنین انگی به من بزنند اما حالا در این شرایط که البته می‌دانم مقطعی است و نه ادعایی دارم نه به آن دلخوشم این‌قدر برای مصاحبه با من تماس می‌گیرند که به راحتی می‌توانم به خیلی‌هایشان جواب منفی بدهم باز هم روی کیوسک پر از مصاحبه‌هایم باشد اما من سعی می‌کنم احترام همه را نگاه دارم تا کسی نگوید چون به فلان موفقیت رسیده خودش را می‌گیرد. علاوه بر آن اگر به دیده شدن باشد هر شب 50 دقیقه نزدیک به 40 میلیون مرا می‌بینند دیگر چه نیازی به این همه وقت گذاشتن برای مصاحبه؟ غیر از این مطبوعات دیده می‌شود اما پیام‌هایی که در فیس‌بوک برایم می‌فرستند که دیده نمی‌شود ولی قسم می‌خورم که من به تک تک‌شان جواب داده‌ام شاید چیزی بیش از 5000 پیام، شده در حد یک کلمه اما پاسخ همه را داده‌ام چون دوست ندارم کسی فکر کند خودم را می‌گیرم و قدردان مهر مردم و اهالی رسانه نیستم. به جز همه‌ی این‌ها من حتی با روزنامه‌هایی که فقط متعلق به یک شهر است هم حرف زده‌ام آن‌ها که دیده نمی‌شود مسئله احترام است. به نظر چنین تفکری در شرایط فعلی‌ام توهین به خود شخصیت خبرنگار است که منتظر است حتما بی‌احترامی و کم‌توجهی ببیند. من بعید می‌دانم زندگی هیچ‌کس این‌قدر شلوغ شده باشد اما من ترجیح می‌دهم این شلوغی را بپذیرم اما خبرنگاری را ریجکت نکنم و حتی دوستانم که این کار را می‌کنند بسیار ناراحت می‌شوم. الان به روزنامه‌فروشی‌ها که رجوع کنید از 50 روزنامه بالای 30 تا از آن‌ها عکس من را دارند من نمی‌توانم در روزهایی که حتی فرصت نمی‌کنم نهار بخورم به تعدادی از این‌ها جواب ندهم؟ اصلا فکر می‌کنید خودم می‌رسم همه‌ی این‌ها را بخوانم؟! من بزرگ‌ترین وحشت زندگی‌ام این است که کسی از من دلخور شود یعنی حتی کسی که در فیس‌بوک نمی شناسم اگر از من دلخور شود تلاش می‌کنم برایش توضیح دهم تا دلگیر نباشد. به نظر من ما باید جواب سوالات مردم را بدهیم و رابط ما خبرنگاران‌اند که برای‌شان احترام قائلم و تا عمرم هم همین‌طور خواهم بود دیگر فکر نمی‌کنم روزهایی از این شلوغ‌تر را تجربه کنم. من کاری به آن دسته خبرنگارانی ندارم که فکر می‌کنند اگر کسی به آن‌ها احترام می‌گذارد معنی‌اش عشق مصاحبه بودن است ندارم من برای مطبوعاتی‌ها و خبرنگاران واقعی حرمت قائلم که مطمئنم آن‌ها چنین تصوری ندارند.

 

تجربه ثابت کرده مردم به چهره‌های مطرح علاقه‌مندند اما همین مردم اگر متوجه شوند چهره‌ای مغرور است از او فاصله می‌گیرند و برعکس وقتی متوجه خاکی بودن و اخلاق‌مداری آن شخص می‌شوند بیشتر دوستش می‌دارند. این روزها در محافل فوتبالی بحث اخلاق ورزشی گمشده یا کم‌رنگ شده داغ است به عنوان چهره‌ی مطرحی که این روزها به خاطر اخلاقت مردم بیشتر دوستت دارند نظرتان در این باره چیست؟

به نظرم این فقط به فوتبال ارتباط ندارد متأسفانه کل جامعه دچار چنین مشکلی است اصلا انگار همه چیز تغییر کرده. اتفاقا یکی از خبرنگاران ورزشی پرسید احترام به بزرگ‌ترها در ورزش از میان رفته و من گفتم که در جامعه هم همین‌طور شده است واقعا آن احترامی که پیش از ما به بزرگ‌ترها گذاشته می‌شد ما می‌گذاریم؟! اصلا انگار جای ارزش‌ها تغییر کرده حالا بعضی چیزها بهتر شده اما خب برخی موارد هم واقعا قابل دفاع نیست ولی در کل این بحث اخلاق قابل تعمیم به جامعه است. به نظرم درست است که هر انسانی با توجه به شغلش در محیطی قرار می‌گیرد که روی اخلاق او تأثیرگذار است اما آن ریشه و بنیان شخصیت هر آدمی به خانواده برمی‌گردد.

 

این سریال بنا بود ماه رمضان پخش شود چه شد که به تعویق افتاد؟

این سریال قرار بود عید نوروز پخش شود که به دلایلی نشد بعد اتفاقا صدا و سیما خواست که ماه رمضان پخش شود که گروه ما نتوانست این کار را انجام دهد بعد بنا شد بعد ماه رمضان پخش شود که خواست خود تهیه‌کننده بود پاییز پخش شود.

 

معمولا هر سکانس را در چند برداشت می‌گرفتید؟

برداشت‌ها زیاد نبود اما مثلا سر آن سکانسی که بیژن بنفشه‌خواه خاطره‌ی باتری‌سازی را میگوید من صد بار خندیدم و خیلی هم با مزه بود و یکی از خاطرات خوب پشت صحنه‌ی سریال است. اما کلا تعداد برداشت‌ها زیاد نبود.

 

پیش می‌آمد دیالوگی را بداهه بگوید یا خودتان پیشنهاد بدهید؟

بله اما 90٪ به متن متعهد بودیم و برای آن چیزهایی هم که به نظرمان می‌آمد با نویسندگان هماهنگ می‌کردیم.

 

چون نقش اصلی را شما به عنوان یک پرسپولیسی بازی می‌کنید و شوخی‌های متن هم باشماست برخی معتقدند سریال ناخواسته استقلالی شده است، این را قبول دارید؟

اولا که درست است پژمان قصه‌ی ما یک رزومه‌ی پرسپولیسی دارد اما مهم فوتبالیست بودن اوست و بحرانی که با آن مواجه شده. ثانیا اتفاقا برخی می‌گویند سریال پرسپولیسی است چون یک پرسپولیسی نقش اصلی آن را ایفا کرده، به هر حال نظرات متفاوت است اما به نظرم ما با هر دو طرف شوخی کردیم و سریال ما به هیچ سمتی گرایش ندارد.

 

اتفاقی که در "پژمان" می‌افتد می‌تواند قابل تعمیم به تمام مشاغل باشد. در واقع می‌خواهم بگویم آیا این سریال می‌خواسته به نقد فوتبال بپردازد؟

همین‌طور که گفتید این موضوع به تمامی مشاغل قابل تعمیم است مثلا جراحی که حالا دستانش می‌لرزد و نمی‌تواند جراحی کند. باید بگویم سریال ما اصلا سریال ما فوتبالی نیست. نگاه ما در این سریال یک بازخورد اجتماعی به یک انسان است از زاویه‌ای که تا کنون به آن پرداخته نشده بود. این شخصیت چون شغلش فوتبال است حرف از فوتبال هم به میان آورده می شود وگرنه پژمان رویکردش کاملا اجتماعی است. حتی ما در سریال نشان می‌دهیم خیلی از مشکلات همین فوتبالیست‌ها به رفتار جامعه برمی‌گردد مثلا این‌که انتظار دارند حتما مشاین آخرین مدل سوار شود یا راحت هرچیزی را با هر قیمتی بخرد!

 

بعد از این‌که متوجه شدید اکثر بازخوردهای مثبت "پژمان" به سمت شماست پشیمان نشدید که پایین‌تر از همه قرارداد بسته‌اید؟

نه من اصلا توقع مالی نداشتم، آن اوایل که حتی شایعه‌اش بود که پول داده بازی کرده! اما نه من واقعا کمترین قرارداد را بستم و اصلا هم ناراضی نیستم. من از همان اول همه‌چیز را سپردم دست آقای چگینی و پیمان قاسم‌خانی

 

بازی با بازیگران با تجربه و حرفه‌ای چطور بود؟

برایم واقعا باعث افتخار بود واقعا هر کدام‌شان کلاس بازیگری بودند برایم، شما می‌گوید من کار بزرگی کرده‌ام که اجازه دادم با شخصیتم شوخی شود اما من فکر می‌کنم بچه‌هایی که آمدند کنار من بازی کردند خیلی روح بزرگتری دارند مثلا خانم دهقان که بعد از درخشش در ساختمان پزشکان حاضر شد نقشی کوچک ایفا کند و همین‌طور تمامی دوستان. کار بزرگی کردند پذیرفتند در سریالی بازی کنند که نقش اصلی یک نابازیگر بود و نام سریال هم به اسم او بود درست است یک بخش ماجرا رفاقت است که میان ما بود اما کار حرفه‌ای رفقاقت بردار نیست من همین‌جا از تک تک شان سپاس‌گزارم.

 

بارها از دیگران شنیده‌ام یا شخصا در جمعی دیده‌ام در سکانس‌هایی که حضور ندارید پیش می‌آید مردم با هم حرف بزنند و بحث کنند اما به محض حضور شما همه‌ی حواس‌شان به سریال است، بازیگران حرفه‌ای وقتی این بازخوردها را می‌گرفتند از کمتر دیده شدن خودشان مکدر نمی‌شدند؟

اولا که من فکر می‌کنم تک تک شان درخشیده‌اند، مثلا الان همه جا صحبت از بازی خوب سام درخشانی و خانم رهنماست. ثانیا باید بگویم این "تیم ورک" که می‌شنوید دقیقا در این گروه وجود دارد همگی برایشان مهم است کار دیده شود و همه برای رسیدن به این هدف تلاش می‌کنند.

 

در مصاحبه‌های پیشین‌تان گفته بودید که هنوز برنامه‌ی مشخصی برای آینده ندارید، حالا که آخر سریال است هنوز هم تصمیم نگرفته‌اید در این مسیر بمانید یا خیر؟

راستش همین تله فیلم هم ناگهانی شد و هنوز نمی‌دانم دقیقا چه می‌شود اما این کار را دوست دارم.

 

در یکی از مصاحبه‌های‌تان گفته بودید به تقدیر معتقدید و کمتر به اختیار، حالا تقدیر و البته تلاش خودتان شرایط خوبی را برای‌تان مهیا کرده است، می‌خواهید دست روی دست بگذارید یا با انرژی ادامه دهید؟

نه! منظور من از این‌که به تقدیر معتقدم این نیست که تلاش نکنم. حتما باید برای هرچیزی که دوست داری تلاش کنی من هم برای همه کارهایی که دوست‌شان داشتم و مخالف عرف و شرع نبوده تلاش کرده‌ام. منظورم این است که هرکس تقدیری دارد مثلا من در فوتبالم خیلی کمتر از تلاشم دیده شدم که معتقدم جایگاهم همین بود و این تقدیر من بود. دواقع ما با تلاش تا حدی سرنوشت خود را می‌سازیم باقی آن با یک قدرتی است که هرچه او بخواهد می‌شود.

 

با استعدادی که در مقام بازیگر نشان داده‌اید می‌خواهید همچنان زیر سایه‌ی برادران قاسم‌خانی بمانید یا می‌شود امیدوار بود شما را بر پرده‌ی سینما دید؟

طبعا این گروه برایم الویت دارد ولی چرا که نه اگر بخواهم این مسیر را ادامه دهم آرزو دارم که فیلمی بازی کنم که در جشنواره دیده شود مثلا دوست دارم با رضا میرکریمی کار کنم، سبک کاری‌اش را دوست دارم. البته شاید سینمایی‌ها به این حرف بخندند که من دوست دارم جلوی دوربین کارگردانان بزرگ بروم اما خب فرض کنند مثل یک بچه که آرزوهای بلند دارد و من هم حالا در عالم هنر یک بچه‌ام.

 

 

لینک روزنامه‌ی قانون مورخه‌ی دوازدهم آیان ماه یک‌هزار سیصد و نود و دو

لینک فایل پی‌دی‌اف مصاحبه در همین روزنامه

لینک مطلب در پایگاه خبری قانون


برچسب‌ها: سریال پژمان, پژمان جمشیدی, مصاحبه, پاییز 1392

جمشیدی یوزپلنگسه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢-۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پژمان جمشیدی

 

توضیح 1: دو پاراگراف آخر نوشته‌ی زیر به دلایل فرامتنی وبدون اطلاع نگارنده‌ی آن هنگام انتشار در خبرگزاری خبرآنلاین حذف شده است؛ هر رسانه‌ای سیاست‌های خودش را دارد و اصلاح هر نوشته‌ای با توجه به این سیاست‌ها بدیهی و طبیعی است اما حذف دو پارگراف نه بدیهی است نه طبیعی!
توضیح 2: سایت سینمایی سی‌نت بعد از نشر این یادداشت در وبلاگ شخصی‌ام آن را به صورت کامل در سایت خود باز نشر کرده است.


 

جمشیدیِ یوزپلنگ


در این‌که مجموعه‌ی "پژمان" موفق عمل کرده و با اقبال بالایی از سوی مخاطبان مواجه شده است شکی نیست.
سروش صحت در این مجموعه علاوه بر کارگردانی در کنار برادران قاسم‌خانی و ایمان صفایی توانسته است با زبان طنز مسائل مختلفی را به چالش بکشد، چهار نویسنده‌ی خلاق به بهانه عواقب از بین رفتن شهرت چهره‌های مطرح موضوعات متعددی را مورد بررسی قرار داده‌اند. از خبرنگاران، مناسبات فوتبال و سینما، اتفاقات پشت پرده گرفته تا حتی به چالش کشیدن افرادی که این‌قدر خودشان را درگیر مسائل بشردوستانه کرده‌اند که از زندگی شخصی و خانواده‌شان باز مانده‌اند و ...
اما اگر بخواهیم از مسائل محتوایی و فرمال آخرین سریال صحت بگذریم یکی از مهم‌ترین اتفاقات پژمان خود پژمان جمشیدی است. نه، نمی‌خواهم از استعدادی که او در مقام بازیگر نشان داده صحبت کنم که به نظرم روشن است و آن‌چه که عیان است حاجت به بیان نیست. گواه روشن مدعایم نقش‌های مشابهی که تا به حال فوتبالیست‌های بسیاری بازی کرده‌اند و هیچ کدام‌شان به کوچک‌ترین توفیقی دست نیافته‌اند. از علی پروین که سر از سینما در آورد گرفته تا علی انصاریان که پای ثابت تمامی سریال‌هایی که یک نیاز به یک فوتبالیست داشت؛ بود. تازه این ورزشکاران غالبا دقیقا نقش خودشان را بازی کرده‌اند اما پژمان جمشیدی کاراکتری را بازی می‌کند که اتفاقا از شخصیتش دور است، او نه آدمی با سطح هوشی پایین است، نه فوتبالیستی بوده که کسی او را نشناسد و دائم به سخره گرفته شود.
پژمان جمشیدی نه فقط به خاطر بازی خوبش پدیده‌ی سریال پژمان است بلکه به سبب اخلاق و منشش پدیده‌ی این روزهای جامعه‌ی ماست.
در جامعه‌ای که شوخی و نقدی کوچک را هیچ‌کس و هیچ صنفی برنمی‌تابد و بلافاصله صدای اعتراض عده‌ای بلند می‌شود پژمان جمشیدی به راحتی از نام خود مایه گذاشته است تا هیچ‌کس نگوید فلان جا منظور کارگردان از فلان کنایه به من بود! کاری که پیش‌تر در سریال‌های مختلف باعث جنجال‌های فراوانی شده است. بارها شده فیلم یا سریالی ساخته‌اند پرستاران به خیابان‌ها ریختند، یکی دیگر باعث شده خبرنگاران اعتراض کنند، دیگری معلم‌ها را مکدر کرده و الخ. حالا در چنین شرایطی پژمان جمشیدی به راحتی با خودش شوخی کرده بی‌آن‌که واهمه داشته باشد کسی این شوخی‌ها را جدی بگیرد و بگوید: "واقعا بازیکن خوبی نبودی!"، "واقعا فقط یه گل ملی داری؟!" یا کسی مثل عادل فردوسی‌پور به خودش اجازه بدهد طی مزاحی بی‌مزه به او بگوید 9 سال درس خواندی آخر هم نتوانستی لیسانس بگیری! بعد هم خودش بزند زیر خنده! انگار برای پژمان جمشیدی هیچ‌کدام از این‌ها مهم نبوده و این ابدا موضوع بی‌اهمیتی نیست او شهامت این را داشته که با خودش شوخی کند و به همین واسطه دغدغه‌هایی مهم را به نقد و چالش بکشد این شهامتی است که هرکسی ندارد، شهامتی که از جنبه‌ای بالا نشئت می‌گیرد و از انسانی با اخلاق سر می‌زند.
معمولا در نقش‌های این‌چنینی هیچ‌کس نمی‌پذیرد نام و نام خانوادگی خودش را داشت باشد، مثلا شهاب حسینی در "سوپراستار" می‌پذیرفت آن کاراکتر را با اسم و هویت خودش ایفا کند؟! گمان می‌کنم هرگز؛ موارد مشابه هم بسیار است.
علاوه بر این مصاحبه‌های جمشیدی پیرامون نقشی که ایفا کرده بیشتر اخلاق او را آشکار می‌کند. او به راحتی با کسانی که شوخی‌های فیلم در مورد او را باور کرده‌اند برخورد می‌کند و با آن‌ها می‌خندد و هیچ موضعی نمی‌گیرد. بر خود لازم می‌داند دائما از کسانی که به او اعتماد و این کار را به او محول کرده‌اند تشکر کند. همچنان احترام استادش را دارد و با ذوق معصومانه‌ای از این‌که بعد از بازی در سریال پژمان علی پروین با شماره‌ی شخصی‌اش با او تماس گرفته حرف می‌زند و حتی از تعریفش سر ذوق می‌آید و در کلامش احترام به مربی سابقش موج می‌زند. در برنامه‌ای تلویزیونی که تمام حاضرانش پرسپولیسی‌اند دعوت می‌شود و بنا به جو برنامه کری‌هایی علیه استقلال خوانده می‌شود تنها کسی که خود را موظف می‌داند از بیننده‌های استقلالی دلجویی کند اوست که توضیح می‌دهد: "این‌ها همه شوخی است و اگر آبی نباشد قرمزی هم نیست و این دو کنار هم معنا پیدا می‌کنند."
خبرنگارانی که برای مصاحبه با جمشیدی تماس گرفته‌اند می‌توانند به حُسن برخورد کم‌نظیرش گواهی دهند، چرا که خبرنگاران بیش از هرکسی با آن روی چهره‌های مطرح مواجه می‌شود و گهگاه برخوردهایی عجیب و دور از انتظار می‌بینند.
پژمان جمشیدی در دنیایی که گل‌محمدی اشک مهدوی‌کیا را مقابل دوربین در می‌آورد، علی دایی کمر به بیرون کردن علی کریمی و کریم باقری از پرسپولیس می‌بندد، داورها به آسانی خرید و فروش می‌شود و پشت پرده‌ها اتفاقاتی می‌افتد که حتی بازگو کردنش خجالت‌آور است یادمان می‌آورد همیشه اخلاق پیروز است و آن که را مردم دوست می‌دارند کسی است که بتواند در دنیایی که بی‌اخلاقی بیداد می‌کند سوار بر مرکب اخلاق بتازاند حالا تفاوتی ندارد که سوار بر BMW 2013 باشد یا 206، مهم نیست که هنوز در تیمی بازی کند یا نه، مردم کسی را دوست دارند که در اخلاق سربلند باشد.
گرچه که فردوسی‌پور در مصاحبه تلویزیونی‌اش با او با طرح سوالی که جوابش را می‌دانست خواست به مردم بفهماند که "جمشیدیِ یوزپلنگ" هرگز لقب جمشیدی نبوده اما در روزهایی که بی‌اخلاقی در فوتبال غوغا می‌کند پژمان جمشیدی به واسطه‌ی منشش درست مثل یک یوزپلنگ تیزرو می‌دود.
بسیاری از چهره‌های فوتبالی که شناخته‌شده‌اند و به دلایل متنی و فرامتنی همیشه در این فوتبال‌اند به محض این‌که نباشند فراموش خواهند شد اما اخلاق جمشیدی حالاحالاها از یاد نمی‌رود و شاید عادل فردوسی‌پور که در برنامه‌اش داعیه‌ی اخلاق مداری دارد باید بیش و پیش از هرکس به احترام این حُسن اخلاق کلاه از سر بردارد.

1392.8.5


لینک مطلب به طور ناقص در خبرآنلاین

لینک یادداشت به صورت کامل در سایت سینمایی سی‌نت

 



برچسب‌ها: سریال پژمان, پژمان جمشیدی, پاییز 1392

تحریم پل چوبی به دلیل دعواهای جناحی بودپنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢-۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

پل چوبی

 

تحریم پل چوبی به دلیل دعواهای جناحی بود


مرسده مقیمی ـ پل چوبی ادای دینی است به سینمای عاشقانه و کلاسیک، فیلمی که تلاش می‌کند در شلوغی‌های سیاست و اجتماع سیاست‌زده از حالِ خوبی که تنها با عشق میسر است سخن بگوید.
مهدی کرم‌پور تا کنون فیلم‌هایی نظیر "جایی دیگر"، "چه کسی امیر را کشت؟" و "تهران: سیم آخر" را در کارنامه دارد.
خسرو نقیبی نیز علاوه بر این‌که بعد از "جایی دیگر" دوست و همراه کرم‌پور بوده است حضورش در مقام یک فیلمنامه‌نویس در کنار کرم‌پور به عنوان یکی از اعضای انجمن منتقدان سینمای ایران سبب شده تا انتظارات منتقدان از پل چوبی بالا برود. انتظاراتی که او معتقد است پل‌ چوبی آن را برآورده می‌کند.
وقتی "پل چوبی" آخرین فیلم تحریمی حوزه‌ی هنری پس از حدود دو سال روی پرده رفت، با خسرو نقیبی و مهدی‌کرم‌پور تماس گرفتیم تا از فیلمی که سال‌ها همراه‌شان بوده است و پس از ساخت هم دو سال در محاق توقیف مانده با آن‌ها صحبت کنیم؛ آنان هم به رغم مشغله‌ی این روزهای‌شان با ما به گفتگو نشستند.

 

 

 

ایده‌ی پل چوبی از کجا آمد و چقدر طول کشید تا به فیلمنامه تبدیل شود؟

نقیبی: مهدی کرم‌پور را از اولین نمایش "جایی دیگر" می‌شناسم. از همان زمان احساس کردم دغدغه‌های مشترک داریم. بعد از آن بارها از او شنیدم که فیلم مورد علاقه‌اش "کازابلانکا" است. قصه‌ای بر اساس کازابلانکا نوشته بودم که البته ارتباطی با پل چوبی فعلی ندارد. وقتی مهدی آن را خواند نظراتی داد که بر اساس آن نوشته تغییراتی کرد. بعد هر دو با هم قصه‌ای نوشتیم که با بخش دوم پل چوبی شباهت دارد اما مسئله این بود که فکر می‌کردیم قصه‌ای را که نوشته‌ایم موتور محرک ندارد. حتی وقتی قصه را با فیلم‌های مهم تاریخ سینما نظیر "بر باد رفته"، "دکتر ژیواگو" و خود "کازابلانکا" مقایسه کردیم، متوجه شدیم در همه‌ی آن‌ها یک شرایط اجتماعی بیرونی بر آدم قاهر است که آنان را در شرایط سخت قرار می‌دهد و به اتخاد تصمیم‌هایی وامی‌دارد. ما همین بستر را در قصه نداشتیم. به همین خاطر دست نگه داشتیم. تا این‌که اتفاقات 88 افتاد و فکر کردیم حالا می‌شود آن قصه را در این بستر تعریف کنیم. به شمال رفتیم و یک ماه متمرکز روی فیلمنامه کار کردیم پس از آن مشاوران مهدی آن را خواندند و پس از آن‌ها خودمان بار دیگر فیلمنامه را مرور کردیم تا به آن چیزی که مطلوب‌مان بود رسیدیم.

 

زمانی که گروه بازیگران را انتخاب می‌کردید؛ با توجه به این‌که اکثرا ستاره‌اند به فکر گیشه بودید یا به سبب توانایی‌های‌شان آن‌ها را برگزیدید؟

کرم‌پور: اصلا کسی را به خاطر گیشه انتخاب نکردیم، چرا که هیچ‌کدام از این بازیگران ضامن فروش نیستند. بارها شده که فیلم‌های متخلف از همین بازیگران استفاده کرده و به فروش بالایی نرسیده است و برعکس فیلم‌هایی بوده‌اند که بازیگران مطرحی نداشته‌اند اما چون فیلم خوبی بوده‌اند به فروش بالایی دست یافته‌اند. ضمن این‌که من به عنوان کسی که سه سال رئیس شورای صنفی اکران بودم می‌دانم که هرگز فیلمی به یک دلیل نمی‌فروشد بلکه مجموعه‌ی عوامل است که فروش یک فیلم را تضمین می‌کند.
ضمن این‌که حالا هم فیلم‌ها به سرعت به شبکه‌ی نمایش خانگی می‌آید و هم فیلم‌های روزِ دنیا به راحتی در دسترس مردم قرار دارند و این‌که مردم با وجود این شرایط و ترافیک و قیمت بلیط و... با هم قرار بگذارند و برای دیدن فیلمی به سینما بیاید اتفاق بسیار خوبی است.

 

کار کردن با ستاره‌هایی که هر کدام ویژگی‌های خاص به خود را دارند سخت نبود؟

کرم‌پور: من از ابتدا با بازیگران مطرح و به قول شما ستاره کار کرده‌ام و هیچ مشکلی هم نداشته‌ام و به نظرم ما باید کسانی را انتخاب کنیم که مردم دوست‌شان داشته باشند. بازیگران هم همیشه در کارهای من دیده شده‌اند؛ یا جایزه گرفته‌اند یا برای گرفتن جایزه نامزد شده‌اند مثل مهناز افشار برای همین فیلم پل چوبی.

 

مهران مدیری هرچند ایفاگر نقش کوتاهی است اما این نقش کلیدی است و بناست که عامل پیش‌برنده داستان از جمله سفر خارج از کشور شیرین و شک امیر باشد و نقش منفی فیلم هم هست، اما تشابه عجیب حرف زدن مهران مدیری به کاراکتری که در قهوه‌ی تلخ ایفا کرده باعث می‌شود این نقش به کلیت فیلم نخورد، کمی در این باره توضیح می‌دهید؟

نقیبی: به نظرم باید به بازیگر مجزا از کارهای مختلفش نگاه کرد؛ به هر حال مهران مدیری خودش است اما در اینجا من آن طرف کمدی مدیری را اصلا نمی‌بینم حتی اگر حالت صحبت کردنش شبیه به یکی از کارکترهای کمیکش باشد.

کرم‌پور: من قهوه‌ی تلخ را ندیده‌ام بنابراین نمی‌توانم در این مورد چیزی بگویم اما در مورد کار خودم باید بگویم مهران مدیری قراری را که با نقش و متن گذاشته به خوبی اجرا کرده است و من از حضور او در این کار بسیار خوشحالم.

 

شنیده‌ام که در کارهای‌تان فضای صمیمی و رفاقت حکمفرماست کمی درباره‌ی فضای کار می‌گویید؟

کرم‌پور: به نظرم کار خوب وقتی شکل می‌گیرد که همگی یک‌دیگر را به رسمیت بشناسیم و رفاقت میان‌مان باشد، قرار نیست چیزی را به هم اثبات یا تحمیل کنیم. من دوست دارم بازیگرم دیده شود و اصلا قرار نیست فیلمی بسازم که خودم در آن دیده شوم و به همین دلیل بازیگرانم همیشه به من اعتماد می‌کنند و می‌دانند که دیده شده آن‌ها را دوست دارم چرا که آن‌ها تجلی اندیشه‌ی من هستند. البته علاوه بر این فضای دوستانه نظم هم وجود دارد. در همه‌چیز فیلم‌برداری، صدا، متن، میزانسن، حتی پوسترها و ... حضور دارم و بر همه‌ی این‌ها نظارت می‌کنم تا درست انجام شود. به نظرم مدت‌هاست دوره‌ی مدیریت فردی گذشته است الان در سراسر دنیا مدیریت به صورت گروهی انجام می‌شود.

 

با توجه به گفته‌های آقای نقیبی شما برای پرداخت فیلمنامه نیاز به یک بستر سیاسی ـ اجتماعی داشتید اما برخی معتقدند که اشاره‌های پل چوبی به جریانات 88 برای جذب مخاطب بوده، آیا همین‌طور است؟

خسرو نقیبی: چه کار سختی!

کرم‌پور: هیچ آدمی حاضر نیست برای جذب مخاطب چنین کار سختی انجام دهد. همین حالا فیلم ما دو سال به دلایل مختلف که مهمترین‌اش همین موضوع بوده، توقیف شده است. ضمن این‌که سرمایه‌گذار قبول نمی‌کند برای جذابیت دست به چنین کاری بزند، سرمایه‌گذار ما دو سال فیلمش توقیف مانده و حالا هم مشخص نیست چقدر از سرمایه‌ای گذاشته برگردد اگر می‌رفت دلار می‌خرید که دردسرش کمتر بود! به علاوه اگر واقعا این موضوع ایجاد جذابیت می‌کند چرا هیچ‌کس حاضر نبود سمتش بیاید؟!

 

پس شما این را نمی‌پذیرید که منتقدان فیلم می‌گویند پل چوبی به سبب مسائل فرامتنی‌اش از جمله استفاده از ستارگان، اشاره‌های مکرر به جریانات 88 و همین‌طور تبلیغ ناخواسته‌ای که حوزه‌ی هنری برای آن می‌کند؛ می‌فروشد؟

کرم‌پور: در مورد ستارگان که گفتم ما باید کسی را برای ایفای نقش انتخاب کنیم که مردم دوستش داشته باشد تبلیغ ناخواسته‌ی حوزه‌ی هنری برای شش فیلم دیگر هم بود اما همه‌ی آن‌ها نتوانستند به فروش بالایی دست پیدا کنند. به نظرم این‌گونه تحلیل‌ها توهین به مردم است. این حرف یعنی مردم گول حضور ستاره‌ها، یا اشاره‌های سیاسی را می‌خورند در صورتی که تصور من از مردم همانی است که 24 خرداد دیدیم. همان مردمی که به درجه‌ای از بلوغ فکری رسیدند که تصمیم گرفتند برای تغییر سرنوشت‌شان پای صندوق‌های رأی بروند؛ همین مردم فیلمی را برای دیدن انتخاب می‌کنند و نمی‌شود در موردشان چنین تحلیل بی‌انصافانه‌ای داشت. ضمن این‌که ما حتی در تبلیغات فیلم اشاره‌ای به تحریمی بودن این فیلم نکردیم چون احساس کردیم مخاطب با این چیزها انتخاب نمی‌کند.

 

معمولا منتقدان در جواب این‌که فیلمی خوب فروخته پس حتما ویژگی‌های مثبتی داشته، چند مثال برای نقض کردن‌اش می‌آورند مثلا فیلمی نظیر اخراجی‌های 3 که فروش بالایی دارد ولی فیلم خوبی نیست. این دسته از منتقدان همین را دلیلی کافی برای این می دانند که هر فیلمی که فروش می‌کند فیلم خوبی نیست.

کرم‌پور: این مردم همان‌هایی هستند که از فیلمی با وجوه جهانی مثل "جدایی نادر از سیمین" استقبال می‌کنند. چرا فقط آن طرف قضیه را نگاه می‌کنید؟ علاوه بر آن به یاد داشته باشید که ما از بخش خصوصی صحبت می‌کنیم نه فیلم‌های که با پشتوانه‌های مختلف ساخته می‌شوند. دولت از فیلم ما حمایت نمی‌کند، حوزه‌ی هنری فیلم را تحریم می‌کند، فیلم‌مان مدت زمان مشخصی روی پرده است و برای این‌که به فروش بیشتری دست یابد چندین ماه روی اکران نمی‌ماند، همچنین فیلم ما را فقط مردم می‌بینند ما نمی‌توانیم ارگان‌های دولتی مختلف از جمله مدارس و ادارات را ببریم تا فیلم را ببیند. به نظرم نباید راجع به مردم این‌طور حرف زد، مردم ما از خیلی از شبه روشنفکرهای ما جلوترند و بارها در مناسبات مختلف این را اثبات کردند.

نقیبی: ما سه گروه مخاطب کلاسیک داریم. یک بخش مخاطبان سنتی و مذهبی سینما هستند که اگر نهادی که آن را قبول دارند فیلمی را حمایت کنند برای دیدنش به سینما می‌روند؛ برای مثال وقتی تلویزیون پشت یک فیلم می‌ایستد یا حوزه‌ی هنری و یا ...
دسته‌ی دوم مخاطبانی هستند که موسوم‌اند به مخاطب عام و طرفدار سینمای عامه‌پسند؛ زمانی تمامی کمدی‌هایی که ساخته می‌شد به فروش بالایی دست می‌یافت؛ آن زمان هم سینما تفریح ارزانی بود هم فیلم‌ها خیلی دیر به شبکه‌ی نمایش خانگی می‌رسید ولی حالا با عوض شدن شرایط چند سالی می‌شود که این نوع فیلم‌ها دچار ریزش مخاطب شده است.
نوع سوم مخاطبین را آن دسته‌ای تشکیل می‌دهند که دغدغه‌ی فرهنگی دارند و از مخاطب عام فاصله می‌گیرند. مخاطبان فیلم‌هایی نظیر "جدایی نادر از سیمین"، "گذشته" و در همین دوره‌ی اکران "هیس..." و "پل چوبی" از همین دسته‌اند، یعنی هدف ما این دسته بوده است حالا این‌که این دسته وقتی از سالن خارج می‌شود چقدر رضایت دارند آن بخش دوم ماجراست. این مخاطبان خودشان فیلم‌ها را می‌بینند و به یک‌دیگر توصیه می‌کنند اتفاقی که برای هیس و پل چوبی افتاده است. این دسته تصمیم می‌گیرند به جای صبر کردن و فیلم را در شبکه‌ی نمایش خانگی دیدن به سینما بروند و این یک اتفاق فرهنگی است.
به نظرم این کار صحیحی نیست که این مخاطبان را از هم تفکیک نکنیم. ضمن این‌که یک ریویو نویس باید از فروختن یک فیلم خوشحال شود چرا که او هم جزء این چرخه محسوب می‌شود اگر اکران پر رونق باشد مخاطب نوشته‌ی او را می‌خواند.علاوه بر این‌که برخی تحلیل‌های‌شان غلط از آب در می‌آید و به نحوی دنبال توجیه‌اند برای مثال 80٪ کسانی که الان می‌گویند پل چوبی به دلایل فرامتنی می‌فروشد کسانی هستند که در جشنواره به خود من می‌گفتند فیلم نخواهد فروخت.

 

در سکانسی که مهران مدیری به بچه‌ها می‌گوید بهترین راه رفتن است، برخی شما را محکوم می‌کنند به تشویق به مهاجرت؛ این در حالیست که پایان‌بندی چندان چنین چیزی را به ذهن متبادر نمی‌کند. آیا واقعا این تشویق به مهاجرت در فیلم وجود دارد؟

نقیبی: چه جالب! اتفاقا چند روز پیش منتقدی می‌گفت چرا فیلم‌های ایرانی من جمله پل چوبی از مهاجرت یک دیو می‌سازند؟!

کرم‌پور: واقعا ما مسئول توضیح دادن به این کج‌فهمی‌ها نیستیم وقتی کسی می‌خواهد با شخصیت منفی فیلم همذات‌پنداری کند، مشکل اوست! فیلم ما راوی دارد و آن راوی امیر است او ابتدا می‌خواهد برود ولی در پایان با این‌که هم همسرش کار اقامت‌شان را درست کرده و هم می‌تواند با نازلی به هلند برود هیچ‌کدام را انتخاب نمی‌کند و می‌ماند و در نریشن تصریح می‌کند که باید بمانم و به نسل بعدی بگویم که چه اتفاقاتی افتاده است. مخاطب باید با قهرمان فیلم جلو برود نه با شخصیت منفی آن!

 

فیلم دچار ممیزی شده است، این نسخه‌ای که روی پرده است چه تفاوتی با نسخه‌ی اصلی دارد؟

نقیبی: این فیلم با نسخه‌ای در جشنواره‌ی فیلم فجر به نمایش در آمد هیچ تفاوتی ندارد و تنها 4 عنوان به آن اضافه شده آن هم برای این‌که دیدیم خیلی‌ها می‌گویند چرا این اتفاقات پشت سر هم می‌افتد و دیدیم متوجه گذر زمانی نشده‌اند ما هم زمان‌ها را مشخص کردیم. اما نسخه‌ی اصلی قبل از نمایش در جشنواره 9 دقیقه ممیزی شد.

 

یکی از مسائلی که حوزه‌ی هنری برای تحریم "پل چوبی" مطرح کرده بود، ضد خانواده بودن و طرح خیانت در فیلم بود، حال آن‌که چیزی ما در فیلم می‌بینیم تنها شک طرفین به یک‌دیگر است. کمی در این باره توضیح می‌دهید؟

نقیبی: شک عنصر پیش‌برنده‌ی درام است ولی در فیلم اصلا خیانتی اتفاق نمی‌افتد. مرد می‌خواهد به یک دوست قدیمی کند و زن هم برای انجام کاری که همسرش به او محول کرده به خارج از کشور رفته است.
روزی که مهناز افشار برای این نقش آمد ما به او گفتیم این نقش باید کاملا بی‌گناه ایفا شود و این معصومانگی حالا هم در بازی او کاملا پیداست و چنین زنی اصلا نمی‌تواند به همسرش خیانت کند.

کرم‌پور: ما از همان ابتدا با دو سوءتفاهم مواجه بودیم، یکی سوءتفاهم ارشاد بود که مسئله‌اش اشارات فیلم به حوادث 88 بود و سوءتفاهم دوم هم بحث ضد خانواده بودن و خیانت بود که حوزه‌ی هنری مطرح کرد. که البته بحث حوزه‌ی هنری واقعا به دلایل دیگری بود و به خاطر اهدافی دست به این کار زدند وگرنه فرضا پل چوبی در مورد خیانت! فیلم آقایان کاهانی و حقیقی چه ارتباطی با خیانت داشت؟! این یک اتهام دور از این فیلم‌ها بود. یکی از تهیه‌کنندگان وابسته به این نهاد استارت این جریان را در برنامه‌ی هفت زد چرا که می‌خواست با معاونت سینمایی تسویه حساب کند! قضیه‌ی تحریم فیلم‌ها از سوی حوزه بیش از این‌که علتی داخل فیلم‌ها داشته باشد دعواهای جناحی پشتش است.

 

این ایراداتی که مطرح شده است همگی بعد از پروانه‌ی ساخت و نمایش بود؟ مانند سایر لیست تحریمی حوزه یا نه پیش از آن هم با مشکل مواجه شدید؟

کرم‌پور: این فیلم از ابتدا مشکلاتی داشت. 12 هفته من جلسات مختلف رفتم تا پروانه‌ی ساخت گرفتم پس از آن هم برای نمایش در جشنواره دو اصلاحیه خورد، اما وقتی در بسیاری از موارد من جمله بهترین فیلم کاندیدای دریافت جایزه بود دیگر نباید با مشکل و تحریم مواجه می‌شد. این سانسورهای موازی بسیار خطرناک است. حتی در یک نظام کاملا سرمایه‌داری مثل آمریکا قوانین ضدانحصاری وجود دارد و به موجب این قوانین نمی‌شود تمامی تولیدات متعلق به یک کمپانی باشد. امروز در کشور ما حوزه‌ی هنری هم سرمایه دارد، هم خبرگزاری، هم سینما، هم روزنامه؛ شهرداری و تلویزیون و خود ارشاد هم مثل حوزه‌ی هنری تمامی این‌ها را در اختیار دارند. در واقع ما به عنوان بخش خصوصی با چهار نهاد قدرتمند مواجهیم. گاهی خیلی از فیلم‌هایی که می‌فروشند به خاطر حمایت همین نهادهاست. حوزه‌ی هنری فیلمی را که می‌خواهد بفروشد 10 هفته در سینماهایش اکران می‌کند. شهرداری تبلیغات گسترده انجام می‌دهد، تلویزیون دائما تیزر پخش می‌کند و دولت هم به راحتی بودجه در اختیار قرار می‌دهد. در این شرایط وقتی کسی می‌آید و به طور مستقل فیلمی می‌سازد درباره‌ی دغدغه‌های خودش که ممکن است این نهادها خوششان نیاید، آن فیلم را از حمایت‌های خود محروم می‌کنند، حوزه‌ی هنری یک طور، شهرداری و تلویزیون و ... هم به نحوی دیگر. چون تو می‌خواهی با آن‌ها رقابت کنی و آن‌ها این را نمی‌خواهند. برای مثال همین چند وقت پیش ما یک ون مقابل سینما آزادی گذاشتیم و گفتیم هرکسی که دوست دارد پل چوبی را ببیند و در سینما آزادی نمی‌تواند سوار شود تا به سینمایی که فیلم را نمایش می‌دهد برود، همین رقابت کوچک را هم نتوانستند ببینند. بعد از این‌که چند بار ون پُر شد تماس گرفتند تا اماکن بیاید و جلوی کار را بگیرد!

 

با توجه به این‌که سینماهای حوزه‌ی هنری را در اختیار ندارید و اکثر سینماهای شهرستان‌ها متعلق به حوزه است چقدر متضرر شده‌اید؟

کرم‌پور: به هر حال تمامی فیلم‌های تحریمی حوزه متضرر شده‌اند ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم اما بازنده‌ی واقعی این بازی خود حوزه است چرا که می‌خواهند رابطه‌ی مردم را با اثری که خودشان دوست ندارند قطع کنند و هرگز موفق نمی‌شوند همان‌طور که تا به حال نشده‌اند.

 

آقای نقیبی شما به عنوان یک منتقد و فارغ از این‌که عضوی از فیلم هستید نظرتان درباره‌ی آن چیست؟ آیا انتظاراتی که از فیلمسازان دیگر دارید در فیلم خودتان برآورده کرده‌اید؟

نقیبی: وقتی که با فیلم به عنوان یک منتقد مواجه می‌شوم طبعا سلیقه‌ی خودم را به سلیقه‌ی سایر منتقدین ارجح می‌دانم و این فیلم با سلایق من سازگار است و انتظاراتم را برآورده می‌کند و دوست داشتم چنین فیلمی را روی پرده ببینم. علاوه بر این‌که وقتی فیلمسازی به وقایعی که در زمان خودش می‌افتد توجه داشته باشد و واکنش نشان بدهد قابل احترام است چرا که عمده‌ی فیلمسازها به سمتش نمی‌روند. این موضوع به علاوه‌ی این‌که فیلم قصه‌اش را درست تعریف می‌کند و ساخت خوبی هم دارد باعث می‌شود من به عنوان منتقد کار را دوست داشته باشم.

 

 لینک روزنامه‌ی قانون مورخه‌ی هفدهم مهر ماه یک‌هزار سیصد و نود و دو

لینک فایل پی‌دی‌اف مصاحبه در همین روزنامه

لینک مطلب در پایگاه خبری قانون

 



برچسب‌ها: پل چوبی, مصاحبه, اکران پاییز 1392

گاهی می‌شود به فیلمی که چهارستاره نیست، چهار ستاره دادشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢-۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند

 

گاهی می‌شود به فیلمی که چهارستاره نیست، چهار ستاره داد

 

 یک/قرار نیست هیچ فیلمی را به سبب به تصویر کشیدن خط قرمزها ستود اما در حالی که سینمای اجتماعی با موانع و مشکلات بسیاری روبروست و همین باعث شده تا عده‌ای کمتری بی‌پرده مسائل اجتماعی را به تصویر بکشند وقتی فیلمسازی تصمیم می‌گیرد بحث‌ مهم تعدی به کودکان را در فیلمش مطرح کند و به بهانه‌ی آن معضل مهم‌تری را به چالش بکشد نمی‌توان دهان به تحسین نگشود. "هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند" مشابه تمامی آثار سینمایی ضعف‌هایی دارد که در بعضی موارد عیان و بارز هم هست اما آنچه عده‌ای به عنوان نقص هیس... بیان می‌کنند در شرایط سینمای ایران می‌تواند حُسن باشد. غلبه‌ی محتوا بر فرم در شرایطی که گفتن حرف‌هایی دشوار است و باورندنش به مردم دشوارتر بدیهی فیلمساز تمرکزش ناخواسته بر محتوا بیشتر باشد و از همین رو به نظرم می‌توان بر برخی ایرادات چشم پوشید.

دو/هیس... از موضوع تجاوز به کودکان استفاده کرده تا سکوت در مقابل ظلم به مثابه آبروداری را به چالش بکشد.
هرچند درخشنده به عنوان گره‌ی اصلی داستان دو تجاوز را تعریف می‌کند اما محکوم به سکوت بودن دختران ما قابل تعمیم حتی به مسائل جزئی‌تر است. باید پذیرفت که ایران به رغم این‌که با آن گذشته‌ی مردسالارانه‌اش فاصله گرفته اما هنوز از آن جدا نشده است. نگاه زنانه‌ی هیس... حتی اگر ماحصل ممیزی باشد این حسن را دارد که ناخواسته نگاه مردسالارانه‌ی جامعه‌ی ما را به نقد می‌کشد. این‌که چرا باید کودکی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته ترس از بازگو کردن مسئله داشته باشد؟ چرا تقریبا باید مطمئن باشد به محض طرح مسئله آبروی خودش و خانواده‌اش می‌رود و از سوی جامعه طرد می‌شود؟ او به عنوان یک قربانی چرا باید پیش از طرح ماجرا خود را محکوم بداند؟

تمامی کسانی که با هیس... همذات‌پنداری می‌کنند لزوما با مواردی مانند شیرین برخورد نداشتند اما حتما عبارت بی‌ادبانه‌ی "کرم از خود درخته" را بارها وقتی دختری به پسری که در خیابان مزاحمش شده پرخاش می‌کند خطاب به آن دختر شنیده‌اند و شاید خودشان بارها تجربه‌اش کرده باشند و برای فرار از شنیدن چنین حرف‌هایی ترجیح دادند مسیرشان را تغییر دهند اما اعتراضی نکنند چرا که همیشه صدایی بوده که بگوید: هیس! دخترها اعتراض نمی‌کنند! هیس! اگر حرف بزنی همه در قضاوت‌شان تو را مقصر می‌دانند و ...

هیس... گرچه به موضوعی می‌پردازد که بسیاری گمان می‌برند همه‌گیر و شایع نیست اما آینه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ی ماست بگذریم از این‌که موضوع تجاوز به کودکان آمار اسف‌باری دارد باتوجه به این‌که خانواده‌های بسیاری به خاطر سکوت مادم‌العمرشان هرگز در این آمارها نمی‌آیند!

درخشنده تمامی تلاشش را به کار برده تا برای شکستن این سکوت و این تابوی همیشه مقصر بودن دختران قدمی بردارد و برای تأثیرگذاری بیشتر قصاص را چاشنی قصه‌اش کرده تا هم بار دراماتیک قصه‌اش را بالا ببرد و هم بگوید پیامد سکوت‌های نا به جا به بهانه‌ی آبرو می‌تواند چه قربانی‌هایی بگیرد و به بهانه‌ی همین چاشنی قوانین ناصحیح وضع شده‌ را نیز به چالش کشیده است. درخشنده هرگز در فیلمش قصاص را زیر سوال نمی‌برد اما پرسش مطرح می‌کند که چرا آنانی که روح‌شان بارها و بارها کشته می‌شود کسی حاضر نیست قصه‌شان را بشنود و دنبال قاتل بگردد؟ چرا به جای تشکیل محکمه همیشه قربانیان تشویق به سکوت می‌شوند؟ و فیلمی که پرسش مطرح کند اگر فیلم خوبی هم نباشد نمی‌تواند فیلم بدی باشد.

سه/سینما یک رسانه است. رسانه باید بتواند از طریق یک کانال ارتباطی به مخاطب پیام منتقل کند و از او بازخورد بگیرد.هیس... در مقام رسانه رسالتش را کامل انجام می‌دهد، او پرسش مطرح می‌کند و با تعریف قصه مخاطبش را به همذات‌پنداری وا می‌دارد و سپس از او بازدخورد دریافت می‌کند.
بسیاری فیلم‌هایی که فقط به مقوله هنر در سینما توجه دارند و رسانه بودن این وسیله‌ی مهم ارتباطی را نادیده می‌گیرند تنها قصه‌ای تعریف می‌کنند که هرچند زیبا مخاطب را در کانال ارتباطی قرار نمی‌دهد و اگر هم بدهد موفق به گرفتن بازخورد از او نمی‌شود.

چهار/هیس... شروع غافلگیرکننده‌ای دارد، همچنین استفاده از فلاش‌بک هم در اینجا مخاطب را پس نمی‌زند و اتفاقا به او کمک می‌کند تا موقعیت برایش قابل درک و باورپذیر باشد. علاوه بر این‌که هیس... از بازی‌های روانی بهره می‌گیرد. استفاده از بازیگران کاربلد حتی در نقش‌های کوچک سبب شده تا حتی کوچک‌ترین نقش‌ها دیده شوند و مؤثر باشند (یه جز نقش مهدی ماهانی – برادر مقتول). صدای صحنه از جمله خندیدن دختر بچه، صدای گفتن "هیس"، صدای فلاش دوربین نیز تأثیرگذاری را دوچندان می‌کند، علاوه بر این‌ها به تصویر کشیدن صحنه‌هایی که عمق فاجعه را نشان بدهد یکی دیگر از ویژگی‌های مثبت فیلم است. چرا که با توجه به محدودیت‌ها و فشار ممیزی اکثر فیلمسازانی که سراغ سوژه‌های ملتهب می‌روند تلاش می‌کنند با تکیه بر دیالوگ آن را تصویر کنند اما در هیس... نشان دادن آن صحنه‌ای که دختر مشغول تعویض لباس است با بازی فوق‌العاده‌ی بابک حمیدیان و همچنین لحظه‌ای که دخترک روی تاب نشسته و مراد او رو هل می‌دهد و واکنشش به بوی تن او و آن لحظه‌ی طلایی قلقلک دادن و تبدیل قهقهه‌های دختر به بهت... همگی باعث شده تا هیس موفق شود بالاترین همذات‌پنداری را با مخاطبش داشته باشد و او را با خود همراه کند و از حالت نمایش خارج شود.

پنج/هیس برای اضافه کردن بار دراماتیکش در بخش‌هایی از فیلم سعی کرده اغراق‌آمیز عمل کند که از همین سو نیز آسیب می‌بیند. بیانیه‌ی مریلا زارعی در دادگاه با به کار بردن کلماتی مثل "دیوسیرت" ناخواسته جنبه شعاری و نمایشی گرفته که می‌توانست تا این حد اگزجره نباشد.

درخشنده همچنین برای بالا بردن هیجان و تعلیق در قصه‌اش در قسمت پایانی تمرکز بی موردی روی پیدا کردن ولی‌دم می‌کند که اساسا هیچ ارتباطی با کلیت فیلم ندارد و به همین دلیل است که صحنه‌های شمال رفتن و آن اتفاقاتی که آنجا می‌افتد، تزریق مواد، به بیمارستان برادر مقتول، ایست قلبی او، تماس‌های مکرر با محل اجرای حکم در تهران و ... همگی وصله‌ی ناجور فیلم‌اند که به کلیت فیلم آسیب زده و اگر آن صحنه‌ی نمادینی که شیرین مقابل چوبه‌ی دار تصمیم می‌گیرد سکوتش را بشکند و تا جایی که توان دارد فریاد می‌کشد نبود می‌شد به راحتی از خیر بیست دقیقه‌ی پایانی فیلم گذشت!

شش/این یادداشت طبعا و قطعا نه یک نقد است نه یک "ری ویو"، بلکه در واپسین روزهای اکران موفق "هیس دخترها فریاد نمی‌زنند" دلایلی است بسیار ساده و به زبان همه‌فهم برای آنانی که می‌پندارند کسانی که بر هیس... مهر تأیید می‌زنند متوجه ایرادات فیلم نیستند، در حالی‌که یک فیلم می‌تواند ایراداتی داشته باشد اما وقتی طرح مسئله کند، به عنوان یک رسانه موفق عمل کند، از نظر جامعه‌شناسی هنر و فرهنگ قابل بررسی باشد، موضوعی کمتر گفته شده را با جزئیات و جسارت به تصویر بکشد، جریان‌ساز باشد و تلاش کند از نظر سینمایی نیز قابل قبول باشد می‌تواند چهار ستاره بگیرد حتی اگر به سبب همان ایرادات عیان که همه می‌بینیمش فیلم چهارستاره‌ای نباشد، همان‌طور که سال‌ها پیش "آب و آتش" فریدون جیرانی فیلم چهارستاره‌ای نبود اما با دیده‌ی خطاپوش و با توجه به تک تک المان‌هایی که نام بردم می‌شد بی‌توجه به ایراداتش به آن چهار ستاره داد.

1392.7.11


لینک مطلب

 


برچسب‌ها: هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند, اکران تابستان 1392

جای خالی "آینه‌های روبرو" در لیست نامزدهای نمایندگی ایران در اسکارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٢-٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

آینه‌های روبرو

 

 

جای خالی "آینه‌های روبرو" در لیست نامزدهای نمایندگی ایران در اسکار

 

کمیته‌ی انتخابِ نماینده‌ی ایران در آکادامی اسکار اسامی مطرح و کاربلدی را در خود جای داده است، این کمیته که متشکل از مسعود کیمیایی، فاطمه معتمد‌آریا، بهروز افخمی، کمال تبریزی، حسن حسندوست، مسعود رایگان، علیرضا زرین‌دست، حسین معززی‌نیا و امیر اسفندیاری است؛ سوم مهر ماه در حالی که تنها 6 روز تا وقت نهایی معرفی فیلم به اسکار زمان باقیست نام دوازده فیلم را از میان آثاری که در بازه‌ی زمانی مشخص‌شده به نمایش درآمدند به عنوان گزینه‌های مورد بررسی نام برده و با این‌که برخی از این گزینه‌ها اساسا فیلم‌های به اصطلاح اسکاری نیستند اما باید پذیرفت که بهترین‌های سینمای ایران در این بازه‌ی زمانی مشخص بودند.
طبعیتا در آکادمی اسکار عوامل دیگری به جز مطلوب بودن سطح کیفی فیلم از نظر فنی و محتوایی، اهمیت دارد از جمله حضور در جشنواره‌های بین‌المللی و احتمالا کسب جوایزی از آن‌ها و همچنین به نمایش در آمدنش در سایر کشورها و داشتن پخش‌کننده‌ی جهانی قوی.
بدیهی است که هیچ‌کدام از فیلم‌های این لیست به جز "گذشته" پخش‌کننده‌ی جهانی ندارند و فقط فیلم‌هایی نظیر "پله‌ی آخر" و "پذیرایی ساده" تجربه‌ی حضور در برخی جشنواره‌های بین‌المللی را دارند.
اما سوال اینجاست که چرا وقتی در این لیست نام‌های عجیبی مثل "کلاس هنرپیشگی"، "دهلیز" یا "بی‌خود بی‌جهت" به چشم می‌خورد که جدای از این‌که فیلم‌های خوبی هستند اما هیچ‌کدام از شرایط یک فیلم اسکاری را ندارند؛ نامی از "آینه‌های روبرو" نگار آذربایجانی نیست؟
آینه‌های روبرو در جشنواره‌های متعدد به نمایش در آمده و از بسیاری از آن‌ها جایزه گرفته است، منتقدان بسیاری در کشور بر آن مهر تأیید زده‌اند و جوایز بین‌المللی آن هم نشان از جلب رضایت کارشناسان آن سوی آب‌ها دارد.
علاوه بر آن آینه‌های روبرو با محتوایی بکر در سینمای ایران دست روی یک مسئله‌ی جهانی گذاشته و به مشکلات افراد ترنس‌سکشوآل پرداخته است. به انضمام این‌که تعمدا موضع مثبت قوانین ایران برای راحت زندگی کردن این افراد را با اشاره به این‌که به آن‌ها برای حل مشکل‌شان وام تعلق می‌گیرد و ... به نمایش گذاشته است که تصویر خوبی از ایران در برخورد با این ناهنجاری اجتماعی نشان می‌دهد.
آینه‌های روبرو به جز نشان دادن مصائب پیش روی یک فرد ترنس‌سکشوآل، شمایل یک زن ایرانی مذهبی و مقید به اصول که سرپرست خانواده است را نیز به خوبی به تصویر می‌کشد و با نشان دادن زنی مؤمن که انسانیت در او بیدار است و از فردی بی‌پناه حمایت می‌کند و تا آخرین حد توانش او را کمک می‌کند؛ می‌تواست بازتاب خوبی از اعتقادات مذهبی ما باشد.
آینه‌های روبرو علاوه بر موضوع اصلی‌اش به سایر مشکلات اجتماعی من جمله زنان سرپرست خانوار، زندانیانی که به علت بدهی از خانواده دورند و مشکلاتی که خانواده‌شان با آن دست و پنجه نرم می‌کند، قضاوت‌های مردم و ... نیز می‌پردازد.
آینه‌های روبرو می‌توانست یکی از گزینه‌های مناسب ایران برای معرفی به آکادمی اسکار باشد، این فیلم افزون بر تمامی محسناتش برخلاف فیلمی مثل "کلاس هرپیشگی" به شدت شخصی نبود و دغدغه‌ی جهانی داشت و مثل اکثر فیلم‌های این لیست تنها فستیوالی که تجربه کرده بود جشنواره‌ی فیلم فجر نبود!
اگر در نهایت تصمیم بر آن شد که فیلمی کاملا ایرانی راهی اسکار شود و به همین علت "گذشته" نماینده‌ی ایران در اسکار نبود همیشه این سوال باقی می‌ماند که چرا در لیستی که اکثر فیلم‌های نام برده در آن با مناسبات اسکار همخوانی نداشت، نام فیلم خوش‌ساختی مثل آینه‌های روبرو خالی بود؟

 

1392.7.5

لینک مطلب


برچسب‌ها: اسکار, آینه‌های روبرو, پاییز 92