به بهانه‌ی آمدن "جُرمِ" محبوبم به شبکه‌ی نمایش خانگیسه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱-۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

مسعود کیمیایی

 

به بهانه‌ی آمدن "جُرمِ" محبوبم به شبکه‌ی نمایش خانگی

 

 

نزد... نزد...
بعد این دیگه با هم راحت سر می‌کنیم...*


* ناصر (حامد بهداد)

امروز "جُرم" آمد، فیلمی که من چندین بار آن را بر پرده‌ی نقره‌ای سینما  دیده‌ام و انگار که به دلم افتاده باشد حالا حالاها راهی شبکه‌ی نمایش خانگی نمی‌شود در آخرین باری که روی پرده دیدمش صدایش را ضبط کردم و بارها و بارها با نسخه‌ی صوتی‌اش زندگی کردم.
جُرم آمد من نشستم پایش لحظه به لحظه و باز نشد که جلوی این چشمان لعنتی‌ام را بگیرم، باز هم نشد! نمی‌دانم چند ساعت جُرم را دیدم و چند بار اما وقتی گذاشتمش هوا روشن بود وقتی دیگر گریه نمی‌گذاشت حتی همان‌طور تار از اشک مانیتورم را ببینم ناگزیر خاموشش کردم و هوا تاریک بود!
بعضی دوستان می‌گویند درک صحیحی از لحظات کیمیایی ندارم، لابد ندارم دیگر حرفی نیست؛ اما من با همین درک ناصحیح از سینمای کیمیایی از صمیم دل برای تنها راوی و مصور دنیایم آرزومندم هرگز روی ناملایمی نبیند، همیشه شاد و سرزنده باشد تا همچنان بی‌رقیب روایت کند عشق، وطن، رفاقت و غیرت را؛ آن‌گونه که افسانه‌ها رشک برند بر این دنیای بی‌همتا
جُرم را نه به خاطر مسعود کیمیایی که ابدا دلیل کمی نیست برای دوست داشتن، دوست ندارم؛ جرم را به هزاران دلیل گفته و نگفته دوست‌تر می‌دارم. برای تمامی لحظاتی که نابند و فقط در سینمای کیمیایی باورپذیر و شیرین‌اند همانند عسل.
جُرم نباید حالا می‌آمد امتحانات است و این نشئگی بعد از خماری حس درس خواندن نمی‌گذارد!
راستی کسی خبر دارد که هنوز هم مار توشکه پیدا می‌شود یا نه؟ ...
هرچند که می‌دانم وقتی رفاقت ترک بردارد، "واسه باور کار می‌بره"

پی‌نوشت:
این نوشته از نظر شما مبالغه دارد یا غلط است یا مضحک! نظرتان به دیده‌ی منت؛ اما این حس من است. حتی اگر شما را کیمیایی و فیلمش خوش نمی‌آید، اگر به نظرتان تاریخ مصرف فیلم‌هایش گذشته و یا اگر معتقدید در سالیان پیش مانده است و به قول آن منتقد محترم پرت و پلا ساخته است! اشکالی ندارد هرکس نظری دارد و اگر همه هم‌سلیقه بودند همه‌چیز یکنواخت می‌شد اما بگذارید اگر بناست از حس و حال‌مان برای هم‌دیگر بنویسیم چه به نظر غیرمعقول باشد چه در دایره‌ی منطق، صادقانه باشد.

 

 


برچسب‌ها: خاطره‌بازی/دلتنگی, جُرم, زمستان 1391

سادگیِ جذابسه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱-٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

بی‌خود و بی‌جهت 

 

سادگیِ جذاب

 

 

شاید هرچه یک اثر سینمایی به لحاظ داستانی پیچیده‌تر و پرگره‌تر باشد با اثری جذاب‌تر مواجه باشیم. کارگردانان بزرگ و اسم و رسم دار این توانایی را دارند که داستانی ساده را آن‌قدر زیبا و جذاب پرداخت کنند که حتی دیدن چندباره‌اش مخاطب را خوش بیاید، البته در بیشتر مواقع فیلم‌هایی که داستانی ساده دارند جز پرداخت خوب فیلم‌هایی پربازیگرند و همین امر به جذابیت داستان کمک شایانی می‌کند. نمونه‌ی این قبیل فیلم‌ها "مهمانی مامان" است به کارگردانی داریوش مهرجویی؛ داستان روان و ساده‌ی هوشنگ مرادی کرمانی به وسیله‌ی کارگردانی خوب و تعدد بازیگران تبدیل شده‌است به یکی از فیلم‌های خوب سینمای ایران که می‌شود بارها آن را دید و از تماشایش لذت برد.
حالا کاهانی در ششمین فیلمش به جایی رسیده که توانسته است داستانی ساده را آن هم در یک لوکیشن ثابت و بدون استفاده از دکور ویژه و تنها با چهار بازیگر اصلی اثری جذاب خلق کند که می‌توان بارها به تماشایش نشست.
کاهانی که از "هیچ" توانسته نگاه‌ها را به خود معطوف کند با "اسب حیوان نجیبی است" تحسین اکثر منتقدان را برانگیخت و همین باعث شد انتظارها از "بی‌خود و بی‌جهت" بسیار بالا باشد و این کار بی‌خود و بی‌جهت را سخت‌تر می‌کرد. او باید از اثر پیشین‌اش جلو می‌زد و با توجه به استاندارهای بالای "اسب حیوان نجیبی است" این کار سخت می‌نمود؛ اما کاهانی به نحو احسن از این مهم آمده است.
از تیم بازیگران قبلی فقط عطاران را جلوی دوربین برده است و سه نفر از بازیگران "هیچ" برگشته‌اند.
نمی‌شود بازی هیچ بازیگری را بر دیگری رجحان داد چرا که همه نقش‌های‌شان را به بهترین نحو ایفا کرده‌اند و می‌توان بی‌خود بی‌جهت را در زمره‌ی بهترین بازی‌های‌شان به شمار آورد.
چهار بازیگر اصلی همگی یکی از بهترین بازی‌های‌شان را ارائه داده‌اند؛ عطاران در شوخی افراط نمی‌کند و به لودگی نمی‌افتد. حساب‌شده پیش می‌رود، سعی می‌کند همه‌ی جوانب را بسنجد باید هوای همسرش، بچه‌اش که لحظه‌ی آرام نمی‌گیرد، همسرِ دوستش که به خاطر مهمانی امشب به شدت حساس شده است و شخصیت خاصی دارد را داشته باشد. علاوه بر این‌که قرار است برای فرهاد رفیق هم باشد، در شرایطی که اثاثیه‌‌اش در کوچه مانده خانه‌اش را به دوستش داده است تا اول زندگی‌اش را آنجا شروع کند، قسط آخر خانه‌ای را که خریده هم داده است به دوستش تا ماشین ثبت نام کند. خسته است نمی‌داند باید چکار کند اما همه‌اش در رفت و آمد است، نمی‌نشیند و دائما سعی در آرام کردن فضا دارد. عطاران توانسته شخصیت محسن را با تمام مهربانی‌ها و در عین حال استیصالش به بهترین شکل درآورد علاوه بر این‌که گهگاه گرفتن تلخی فیلم هم به عهده‌ی اوست.
پانته‌آ بهرام زنی اصفهانی است که به رفیق‌بازی شوهرش در موقعیت بدی قرار گرفته است. بچه‌ی سرکشش هم دائما برایش دردسر درست می‌کند؛ بهم ریخته است گاهی به الهه طعنه می‌زند، سر بچه‌اش فریاد می‌کشد، با همسرش دعوا می‌کند، سر پیشنهاد بردن وسایلش به ساوه با همسرش مشاجره می‌کند و می‌زند زیر گریه! و جایی که می‌فهمد شوهرش قسط آخر خانه را نداده است جا می‌خورد و حس می‌کند که دیگر نباید بماند اما چشمانی پف‌کرده از گریه می‌ماند و به الهه کمک می‌کند. پانته‌آ بهرام با مهارت هر لحظه از بازی‌اش را متفاوت خلق می‌کند.
احمد مهران‌فر پسری است که در موقعیتی برنامه‌ریزی نشده قرار گرفته. همسرش را دوست دارد اما وقتی کلافه می‌شود داد می‌زند: " من که گفتم همینم. تو گفتی تو خوبی تو ماهی." بعد هم به محسن می‌گوید: "بذار بره"! او هم به راحتی توانسته از پس پسری شوخ که با مشکلی جدی مواجه است برآید. اما بتوان گفت بهترین بازی را نگار جواهریان به نمایش گذاشته است. او نقشی کاملا متفاوت را در بی‌خود بی‌جهت تجربه می‌کند. او نقش زنی را ایفا می‌کند که در خانواده‌ای مذهبی ـ سنتی رشد کرده است ولی حالا پیش از برگزاری مراسم ازدواج باردار شده و حالا می‌خواهد هرچه سریع‌تر مراسم عروسی‌اش را برپا کند. نگار جواهریان علاوه بر این‌که با کلامش که مثل خانم جلسه‌ای‌ها صحبت می‌کند به شخصیت نزدیک شده است از زبان بدن هم فوق‌العاده بهره می‌برد. نوع نگاه داشتن انگشت کوچکش، درست کردن مقنعه‌اش، دائم پایین کشیدن آستین لباسی که زیر مانتویش پوشیده تا روی مچش و ... همگی عالی درآمد. جواهریان باید حقیقتی را از مادر مذهبی ـ سنتی‌اش پنهان کند و هرطور که شده پایان شب جشن عروسی‌اش را برگزار کند. شوهرش موقعیت را جدی نمی‌گیرد، مادرش دائما تحقیرش می‌کند، مژگان ناخواسته کنایه می‌زند و شاید این میان تنها کسی که واقعا به او فکر می‌کند محسن است که دارد همه‌ی تلاشش را می‌کند تا همه چیز به خوبی انجام شود.
بی‌خود و بی‌جهت گرچه بر پایه‌ی داستانی ساده ساخته شده است اما ظرافت‌های داستانی و بازی‌هایی گیرا آن را از هر حیث نسبت به سایر آثار روی پرده متمایز می‌کند علاوه بر این‌که با قدرت اسب حیوان نجیبی است را جا می‌گذارد و بر تارک کارنامه‌ی کاهانی می‌درخشد. کاهانی حالا و در شرایطی که هنوز به چهل سالگی نرسیده به جایگاهی در کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی رسیده است که مخاطب را به واسطه‌ی نام خودش به سینما بکشاند و منتقدان را وادار کند که او را صاحب سبک بدانند و این ابدا دستاورد کمی نیست برای کسی که هنوز راهی طولانی پیش رو دارد تا لقب سینماگر مؤلف را از آن خود کند.
کاهانی این‌قدر فیلمش را ساده و بی‌لکنت ساخته است که حتی این شبهه را در ذهن برخی مخاطبانش به وجود می‌آورد که او دوربین را جایی گذاشته و از یک روز اسباب‌کشی دو خانواده فیلمبرداری کرده است!
این سبکی که کاهانی به کمک تیم هنری‌اش در بی‌خود و بی‌جهت بدان دست یافته اتفاق نایابی است در سینمای ایران که کاهانی قدرتش را دارد تا پرچمدارش باشد.
شیما منفرد در مقام تدوین‌گر اثر را طوری تدوین کرده است که مخاطب در اکثر مواقع متوجه کات کارگردان نشود و احساس کند به عنوان شخصی نامرئی در میان مژگان، محسن، الهه، فرهاد و سینا حضور دارد.
موسیقی کارن همایونفر هم آرام و بی‌آنکه قصد خودنمایی داشته باشد در بزنگاه‌ها خودش را به رخ می‌کشد و آن تأثیری را که باید می‌گذارد.
کاهانی از "هیچ" تا کنون دست گذاشته روی ژانری که سینمای ایران همیشه کمبودش را حس کرده است، طنز تلخ؛ دیدن بی‌خود و بی‌جهت در حالی که ممکن است در بسیاری از لحظات تماشاگر را به خنده وادارد اما با محتوایش حتما مخاطب را در پی خندیدن تلخ خواهد کرد.
کاهانی استیصال، رفاقت، دردسرهای پنهان‌کاری، اختلافات زناشویی، نداشتن درک صحیح والدین سنتی نسبت به فرزندان، والدین سالاری و تقابلش با فرزند سالاری، شرایط بغرنج شهرنشینی، روابط انسانی و میان‌فردی و ... را به راحتی و بدون این‌که کوچیک‌ترین دیالوگ گل‌درشتی رد و بدل کند و بدون این که اکتی از کار بیرون بزند؛ در فیلمی کمتر از دو ساعت به تصویر می‌کشد.
چه بخواهیم چه نخواهیم باید بپذیریم که کاهانی با سن کمش توانسته در جایگاهی قرار بگیرد که خلائی را در سینمای ایران پُر و جایگاه خودش را به عنوان کارگردانی خوش‌فکر تثبیت کند.
حالا چه بخواهیم اعتراف کنیم چه نه همگی منتظریم تا کاهانی دست به قلم شود، پشت دوربین قرار بگیرد و ما را میهمان فیلمی کند از جنس خودش؛ فیلمی که وقتی تیتراژ پایانی‌اش بالا می‌آید راحت از روی صندلی سینما بلند نشویم و تا مدت‌ها گمان کنیم در دنیای کاهانی و آدم‌هایش قدم می‌زنیم؛ اتفاقی که در آخرین اثر او هم می‌افتد و درست در پایان و هنگامی که راز برملا می‌شود و بار از دوش هر چهار نفر برداشته می‌شود دلت می‌خواهد آسوده بنشینی وسط کارتن‌های بسته‌بندی شده و با خیال راحت چای بخوری و برای بچه‌ای که در راه است اسم انتخاب کنی.


1391.9.12

لینک مطلب

 


برچسب‌ها: بی‌خود و بی‌جهت, اکران پاییز 1391

مصاحبه با عبدالرضا کاهانی در روزنامه‌ی قانونیکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱-٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

عبدالرضا کاهانی

 

 

برای خودم فیلم می‌سازم/در همه‌ی لیست‌های سیاه هستم

 

 

عبدالرضا کاهانی روزهای پرمشغله‌ای را پشت سر می‌گذارد با این وجود وقتی برای مصاحبه تماس گرفتم با خشرویی و صمیمیت همیشگی‌اش پذیرفت. با این‌که به دلایل مختلف چند بار مصاحبه به تعویق افتاد اما بعد از ظهر یک روز پاییزی بالاخره طلسم شکست و من با کارگردان موفق این روزها به گفتگو نشستم.
درست رأس ساعتی که قولش را داده بود آمد. پیش از شروع گفتگو از تلفن‌هایش متوجه شدم که حتی دقیقه‌ای وقت خالی ندارد و این ساعت را تنها به خاطر احترام به مخاطبان ما خالی کرده است و حتی درست پس از مصاحبه با قانون در گوشه‌ای دیگر از شهر جلسه‌ی مهمی داشت.
یک‌دست مشکی پوشیده بود و خستگی این روزها، به علاوه‌ سرماخوردگی، او را به سر حالی همیشه نشان نمی‌داد، اما به محض شروع گپ و گفت به خوبی دریافتم که همان‌قدر که هیچ نیرویی نمی‌تواند او را از رسیدن به هدفش بازدارد، هیچ نیرویی هم قدرت کاستن از انرژی او را ندارد. او از میان مردم برآمده و ساده برای همین مردم قصه می‌گوید و از همین مردم نیز انرژی می‌گیرد، انرژی‌ای که متعقدم اگر مسیر را گم نکند هرگز تمام نخواهد شد و او را با تمام موانعی که پیش رو دارد موفق نگاه خواهد داشت.
نگاه دقیق و ریزبینش در هنگام پاسخ‌گویی به سوالات نشان می‌داد که او آمده است تا برنده باشد.
او که با شتابی حساب‌شده دارد لقب سینماگر مؤلف را از آنِ خود می‌کند تازه در اولین روز زمستان وارد چهل ساگی شده و پیشکسوتان سینمای ایران از حالا باید خودشان را آماده کنند برای رقابت با جوانی که خیلی زود خودش را به آنان رسانده است.
در این مصاحبه از بی‌خود و بی‌جهت شروع کردم و به حاشیه‌های عجیب و غریبی که همیشه گریبان‌گیر کاهانی بوده است رسیدم. آنچه که می‌خوانید ماحصل گفتگوی من با نویسنده و کارگردانی است که یک‌تنه پای دغدغه‌هایش ایستاده و اجازه نداده است چیزی او را از مسیرش منحرف کند. کسی که سینما دو سال پیاپی در بدترین فصل اکران و با انواع و اقسام ناملایمی‌ها در مقابلش تسلیم شده و گریزی نداشته است جز این که به روی او و فیلمش لبخند بزند حتی حالا که زمزمه‌های تعطیلی‌اش به گوش می‌رسد!

 

 

"مرسده مقیمی"

 

 

ایده‌ی فیلمنامه‌ی بی‌خود و بی‌جهت از کجا آمد؟

یک اتفاق واقعی پیش آمده بود، اتفاقی شبیه چیزی که در فیلم می‌بینیم و آن اتفاق واقعی از فیلتر من عبور کرده است و در نهایت شده این چیزی که می‌بینید.

 

 

نگارش فیلمنامه چقدر زمان برد؟

من حدود یک سال این قصه را در ذهن می‌پروراندم و ذهنم درگیرش بود که در فیلمنامه‌نویسی، به نظرم این فرآیند مهم‌تری است و پس از آن هم نگارشش حدود دو ماه به طول انجامید.

 

 

بسیاری از کارشناسان و مخاطبان شما معتقدند که آثار شما ابسورد است، این نگاه ابسود آثارتان از کجا نشئت می‌گیرد؟

فکر کنم برای بار صدم است که می‌گویم اما اینجا فضای خوبی است تا باز هم تأکید کنم که من هیچ‌وقت نگفتم که فیلم‌های من ابسورد است. اصلا هیچ‌وقت نگفتم فیلم‌های من چه هست، چه نیست و این‌ها چیزهایی است که دیگران می‌گویند.

 

 

با توجه به این‌که می‌دانم پایان‌نامه‌ی شما نمایش‌نامه‌ی "کرگدن" بوده، مشخص است که علاقه به فضای ابسورد از ابتدا در شما وجود داشته است.

بله علاقه‌مندم اما هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دهم که در مورد کارهایم این‌طوری حرف بزنم؛ اگر شما نگاهی در فیلم من می‌بینید که احساس می‌کنید شباهت با فضاهای ابسورد دارد بیشتر برمی‌گردد به دیدگاه من درباره‌ی زندگی و این‌که من آدم‌ها را این‌طوری می‌بینم و شاید خودم هم همین‌طوری زندگی می‌کنم. خودم روی آن هیچ اسمی نمی‌گذارم که ایجاد توهم کند هم برای خودم هم برای تماشاگرانم.

 

 

به نظر سخت می‌رسد که در فضایی ثابت و با یک لوکیشن، تعداد محدود بازیگر و بدون دکور ویژه (خانه‌ای عریان در حین اسباب‌کشی) اثری جذاب خلق کرد، چه شد که سراغ چنین فضایی رفتید؟ نگران نبوید مخاطب عام را پس بزند؟

به فیلم‌های قبلی من هم اگر توجه کرده باشید معمولا لوکیشن‌هایم زیاد نبوده‌اند و کلا آمی نیستم که دائم مکانم را تغییر بدهم.

 

 

بله اما به هر حال "اسب حیوان نجیبی است" لوکیشن خیابانی دارد و ثابت نیست.

همان خیابان‌ها هم خیلی با هم تفاوتی ندارد یک مکان است من همیشه هم مکان هم زمان در فیلم‌هایم محدود بوده و این علاقه‌ی من است دوست ندارم دائما مکانم را تغییر دلم می‌خواهد وقتی جایی هستم از تمام ظرفیتش استفاده کنم و در واقع این علاقه همیشه با من بوده و در این فیلم به فشرده‌ترین حالت خودش رسیده است. ضمنا این را هم اضافه کنم که البته این علاقه قرار نیست پُزی باشد مثلا نمی خواهم بگویم که این فیلم ریِل تایم است. وقتی مخاطب فیلم را می‌بیند خودش فکر می‌کند و متوجه می‌شود فیلم در چه زمان محدودی گذشته است. این را توضیح دادم چون بعضی فکر می‌کنند من با این ساختار قصد پز دادن! دارم اما این حرف‌ها واقعا ساده‌انگارانه است و به نظرم اصلا مالِ سینما نیست. به نظرم باید فیلم را نگاه کرد و دید آیا می‌شود با آن ارتباط برقرار کرد یا نه و این‌ها بحث‌هایی حاشیه‌ایست که برای آدم‌های بی‌سواد است.

 

 

هنگامی که در آثارتان به سمت این نوع فضا می‌روید نگران نیستید مخاطب عام را پس بزند؟

راستش اصلا به مخاطب فکر نمی‌کنم و شانسی که آورده‌ام این است که فیلم را برای خودم می‌سازم و مخاطب هم آن را می‌بیند و ارتباط با مخاطب بزرگ‌ترین شانسی است که من در فیلمسازی آورده‌ام. فیلم‌های من واقعا شخصی است. فیلم در یک خانه می‌سازم با قصه‌های کم اوج و فرود و با دغدغه‌های خودم اما خوشحالم که این‌ها برای تماشاگر عادی هم رفته رفته جذاب‌تر می‌شود. این به من کمک می‌کند تا بهتر کارم را ادامه بدهم.

 

 

به هر حال باید پذیرفت که آثار شما به اصطلاح منتقد پسند است و مخاطب خاص دارد؛ قصد ندارید با تغییر فضا مخاطب عام را هم جذب کنید؟

الان که مخاطب عام هم دارد فیلم مرا می‌بیند.

 

 

واقعا این‌هایی که فیلم شما را می‌بیند و دوست دارند مخاطب عام به معنای واقعی نیستند بلکه دوستدار سینمای شما هستند.

اگر این‌طور باشد که شما می‌گویید پس تعدادشان خیلی زیاد است. (می‌خندد) یعنی این همه آدم دوستدار سینمای من هستند؟ فکر نمی‌کنم این‌طور باشد! و اگر واقعا این است خدا را شکر و خیلی هم جالب است.

 

 

یعنی قصد ندارید روندتان را در فیلمسازی تغییر دهید؟

نه من فیلم‌های خودم را می‌سازم. من دوست دارم مدل خودم باشم اصلا هرکسی مدل خودش باشد جذاب است. من نمی‌توانم ادای کس دیگری را در بیاورم، این‌طوری زشت می‌شوم چون دیگر خودم نیستم. من همین فیلم‌هایی که به نظر می‌آید هزینه‌اش کم است و روی پای خودش می‌ایستد و با این نوع نگاه را دوست دارم بسازم هر چیز دیگری بسازم به من نمی‌آید! ضمن این‌که شما از آینده حرف می‌زنید اما من می‌پرسم کدام آینده؟ آینده‌ای وجود ندارد. هرچه هست همین حالاست من که نمی‌دانم اصلا در آینده می‌شود فیلم ساخت یا خیر آن هم با وضعیت موجود، آینده همان‌قدر مبهم است که فیلم بعدی من.

 

 

به نظر خودتان "بی‌خود و بی‌جهت" بهترین اثرتان تا به امروز است؟

"بی‌خود و بی‌جهت" به نسبت کارهایم از جهاتی کامل‌تر است. اما خودم  در کارهایم از "هیچ" به بعد را بیشتر دوست دارم.

 

چهار بازیگر اصلی که یکی از "اسب حیوان نجیبی است" آمده و سه نفر دیگر از "هیچ" بازگشته‌اند به خوبی با همدیگر مچ شده‌اند؛ چه شد که به این چینش رسیدید؟

من البته به این‌که این بازیگر قبلا در کدام کارم بوده‌اند فکر نکرده بودم! به نکته‌ی جالبی اشاره کردید اما من این نقش‌ها را برای این بازیگران مناسب دیدم و بهشان پیشنهاد دادم. کلا به این نتیجه رسیده‌ام که سخت می‌توانم با بازیگرانی که تا الان با آن‌ها کار نکردم کار کنم به دلیل یک نوع فرهنگی که بین ما به وجود آمده؛ نمی‌خواهم بگویم که فیلم‌های عجیب و غریب می‌سازم یا آداب خاصی دارم اما می‌خواهم این را بگویم که کسانی که پیش از این هم با هم کار کرده‌ایم ادبیات فیلمسازی مرا می‌دانند و همین باعث می‌شود وقت کمتری از من گرفته شود و می‌توانم به چیزهای مهمتری بپردازم. جز این آشناییت دلایل دیگری هم دارد مثل توانایی‌شان در ایفای نقش و تمایل آن‌ها به بازی در این نقش‌ها و ... .

 

 

عده‌ای به بعضی شوخی‌هایی که در فیلم‌های شما وجود دارد ایراد می‌گیرند و آن‌ها را مبتذل می‌دانند، با وجود این‌که می‌دانم برای نظر منتقدان‌تان ارزش قائلید چرا باز هم در "بی‌خود و بی‌جهت" از این دست شوخی‌ها می‌بینیم؟ (مثل صحنه‌ای که پانته‌آ بهرام برای تمیز کردن لباس عروس بعد از راننده‌ی کامیون به دستشویی می‌رود)

دوست دارم که همه چیز عادی باشد مثل اجتماع واقعی آدم‌هایم راحت حرف بزنند کارهای عادی انجام بدهند کسانی که به صحنه‌ی دستشویی ایراد می‌گیرند کسانی‌اند که فکر می‌کنم خودشان دستشویی نمی‌روند! و در واقع این‌ها حرف‌های مهمی نیست که بخواهم به آن توجه کنم، اما در مورد حرف زدن شخصیت‌ها حواسمان بود که خیلی رعایت کنیم اما نمی‌خواستم از واقعیت هم فاصله بگیرم.

 

 

مخالفین "بی‌خود و بی‌جهت" به شخصیت مادر الهه ایرادهایی وارد می‌دانستند، این ایرادات چیست؟

می‌گویند چرا یک خانم چادری این‌قدر خشن است! و جواب من این است که مگر قرار است هرکسی چادری‌ست مهربان باشد؟!

 

 

بارها به خاطر همین مخالف‌ها بنا بود فیلم تغییر کند و حتی این خبر منتشر شد که پایان فیلم عوض شده است اما در نهایت کار بدون سانسور روی پرده رفت، چطور توانستید فیلم‌تان را بدون اصلاح و ممیزی روی پرده بفرستید؟

این خیلی ماجرای پیچیده و مفصلی است. ابتدا ارشاد از ما خواست اصلاحاتی انجام بدهیم و بنا شد مادر نگار جواهریان به کل تغییر کند پلان‌ها دوباره و بدون چادر گرفته شود اما بعد من این کار را انجام ندادم و یک دعوای خیلی جدی بین من و آقای سجادپور در گرفت که حتی منجر به قهر من با ایشان شد البته یکی، دو بار بعد از آن برای برطرف کردن موانع بی‌خود و بی‌جهت مجبور شدم با ایشان ارتباط داشته باشم. زمان جشنواره هم که با پادرمیانی آقای خزایی فیلم در جشنواره در بخش مسابقه قرار گرفت.

 

 

البته فیلم به رغم استقبال منتقدین و اصحاب رسانه در جشنواره در عمل از داوری کنار گذاشته شد و در هیچ بخشی کاندیدا نبود که این بسیار جای تعجب داشت.

راستش را بخواهم بگویم بسیار برایم افتخارآمیز بود که در میان کاندیدای این جشنواره نیستم تا اصلا بخواهم جایزه‌ای بگیرم به خصوص وقتی دیدم چه فیلم‌هایی دیده شدند. من هیچ‌گاه جایزه‌ام را از فجر نگرفته‌ام و این برایم خوشحال‌کننده است شاید حالا خیلی‌ها بگویند چون جایزه نگرفته این را می‌گوید اما واقعا من نمی‌خواستم در جشنواره شرکت کنم آقای خزایی می‌تواند شهادت بدهد که چقدر با من تماس گرفت تا فیلم را برای جشنواره ارسال کنم همین‌طور آقای سجادپور اگر آدم صادقی باشد می‌گوید که به من گفت اگر فیلمت را به جشنواره ندهی از اولویت اکران خارج می‌شود، من فیلم برای جشنواره نساخته بودم فیلم من برای اکران بود. خیلی هم آن موقع تلاش کردند تا سکانس‌هایی از فیلم را عوض کنم بعد اجازه‌ی نمایش در جشنواره بدهند اما من این کار را نکردم.

 

 

حالا با وجود طی کردن این پروسه‌ها برای جشنواره چه شد که توانستید فیلم را برای اکران هم بدون سانسور برسانید با وجود این‌که بارها حرف از تغییرات پیش آمد؟

خیلی دردسر کشیدم اما فیلمم را سالم اکران کردم، بگذریم برویم سوال بعد...

 

 

حوزه‌ی هنری طی بیانیه‌ای رسما شش فیلم را از نمایش در سینماهای خودش محروم کرد همان زمان شما از اکران انصراف دادید چه شد که بعد از مدتی نظرتان برگشت و فیلم را اکران کردید؟

من نظرم برنگشت پخش از من خواست و چون فیلم سرمایه‌گذاران دیگری هم دارد آن‌ها تمایل داشتند فیلم را حتی در بدترین شرایط اکران کنند. این شد که من به آقای خانی وکالت دادم و گفتم هر تصمیمی بگیرد تصمیم من هم هست اما خودم کاری نمی‌کنم چون واقعا از شرایط موجود ناامیدم. شما فکرش بکنید هشت ماه دنبال پروانه‌ی نمایش باشی بعد تازه حوزه‌ی هنری بگوید که فیلم را نمایش نمی‌دهد بعد ببینی سینماهای سرگروه همه قراردادهای‌شان را بسته‌اند و اگر هم بخواهند نمی‌توانند سرگروه فیلم تو باشند بعد از این هم که جشنواره است بعد هم که نوروز است و فیلم‌های خودشان را اکران می‌کنند! دیگر وقتی نبود برای همین من نمی‌خواستم کار را اکران کنم چون معتقدم این کارها تعمدی است و اگر حالا شما می‌بینید فیلم اکران شده اول به خاطر تلاش‌های سعید خانی است و بعد هم به خاطر شرایط آشفته‌ی اکران که باعث شد اکران بعضی فیلم‌ها لغو شود و این بار را ما شانس آوردیم و برای ما جا باز شد.

 

 

حوزه‌ی هنری ظاهرا با فیلم‌هایی که به خیانت می‌پردازد مشکل دارد و در همین راستا تعدادی از فیلم‌ها را تحریم کرد فیلم شما که چنین مشکلی ندارد پس علت قرار گرفتنش در لیست سیاه حوزه‌ی هنری چیست؟

من در همه‌ی لیست‌های سیاه هستم یعنی اگر نباشم انگار یک چیزی کم است! اما بهانه‌شان این است که فیلم من ضد خانواده و اخلاق است.

 

 

دقیقا کجای فیلم مصداق ضدیت با خانواده و اخلاق دارد؟

نمی‌دانم این حرف‌های آن‌هاست که به نظرم هیچ اساسی ندارد جز دعواهای سیاسی و اگر می‌دانستند عاقبت کارشان این می‌شود و ما همه با هم متحد می‌شویم و فیلم‌های‌مان را اکران می‌کنیم هرگز این‌کار را نمی‌کردند چون حالا فقط آبروی خودشان رفته، الان سرشان را کرده‌اند زیر برف و هیچ‌چیز نمی‌گویند اما کاری کرده‌اند که هر دولتی روی کار بیاید دیگر هرگز این‌ها قدرت نخواهند داشت گرچه آن‌ها برای پست و مقام بهتر این کار را کردند اما خدا جواب‌شان را داد و من مطمئنم که از این پس این‌ها هرگز در جایی قدرت نخواهند داشت.

 

 

آن‌ها از اکران نکردن فیلم شما در سینماهای‌شان متضرر شدند، این ضرر دوسویه بوده است؟

بله، هشتاد درصد سینمای شهرستان‌ها متعلق به حوزه‌ی هنری است در تهران هم سینما آزادی سینمای بسیار مهمی است که با حوزه‌ی هنری هم پیمان است. سال گذشته اسب حیوان نجیبی است فقط در سینما آزادی 270 میلیون تومان فروخت. من واقعا در بدترین شرایط حاضر بودم با یک سینما آزادی فیلمم را اکران کنم اما آن‌ها این سینما را هم گرفتند! از طرفی اعلام می‌کنند که سینماها در معرض نابودی است چون کسی سینما نمی‌رود از طرفی اگر فیلم‌های ما کم بفروشد ذوق می‌کنند! آدم کدام را باور کند؟ اینجا مشخص می‌شود این‌ها همه سیاسی است.

 

 

آقای حمزه‌زاده در برنامه‌ی "هفت" اعلام کرد که از آن شش فیلم تنها فیلم شما اگر اصلاحاتی که مد نظر حوزه‌ی هنری است انجام دهد آن را در سینما آزادی اکران می‌کنند، این اصلاحات چیست؟

من اصلا نپرسیدم! آن‌ها گفتند اصلاحات من هم آمدم بیرون! بعدا به آقای خانی گفتند کاهانی اگر اصلاحات را انجام بدهد ما نه سینماهای حوزه در تهران و شهرستان‌ها بلکه یک سالن کوچک سینما آزادی را به فیلم اختصصاص می‌دهیم. آقای خانی هم وقتی به من گفت گفتم اصلا حرفش را نزن من اصلاحاتی انجام نمی‌دهم.

 

 

چرا تیزر تلویزیونی ندارید؟

چون دوست‌مان ندارند! شاید من را دوست ندارند، شاید فیلم را دوست ندارند، شایدم جفتش را، تلویزیون که جای خود الان حتی مردم هم سانسورچی شدند و وقتی کار را می‌بینند می‌گویند کاش فلان چیز را نمی‌گفتی در حالی که این فیلم من است باید حرف خودم را بزنم اما سازمان سینمایی و حوزه‌ی هنری و ... به همه یاد داده‌اند که سانسورچی باشند این‌قدر که مثلا در قم مردم می‌ریزند و فیلم را پایین می‌کشند! به هر حال تلویزیون هم ممیزی‌های خودش را دارد و با کلی سانسور آخر به ما اجازه‌ی پخش یک تیزر بیست ثانیه‌ای را هم ندادند.

 

 

با وجود این‌که فیلم‌های شما همیشه با مشکلات این‌چنینی دست و پنجه نرم کرده اما همواره مخاطب خودش را داشته است و جالب این‌جاست که مردم فیلم را به خاطر شما می‌ببیند و می‌گویند ما آمده‌ایم فیلم کاهانی را ببینیم؛ فکر می‌کنید چه عاملی باعث کشش مردم به سمت آثار شما شده است؟

نمی‌دانم شاید چون لحن فیلم من ساده و به زندگی نزدیک است و با آن ارتباط خوبی برقرار کرده‌اند، منتقدان هم بی‌شک تأثیرگذار بودند و همیشه بهترین حامی من همین منتقدین و رسانه‌ها بودند و در سخت‌ترین شرایط حمایتم کردند و اگر آن‌ها نبودند من در این همه شلوغی گم می‌شدم.

 

 

دردسرهایی که به ویژه برای دو اثر آخرتان هم در جشنواره هم در زمان اکران متحمل شدید، وحود این شرایط سخت به علاوه‌ی موانع جدید مثل حوزه‌ی هنری و گروه‌های فشار از فیلمسازی دلسردتان نکرده است؟

همان‌طور که گفتم آینده برایم مبهم است و همین‌طور فیلم بعدی‌ام. نمی‌توانم بگویم دلسرد شده‌ام یا نه اما می‌دانم که همه‌چیز مبهم است با این حال من برای فیلم بعدی‌ام در خواست پروانه‌ی ساخت دادم اما قبول نکردند!

 

 

لینک مطلب در روزنامه و سایت قانون (قسمت اول)

لینک مطلب در روزنامه و سایت قانون (قسمت دوم)

 

 



برچسب‌ها: مصاحبه, عبدالزضا کاهانی, بی‌خود و بی‌جهت, اکران پاییز 1391