وقتی اتفاقی در تاریخ ثبت شود رنگ نامیرایی می‌گیردیکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱-۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

خانه‌ی سینما

 

وقتی اتفاقی در تاریخ ثبت شود رنگ نامیرایی می‌گیرد


راستش از همان ابتدا که زمزمه‌های شکایت علیه خانه‌ی سینما را شنیدم مطمئن بودم قضیه گوشمالیِ دوستان سینمایی است که گاهی "چشم گفتن" را از یاد می‌برند و گمان می‌کردم که پس از گوشمالی دادن سینمایی‌ها و همچنین یاد آوری اصل "چشم گفتن"  همه چیز تمام شود اما تا این‌جا پیش‌بینی‌ام محقق نشده است. قطعا اتفاق خوشایندی نه برای اهالی سینما که برای سینما دوستان نیفتاده و ناگواری این اتفاق این‌قدر عیان است که بیانش قلم‌فرسایی باشد و من با خبر انحلال خانه‌ای که برایم عزیز بود و هست نای قلم‌فرسایی ندارم. آنچه بر آنم داشت تا چند سطری از این اتفاق عجیب! بنویسم صرفا جهت ثبت در تاریخ است که هرگز تلخی را فراموش نمی‌کند و البته برای خانه‌ای که به خودش، هویتش و حتی تک تک اعضایش تعلق خاطر دارم.
نزدیک به دو دهه فعالیت آن هم در صورت غیر قانونی بودن را نمی‌فهمم هرچه با خودم کلنجار می‌روم متوجه نمی‌شوم که چطور می‌شود دو دهه غیر قانونی در ملأ عام فعالیت کرد و آب از آب تکان نخورد، مگر فیلم هندی است؟!
چطور می‌شود اکثر اهالی سینما را که عضو این خانه‌اند نادیده گرفت و به راحتی دستور انحلال داد؟!
این میان مجامع قضایی دقیقا چه وظیفه‌ای دارند؟
ظاهرا وزارت ارشاد اسلامی به از غیر سنگ‌اندازی جلوی پای هنرمندان و اصحاب رسانه وظایف خطیر دیگری هم بر عهده دارد. به گمانم جای خرسندی باشد که وزارت ارشاد حتی در مواقع نیاز به کمک مجامع قضایی هم می‌آید و کار قوه‌ی قضائیه را تسهیل می‌کند!
اگر خانه‌ی سینما تخلفی مرتکب شده، می‌شود با حضور اصناف مختلف عضو خانه‌ی سینما جلسه تشکیل داد و در حالی که عصر ارتباطات رو به پایان است و جهان، ارتباطات را به نحو احسن پشت سر گذاشته و وارد عصر نخبه‌گرایی می‌شود با ساده‌ترین اصول ارتباطی که همان گفتگو است مشکل را حل کرد اما اگر ما بر خلاف جهان هنوز اصول ساده و ابتدایی عصری را که جهان پشت سر نهاده نمی‌دانیم می‌شود با احتساب به قدرت! کادر فعلی را با انتخاباتی آزاد تغییر داد اما این‌که صرف تخلف‌هایی که خیلی مشخص نیست دقیقا چه هستند! حکم انحلال دادن کمی (شما بخوانید خیلی) عجولانه به نظر می‌رسد. در آستانه‌ی سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر و بزرگ‌ترین رویداد سینمایی کشور بی‌خانمان شدن اصحاب سینما خیلی تأسف‌بار و صد البته مبهم است آقایان که می‌توانند به محض اراده منحل کنند چرا صبر نکردند جشنواره سپری شود؟ مگر هجده سال بر غیر قانونی بودن این خانه چشم نبستند این چند روز هم صبر می‌کردند، حالا هجده سال غیر قانونی بودن چه تفاوتی دارد با هجده سال و چند ماه؟!
این اتفاق قطعا از افکار عمومی زدوده نخواهد شد متأسفانه یا خوشبختانه وقتی اتفاقی در تاریخ ثبت شود رنگ نامیرایی می‌گیرد که اگر هم بنا باشد این اتفاق شامل گذر زمان شود و به فراموشی سپرده شود انتخابات پیش رو بسیار نزدیک است و بعید است حتی مبتلایان به آلزایمر به این سرعت انحلال خانه‌ی سینما را از یاد ببرند حالا این شمشیر را از رو بستن برای اهالی هنر که صرفا هم دلایل سیاسی دارد چه نتیجه‌ای برای انتخاباتی که در آستانه‌اش هستیم دارد جز از بین رفتن اعتماد‌ها؟
از چهارشنبه که وزیر ارشاد برای توضیح انحلال خانه‌ی سینما میهمان گفتگوی ویژه‌ی خبری بود تا امروز شنبه که این سطور را می‌نگارم به برخی از جمله‌های ایشان می‌اندیشم و سعی در تحلیلش دارم هرچند که هنوز در همان نقطه‌ی اول هستم و قوه‌ی تحلیلم راه به جایی نبرده است. " اصناف سینمایی جنبه صنفی بودن خودشان را حفظ خواهند کرد. صنف کار صنفی خودش را انجام دهد و تعامل منطقی با دستگاه اجرایی و دولت خواهد داشت." صنفی که بخواهد زیر نظر دولت کار کند آیا استقلالی خواهد داشت؟ آقای حسینی اشاره به "عدالت" یکی از شعارهای دولت نهم و دهم داشتند اما انگار فراموش کرده بودند یکی از مهمترین اصول این دولت اصل خصوصی سازی بوده است نه آن که اصناف خصوصی را هم منحل کرده و دولتی‌شان کنیم. از طرفی وزیر ارشاد خانه‌ی سینما را به حمایت از معاندین نظام متهم کرد: "در جشن خانه سینما پارسال و امسال افرادی که دعوت و تجلیل شدند از کسانی بودند که در خارج از کشور مواضع مشخصی دارند و همواره در این برنامه‌ها از کسانی استفاده می‌شود که علیه نظام موضع داشتند." احتمالا باز ایشان سخنان رئیس جمهوری را از یاد برده‌اند که ایشان گفتند: "آزادی در کشور نزذیک به مطلق است." بنا بر گفته ریاست جمهوری وقت، ایران کشوری آزاد است بنابراین می‌تواند فارغ از موضع‌های سیاسی از هنرمندانش تجلیل کند. کسانی که در جشن‌های خانه‌ی سینما تجلیل شده‌اند لیاقت هنری‌شان را اثبات کرده‌اند و با توجه به آزادی‌ای که در ایران موجود است باید بتوانیم فارغ از دیدگاه سیاسی هنرمندان مان هنرشان را ببینیم که خانه ی سینما هم همین کار را کرده است. علاوه بر این که اگر تقدیر و تجلیل بر اساس اصول سیاست پسندیده نیست چه موافق نظام باشد چه معاند نظام کار صحیحی نیست پس چرا جشنواره‌ی فیلم فجر قصد دارد از "جمال شورجه" تقدیر به عمل رساند؟ تجلیل از چه؟ از کارنامه ی سینمایی‌ای که حتی دو رقمی هم نشده؟ حالا کارنامه به کنار تجلیل از کسی که آخرین ساخته‌اش به رقم اکران در گروه آزاد و نه خاص آن هم در سراسر کشور 26 میلیون فروخته؟ تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌کند خانه‌ی سینما از کسانی تقدیر به عمل آورده که فارغ از دیدگاه سیاسی‌شان کارنامه‌ی سینمایی پرباری داشته‌اند که از این حیث به جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر گامی به رو به جلو است.
در هر حال این دعوا فارغ از این که حق با کدام طرف است همین که دلیلش سیاسی است چهره‌اش مخدوش می‌شود این درست که سیاست به هر نحوی، در هر شاخه‌ای سرک می‌کشد و در این رهگذر سایه‌اش را بر هر چیزی می‌اندازد، سینما و فوتبال و ... هم نمی‌شناسد اما این‌که سایه‌اش تا این حد بر سر هنر سنگین شود که خانه‌اش را به تعطیلی بکشاند اتفاق تلخی است که هرگز از یادها نخواهد رفت و کاش تا فرصت باقی است آقایان ذی‌قدرت دست بجنبانند و نگذارند هنر را سیاست به کام بکشد.

1390.10.17

لینک مطلب*

*لینک این مطلب عین متنی که در بالا مشاهده می‌کنید نیست و کمی دست‌خوش تغییر و سانسور شده است.


برچسب‌ها: خانه‌ی سینما, زمستان 1390

چرا کاهانی در اسب حیوان نجیبی است بازی را برده؟جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱-٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

اسب حیوان نجیبی است

 

 

چرا کاهانی در "اسب حیوان نجیبی است" بازی را برده؟

 

روزی که در پردیس سینمایی شکوفه به تماشای آخرین ساخته‌ی پر جنجال عبدالرضا کاهانی نشستم هنوز مطمئن نبودم راضی سالن سینما را ترک خواهم کرد یا خیر، اما کاهانی از همان شروع مرا متوجه کرد که این بار بازی را برده است.
وقتی که عطاران را با لباس پلیس دیدم و خودم را آماده کردم برای شنیدن قهقهه‌هایی که تمام سالن را پر کند و در نهایت تعجب دیدم که نه، عطاران بنا نیست مخاطبش را روده بُر کند و فقط قرار است او را به لبخندی میهمان کند اولین برگ برنده‌ی کاهانی را حس کردم؛ عطارانی کنترل شده که با لودگی فرسنگ‌ها فاصله دارد و در موقعیتی کمیک مخاطب را در فراز و نشیب‌های اجتماعی و تلخ فیلم همراهی می‌کند.
وقتی کاهانی اولین امتیاز مثبت را در ذهنم گرفت و وادارم کرد تکیه‌ام را از صندلی سینما برگیرم و خیلی جدی به پرده خیره شوم سعی کردم کمی منتقدانه‌تر! تصاویر را از نظر بگذرانم برای همین وقتی بازی‌هایی روان و دوست داشتنی یکی پس دیگری از مقابل چشمان می‌گذشت با خودم گفتم: "این همه بازیگر فوق‌العاده، از این کَست توقعی جز این نمی‌رود" اما طولی نکشید که شخصیت‌پردازی‌های فوق‌العاده‌ی کاهانی "اسب حیوان نجیبی است" را بی‌هیچ اما و اگری به نام خود او ثبت کرد نه بازیگرهایش، در واقع بازیگرها همگی کاهانیزه! شده بودند. تمام شخصیت‌های دوست داشتنی و باور پذیر "اسب..." متعلق به سینمای کاهانی‌اند و به جز پارسا پیروزفر هیچ کدام‌شان خارج از این فیلم این گونه نیستند. اما پارسا پیروز فر همانی است که در "اینجا بدون من" بوده، او هیچ تفاوتی با "رضا" ی "این جا بدون من" ندارد؛ همان رفتارها، همان حرکات و حتی همان گریم اما این ایراد (همانندی بازی در دو فیلم متفاوت) متوجه شخص پیروز فر است نه کاهانی چرا که "اسب..." زودتر از "اینجا بدون من" ساخته شده و نتیجتا شخصیت متعلق به کاهانی است؛ هرچند مخاطب عام وظیفه‌ای ندارد برای تشخیص بازی خوب پیروزفر در مورد تاریخ ساخت و اکران فیلم‌ها تحقیق کند! این تمایز باید آنقدر هویدا باشد که زمان اکران تفاوتی در روند کار نداشته باشد.
وقتی که لحظه به لحظه با شخصیت‌های داستان خو می‌گرفتم و در قصه‌ی ساده و تلخ "اسب..." غرق می‌شدم چیزی که نظرم را جلب می‌کرد و به تحسینم وا می‌داشت حرف‌هایی بود که هم زیاد بود، هم پی در پی، هم در نهایت سادگی عمیق و در عین حال بی لکنت؛ کاهانی در "هیچ" هم حرف‌های بسیاری زده بود اما گاهی آنچه که می‌خواست در لحظه منتقل نمی‌شد و شاید هم هیچ وقت، "هیچ" شاید بی لکنت بود اما ثقیل حرف می‌زد و به مراتب کم حرف‌تر از "اسب..." بود؛ یکی از دلایلی که مطمئنم می کند کاهانی بازی را برده همین پرحرفی "اسب..." است، پر حرفیِ پر مغزی که هرگز به لکنت نمی‌افتد.
حالا که مدتی است آخرین ساخته‌ی کاهانی روی پرده‌ی سینما خود نمایی می‌کند این که معتبرترین مجلات سینمایی کشور عکس جلدشان بازیگر نقش اول فیلم اوست یعنی کاهانی همه را متأثر کرده و هدف هنر تأثیر گذاری است و این یعنی کاهانی بازی را برده.
وقتی فیلمی را منتقدان دوست می‌دارند و برایش دست به قلم می شوند چه نقدها مثبت باشد چه منفی همین که منتقدین را که جزء مخاطبان مهم و حرفه‌ای سینما محسوب می‌شوند به واکنش وا داشته یعنی بازی را برده اما کاهانی در این بُرد گامی به پیش است چرا که او منتقدان سخت سلیقه را به تحسین واداشته است.
اینجا برای این که برنده بودن کاهانی را ملموس کنم ناگزیرم به قیاس، "سربازهای جمعه" سکانسی دوست داشتنی و تأثیر گذار دارد که "مریلا زارعی" به خاطرش سیمرغ بهترین بازیگر مکمل زن را به خانه برد؛ سکانسی که دو سو دارد کیمیایی و زارعی، زارعی در آن سکانس تنهاست شاید بقیه حضور دارند اما بی کلام، سکانس و فضا در اختیار زارعی است دوربین او را می گیرد و از آن جا که بازی‌اش با بازیگری دیگر تسهیم نمی‌شود جای جولان بیشتری دارد و این قطعا هنر "مسعود کیمیایی" است که می‌تواند بازیگرش را در یک سکانس چنان به رخ بکشد که همه حضورش را حس کنند. "اسب..." بازیگر تک سکانس و تک پلانی زیاد دارد اما در ابتدای فیلم بابک حمیدیان و ماهایا پطروسیان به خوبی خودشان را نشان می دهند و حضور کم‌شان سبب نمی‌شود که مخاطبان آن‌ها را فراموش کنند. در آن صحنه نه پطروسیان نه حمیدیان تنها نیستند ابتدا هر دو با هم هستند و بعد عطاران و رضایی به آن جمع می‌پیوندند. این شلوغ بودن صحنه باید طبیعتا فرصت دیده شدن را از آن‌ها بگیرد اما این اتفاق نمی‌افتد و آن دو شخصیتی کامل را ایفا می‌کنند و آن شخصیت را به رخ می‌کشند و برای خودشان شناسنامه دست و پا می‌کنند این ماهیت پیدا کردن دو شخصیت فرعی با نقشی بسیار کوتاه حاصل خوش فکر بودن کاهانی و البته هنر بازیگرانش است. این‌که شخصیت‌های فرعی "اسب..." برای مخاطب مهم می‌شوند یکی از دلایل مهم برنده بودن کاهانی است.
وقتی شخصیت‌های داستان این‌قدر باور پذیر می‌شوند و اهمیت پیدا می‌کنند که حتی مخاطب با شخصیت "ندا" (همسر مسعود) ارتباط بر قرار می‌کند و در آن صحنه‌ای که مسعود (حبیب رضایی) دارد با او تلفنی صحبت می‌کند و به او این اطمینان را می‌دهد که "پول رو جور شده بدون" در حالی که پولی وجود ندارد نگران مسعود می‌شوی که باید به ندا چه بگوید یا این که ندا چه حالی می‌شود وقتی بفهمد همسرش نتوانسته پولی جور کند؛ واقعا از نظر من اتفاق کمی نیست حسی که مخاطب به ندا پیدا می‌کند، شخصیتی که بازیگری نقشش را ایفا نمی‌کند، مقابل دوربین قرار نگرفته، اکتی انجام نداده و حتی صدایش هم شنیده نمی‌شود! واقعا کاهانی بازی را نبرده وقتی حتی شخصیتی که در فیلمش هیچ تصویر و صدایی ندارد مخاطب را به همذات‌پنداری وا می‌دارد؟
کاهانی بازی را برده چون در تمام طول نمایش فیلمش لحظه‌ای به ساعتم نگاه نکردم.
کاهانی بازی را برده چون وقتی تیتراژ پایانی فیلمش بالا می‌آید نمی‌توانی آنا از روی صندلی بلند شوی، نمی‌توانی وقتی سینما را ترک می‌کنی و در راه منزل یا محل کارت هستی ذهنت را از آدم‌های فیلمش خالی کنی، نمی‌توانی فکر نکنی که ما بقی پول چطور فراهم می‌شود؟ نمی توانی فکر نکنی زن صاحب خانه با مستأجرش چه کار می‌کند؟ نمی‌توانی فکر نکنی که برزو (پارسا پیروز فر) بالاخره می‌تواند موسیقی دلخواهش را به دیگران بفهماند؟ آیا او می‌تواند با زنی که لب به تحقیر او می‌گشاید و در حالی که حکیمه (مهتاب کرامتی) همسر سابق پیمان (کارن همایونفر) به او می‌گوید که اگر هما (همسر برزو) نبود او را بیشتر دوست می‌داشت و برزو هم با لحنی پر حسرت و البته مطمئن می‌گوید "منم اگه هما نبود بیشتر دوستت داشتم" زندگی کند؟ سرنوشت نسترن (باران کوثری) که با هر بگو مگو مجبور است کلید آن آموزشگاه را به پیمان تحویل دهد و ترس بی کسی و بی پناهی لحظه‌ای سرخوشیِ کاملا دروغینش را خاموش کند، چه می‌شود؟ حتی نمی‌شود به این فکر نکرد که آن راننده‌ی وسواسی که حتی طاقت نداشت جای دست مسافرش روی ماشینش بماند خسارتش را از حکیمه که صندوق عقب ماشینش را کاملا خراب کرده می‌گیرد یا نه؟ اصلا چطور با ماشین خراب شده‌اش کنار می‌آید؟!
نمی‌شود فکر نکرد که آن مأمورِ پلیس قلابی که انگار آمده تا آباد کند ـ از همان اول که اصرار دارد سنگ کنار آیفون آن خانه را درست کند تا سوالی نصیحت آمیز که از آن جوانی که با دوستانش مشغول بطری بازی بوده می‌پرسد: "آخه اینم شد کار؟" ـ و از تمام چیزهایی که از سر شب تلکه کرده تا صبح تنها چیزی که برایش مانده آن عطری است که زن صاحب‌خانه گرفت، کفش‌هایش که نصیب پاهای سرد نسترن شد تا شاید نسترن برای اولین بار طعم محبت و گرمای بی‌هوس را بچشد و پول‌هایش برای مسعود و ندا؛ چه سر نوشتی پیدا می کند؟ حتی نمی‌شود زیر لب نگویی: "شاید اگر دزد نشده بود و موقعیت اجتماعی خوبی داشت با آن همه دقت و هوش پلیس خوبی می شد!"
در این میان شاید تنها شخصی که ذهن را مشغول نکند شخصیتی است که مهران احمدی آن را ایفا کرده که در "اسب..." جا نیفتاده است و مشخص نیست دقیقا بناست چه پیامی را منتقل کند. گرچه مهتاب کرامتی هم آن چنان که باید در نقش یک معتاد باور پذیر نیست و صحنه‌ی زد و خوردش با باران کوثری بد جوری توی ذوف می‌زند اما در هر حال نمی‌شود کاملا منکر تأثیر گذاری‌اش شد و آن را از ذهن پاک کرد.
کاهانی بازی را برده چون کمدی تلخش باورپذیر درآمده و بی‌نهایت تأثیر گذار تا آنجا که بارها بغض در گلویم نشاند و حتی اشکم را در آورد!
کاهانی بازی را برده چون این روزها هر که را می‌بینم دیگری را به دیدن این فیلم تشویق می‌کند.
کاهانی بازی را برده چون حتی دیگر نمی‌شود "سهراب سپهری" خواند بی آن که یاد او افتاد!
این روزها هرکسی می خواهد از "اسب..." صحبت کند می‌گوید سینمای کاهانی... ، او با کمتر از چهل سال سن سینمایی به نام خودش ثبت کرده این یکی مهم‌ترین دلایل بردن او در این بازی است.
بله چه ما بخواهیم چه نخواهیم، کاهانی در "اسب حیوان نجیبی است" بازی را برده.

1390.10.15

لینک مطلب


برچسب‌ها: اسب حیوان نجیبی است, اکران رمستان 1390

اصرار به خودکشی یک ستارهپنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱-٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

بهرام رادان

 

اصرار به خودکشی یک ستاره

حالا که راه آبی ابریشم بعد از حدود یک ماه به اکران خود خاتمه داده است و فروش خیلی خیلی بدش را به هیچ طریقی نمی‌توان توجیه کرد، سوالات متعددی به ذهن می‌آید که صد در صد اولینش که پیش از این هم بارها پرسیده شده این است که چرا فیلمی با هزینه‌ی میلیاردی که  فیلم‌برداری تحسین بر انگیزی دارد، همین‌طور جلوه‌ی بصری و ویژه‌ای فوق‌العاده‌ای؛ تا این حد شکست می‌خورد؟! و صد البته به دور از انصاف است که "ملک سلیمان" را به واسطه‌ی میلیاردی بودنش فیلمی خوب بدانیم اما "راه آبی ابریشم" را که به پانصد میلیون هم  نرسیده فیلمی بد، چرا که اگر راه آبی ابریشم هم مورد لطف و استقبال آموزش و پرورش قرار می‌گرفت و مدارس دست یاری به سوی فیلم دراز می‌کردند و بلیت نیم بهایش هم در سراسر پایتخت پخش می‌شد میلیاردی می‌شد. اما به خاطر برخی از سکانس‌های فیلم، مدارس گزینه‌ی مناسبی برای حمایت از فیلم نبود، بلیت نیم‌بهایش هم پخش نشد.
"راه آبی ابریشم" قطعا از "ملک سلیمان" بارها و بارها بهتر است اما نسبت به هزینه‌ای که کرده فروشی اسف‌بار دارد! ملک سلیمان یک تفاوت مهم با راه آبی ابریشم دارد و آن این که ملک سلیمان اگرچه از جلوه‌های بصری و ویژه‌ی خوب و داستان مذهبی‌اش بهره می‌برد ولی بازیگری ندارد که مخاطب به دلیل حضور آن فیلم را ببیند اما راه آبی ابریشم یک سوپراستار دارد و متأسفانه غم انگیزترین نقطه‌ی فیلم همین سوپراستار است!
بهرام رادان توانایی‌اش را در بازیگری اثبات کرده و آن‌قدر مقابل بازیگران برجسته‌ی سینما خوب ظاهر شده که هنر بازیگری‌اش را به خوبی نشان داده باشد، مقابل دوربین اکثر کارگردانان به نامی که شاید کار با آن‌ها آرزوی هر بازیگری باشد هم قرار گرفته و دارای دو سیمرغ از جشنواره‌ی فیلم فجر است که با توجه به سن نه چندان زیادش تعداد قابل توجهی است و صحه‌ای است بر توانایی‌های‌اش. حالا این که او چرا هوشمندانه انتخاب نمی‌کند سوالی است که احتمالا فقط خودش می‌تواند پاسخ دهد؛ اصلا کاریزمای رادان به فیلم تاریخی نمی‌خورد! البته خودش و کارگردان هم تلاشی نکرده‌اند تا او به شخصیتی تاریخی نزدیک‌تر شود. بهرام رادان دقیقا همان طوری که در "تقاطع" و یا هر کدام از فیلم‌های امروزی و تین ایجری‌اش بازی کرده در قرن چهارم هجری حرف می‌زند! و انگار هیچکس از جمله کارگردان آنجا نبوده که متذکر شود در قرن چهارم هجری هیچکس محاوره‌ای صحبت نمی‌کند! حداقل می‌شود اگر بهرام رادان روی انتخاب‌هایش دقتی ندارد همان انتخاب‌های بی‌دقتش را این‌قدر خوب بازی کند که باز هم دیده شود نه این که خودش را مقابل مخاطب دار بزند!
شاید اصلا برای کارگردان اهمیتی نداشته که رادان چطور بازی کند و فقط خواسته نام او را در تیتراژ و حضور او را در بیلبوردها و فیلمش داشته باشد اما برای بازیگری با موقعیت رادان نباید تنها اهمیت داشته باشد که دیگران از او چه می‌خواهند او باید به ارتقای موقعیت خودش فکر کند چرا که شاید بنا به ظاهرش خیلی‌ها بخواهند از او برای ویترین‌شان استفاده کنند اما رادان مدت‌هاست که اثبات کرده بازیگری‌اش تنها وابسته به چهره‌اش نیست و مدیون هنرش است که اگر غیر از این بود؛ گیلانه، رستگاری در 8:20 ، سنتوری و ... در کارنامه‌اش نبود. حالا چه اصراری است که او هر از گاهی با فیلم‌هایی که مشخص است برای انتخابش وقتی صرف نکرده مقابل چشم اهالی سینما، منتقدین و هواداراش خودزنی کند سوالی است که هرچه فکر می‌کنم کمتر پاسخش را می‌یابم.
وقتی پروسه‌ی ساخت راه آبی ابریشم را از طریق جراید دنبال می‌کردم شاهد وقتی که او برای این اثر صرف کرده بودم. چرا رادان این وقت را صرف خلق آثاری بهتر نمی‌کند و حالا که کرده چرا طوری بازی نکرده که اگر همه بر خوب نبودن راه آبی ابریشم اتفاق نظر دارند بر بازی خوب و روان او تأکید بورزند؟ البته شاید رادان هم حق داشته باشد وقتی در پروژه‌ای قرار گرفته که برای کارگردان حتی لحن و نوع حرف زدن بازیگر اهمیتی نداشته است نخواسته خودش را به آب و آتش بزند! اما او هنرپیشه‌ای نیست که کارنامه‌ی هنری‌اش  فراموش شود؛ او حتما یادش نرفته که تا مدت‌ها برای حضورش در "ازدواج صورتی" به منتقدین و هوادارانش توضیح می‌داد. حالا چرا او تأکید دارد این اشتباه را تکرار کند، نمی‌دانم اما این را می‌دانم رادان این‌قدر کارهای خوب داشته است که با راه آبی ابریشم نَمیرد اما بد نیست او هم بداند در این فیلم دست به خودکشی زده و شاید "پل چوبیِ" مهدی کرم پور بهترین فرصت باشد تا خودش را احیا کند و من امیدوارم پس از این احیا دوباره هوس خودکشی به سرش نزند چرا که همیشه تضمینی برای احیا شدن نیست!


1390.10.3

لینک مطلب *

*لینک این مطلب عین متنی که در بالا مشاهده می‌کنید نیست و کمی دست‌خوش تغییر و سانسور شده است.


برچسب‌ها: بهرام رادان, زمستان 1390

همیشه پای یک زن در میان است...چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱-۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

معتمدآریا-حاتمی-جواهریان

 

همیشه پای یک زن در میان است...

مدتی است بنا دارم از بازیگران محبوبم بنویسم بازیگرانی که معتقدم بار اصلی هنر بر دوش آن‌هاست و متاسفانه یا با چشم بی‌مهری نگاه‌شان می‌کنیم یا اصلا نمی‌بینیمشان! و من مدت‌هاست می‌خواستم از هنرمندان کشورم که بارها با بازی‌های روان‌شان زیبایی خلق کرده‌اند و مرا به نهایت احساس میهمان کرده‌اند بنویسم اما هر بار نمی‌شد شاید برای این که من هم عادت کرده بودم وقتی می‌خواهم از بهترین بازیگر یا بازیگر مؤلف و حتی سوپر استار ها بنویسم اسم‌های مشخصی پیش روی چشمانم باشند؛ افرادی نظیر علی نصیریان، پرویز پرستویی، رضا کیانیان و ... سوپر استار ها هم که خلاصه می‌شود در رادان، بهداد و گلزار! شاید برای من هم سخت بود از چیزی که ناخواسته اکثر دوستان مطبوعاتی‌ام با آن خو گرفته‌اند فاصله بگیرم برای همین این نوشته مدتی بود که جاری نمی‌شد. اما روز شنبه بر حسب اتفاقی، "شیرین" ساخته‌ی "عباس کیارستمی" را کامل دیدم ـ هیچ‌گاه فرصتش پیش نیامده بود فیلم را تا انتها ببینم ـ ساخته‌ی شیرین این هنرمند شهیر بر آنم داشت تا آن‌چه مدت‌هاست در ذهن دارم را روی کاغذ بیاورم.
اگر "شیرین" را دیده باشید که اگر ندیده اید توصیه می‌کنم در اسرع وقت ببینید؛ یک ساعت و نیم میهمان احساساتی روان و شیرین هستید. بیش از صد بازیگر زن در حد چند دقیقه و بعضا چند ثانیه نقش آفرینی می‌کنند آن هم نقش آفرینی تنها با میمیک و کاملا بی‌کلام. هنر را می‌شود ملموس دید وقتی که بازیگر در چند ثانیه بدون دیالوگ و با حرکات بسیار محدود ـ با توجه به فضای فیلم که همه روی صندلی‌ها نشسته‌اند ـ باید حسش را انتقال بدهد و این بازی زیر پوستی که بی‌مبالغه غریب به هشتاد درصد بازیگران فیلم از عهده‌اش بر‌می‌آیند به شدت دیدنی است.
حالا شما در نظر بگیرید تمام بانوان بازیگر که در "شیرین" با ثانیه‌ها مخاطب را درگیر می‌کنند چرا همیشه در سایه‌اند؟
بازیگران زن به خاطر جنس بازی‌شان، نوع بروز احساساتشان، همیشه تاثیر‌گذار‌ترین عامل یک مجموعه بوده‌اند، چه سینمایی چه تلویزیونی. کمتر به خاطر می‌آورم بازیِ بازیگری زن خیلی بد در آمده باشد، شاید ایده‌آل نبوده اما صفر هم نبوده است، همیشه احساسات نهفته در بازی‌شان حسی به کارشان بخشیده که نمی‌شود آن‌ها را مطلق بد دانست اما جز این بازی حسی و ذاتی، هنرمندیِ بازیگران زن اکثرا سبب بهتر دیده شدن آقایان شده البته این اصلا به معنای نداشتن توانایی آقایان نیست بلکه قطعا بازیِ حسی پارتنری خوب بازیگر را به سمت بازیِ بهتری سوق می‌دهد.
در "مهمان مامان" چقدر گلاب آدینه، نسرین مقانلو، فریده سپاه منصور و ... روی پارتنرهایشان تأثیر دارند؟!
در سینمایی "همسر" بازی خوب مهدی هاشمی تا چه حد وابسته به فاطمه معتمدآریا است؟
"اینجا بدون من" که بازی فوق‌العاده ی صابر ابر را دارد آیا بدون فاطمه معتمدآریا و نگار جواهرایان تا این حد شاخص می‌شد؟
"آب و آتش" چطور؟ لیلا حاتمی چقدر در دیده شدن پرویز پرستویی و آتیلا پسیانی مؤثر است؟ حتی نقش کوتاه فریماه فرجامی تا چه حد به تأثیر گذاری "آب و آتش" کمک کرده است؟
بازی تحسین بر انگیز محمدرضا فروتن در "قرمز" چقدر مدیون هدیه تهرانی است؟
"گیلانه" فیلم فاطمه معتمدآریا است یا بهرام رادان؟
"سارا" فیلم نیکی کریمی است یا امین تارخ و مرحوم خسرو شکیبایی؟
حتی در فیلم‌های مردانه‌ی کیمیایی نمی‌شود حضورشان را ندید گرفت، از "سربازهای جمعه" مریلا زارعی و از "جرم" لعیا زنگنه را حذف کنید!
"شام آخر" فیلم کتایون ریاحی و هانیه توسلی است یا محمد رضا گلزار؟
ملموس‌ترین مثال را می‌توانم از محبوب‌ترین بازیگرم بیاورم؛ بازیگری که ابتدا به خاطر او نوشتن این متن را آغاز کردم.
سعادت آباد را دیده‌اید؟ اگر هم ندیده‌اید قطعا آوازه‌ی نگاه‌های خوب حسین یاری به گوشتان رسیده است و شاید یادداشت‌های تمجیدی که در باب بازی‌اش نوشته شده را خوانده باشید و حتما دیده یا شنیده‌اید که در برنامه‌ی هفت برای بازی خوبش ستایش شده و لقب بهترین بازیگر فصل را گرفته است، اما یک‌بار سعادت آباد را با دقت ببیند. نگاه‌های معروف حسین یاری را دنبال کنید و بازی لیلا حاتمی را سخت در نظر داشته باشید. وقتی که از بهرام (حسین یاری) می‌پرسد: "تو به محسن (حامد بهداد) پول دادی؟" و وقتی مطمئن می‌شود که همسرش پول را از بهرام گرفته است از او می‌پرسد: "چرا به خاطر محسن خودتو می‌اندازی توی درد سر؟" و بهرام پاسخ می‌دهد: "به خاطر اون نبود!" در این لحظه به جای نگاه‌های خوب حسین یاری به بازی خیره کننده‌ی لیلا حاتمی چشم بدوزید. آن حالت فرو بردن آب دهانش، حالت صورتش در اثر معنای نهفته در حرفی که شنیده است چقدر کمک می کند تا حس بهرام را درک کنید؟ لیلا حاتمی نه فقط با نگاه که با تک تک حرکاتش نیت بهرام را به مخاطب می‌فهماند. حتی حرارت نگاه بهرام را وقتی می‌شود حس کرد که لیلا حاتمی دست در شالش می‌اندازد و آن را کمی از دور گردنش باز می‌کند، حالت خفقان را احساس می‌کنید؟!
می‌بینید که موفقیت حسین یاری چه اندازه وابسته به بازی درخشان لیلا حاتمی است؟
لیلا حاتمی خدای اکت و حرکات به جا است؛ بازی حاتمی چنان زنده و خیره کننده است که همه تحت تاثیر او باشند و بتواند فیلم را در چنته بگیرد. نگاهی که در انتهای فیلم سعادت آباد به بسته ی قرص زاناکس می‌اندازد یا کندن پوست لبش در ابتدای فیلم و هزاران صحنه‌ی ناب دیگر که خالق همه‌شان او است.
لیلا حاتمی نه فقط در سعادت آباد بلکه در هر جایی که حضور داشته یکی از بهترین‌ها بوده است.
در آب و آتش لحظه‌ای را به یاد آورید که او با پرویز پرستویی وارد خانه می‌شود، می‌رود لباس عوض می‌کند و آرایشش را پاک می‌کند و با چهره‌ای معصوم مقابل پرستویی می‌ایستد، واقعا حس نمی‌کنید آن صحنه در تسخیر لیلا حاتمی است؟
به یاد می‌آورید در "بی پولی" نگرانی‌هایش را برای این‌که دیگر همسرش دوستش ندارد؟
راستش من هنوز هم سر صحنه‌ای که آن اسکناس پنج هزار تومانی را در صندوق صدقات می‌اندازد، بغض می‌کنم شما را نمی‌دانم! هنر را می‌بینید؟ در فیلمی طنز و در موقعیتی کُمیک با حس بازی‌ات بتوانی بغض در گلوی مخاطب بنشانی.
سینمایی "لیلا" را که می‌بینید فارغ از هر حسی خودِ لیلا نمی‌شوید؟
معصومیت آن پرستار را در "شیدا" به خاطر دارید؟
از زیبایی‌های بازی‌اش در "جدایی نادر از سیمین" که بگذریم، فقط همان حسی که دستش در دست پدر شوهرش به مخاطب القا می‌کند برای اثبات هنرش کافی است.
و بسیاری از نقش آفرینی‌های تحسین برانگیز دیگر که اشاره به همه‌شان را مجال نیست. حالا با این اوصاف چرا وقتی حرف از ستاره می‌شود نام لیلا حاتمی در ذهنمان نقش نمی‌بندد؟ دیگر از او ستاره‌تر؟!
به شخصه معتقدم او ادامه‌ی راه بانوی بازیگر "فاطمه معتمدآریا" است و آینده‌ی نه چندان دور جوان هنرمند " نگار جواهریان". چه می‌شود فیلمی که هر سه‌ی این‌ها را کنار هم بیاورد، یک مثلث برمودا که مخاطب را خواهد بلعید!
واقعا چرا باید وقتی گیلانه را داریم هنگامی که اسم بازیگر مؤلف می‌آید اولین اسم در ذهنمان معتمدآریا نباشد؟
چرا حرف از بهترین‌ها که می‌شود به جای محمدرضا فروتن و شهاب حسینی، نگار جواهریان و ترانه علیدوستی را به خاطر نمی‌آوریم؟
چرا وقتی حرف از سوپر استار می‌شود یادمان می‌رود که لیلا حاتمی سوپر استار است؟ اصلا چرا فراموش می‌کنیم دختر علی حاتمی چنان خودش را اثبات کرده که دیگر پدر را به نام او می‌شناسند نه او را به نام پدر!
چرا اجازه می‌دهیم به بانوان هنرمندمان به راحتی هتک حرمت شود و سکوت می‌کنیم؟
چرا اجازه می‌دهیم شأن آن‌ها را از روی پوشش‌شان قضاوت کنند؟
چرا یادمان می‌رود که ما لحظات نابی را با آن‌ها تجربه کرده‌ایم و حق نداریم با خیالاتمان به آن‌ها تهمت ببندیم و آنان را مایه‌ی ننگ این سینما بدانیم؟!
چرا یادمان می‌رود که قضاوت درباره‌ی منزلت هر انسانی کار ما نیست؟
چرا فراموش می‌کنیم تمام حس‌های مادرانه و عاشقانه‌ی‌مان را مدیون آن‌ها هستیم؟
چرا فکر می‌کنیم رادان، بهداد و گلزار می‌توانند خودشان را به خوبی نشان دهند اگر این‌ها نباشند؟
چرا تصور می‌کنیم استادهای بازیگر فقط انتظامی،نصیریان و پرستویی و ... هستند؟
چرا یادمان می‌رود که در هر موفقیتی، در هر عاشقانه‌ای، در خلق هر زیبایی و طراوتی؛ همیشه پای یک زن در میان است؟!
"شیرین" عباس کیارستمی را ببینید و از حس‌ها و نگاه‌ها لذت ببرید بدون این‌که آن‌ها را از روی پوشش و آرایش‌شان قضاوت کنید.
بنا نیست تهمت بزنیم و دل بشکنیم که اگر بنا به تهمت زدن و دل شکستن باشد این کار از عهده‌ی هر کسی که ذره‌ای به خدا معتقد نیست بر می‌آید، چرا که وقتی که او نباشد آدمی برای هر کاری مجاز است!
و در نهایت خطابم به شماست آقای سالم و درست کار! می‌خواهید تهمت بزنید، بزنید؛ می‌خواهید خودتان را مطرح کنید، بکنید؛ می‌خواهید سرتیتر خبرها باشید؛ باشید اما شما را به خدا این‌قدر چهره‌ی دینی را که مدعی هستید دوستش می‌دارید خراب نکنید؛ این‌قدر به اسم اسلام دست به کارهایی نزنید که طبق نص صریح آیات قرآن از آن باز داشته شده‌اید؛ بگذارید گمان کنیم راوی مردان آنجلس و یوسف پیامبر حداقل یک‌بار قرآن را ورق زده است!

پی نوشت: این نوشته ابتدا بنا بود یادداشت یک خبرنگار برای بازیگر محبوبش باشد اما دیدن "شیرین" سبب شد تصمیمم تغییر کند و ادای دینی کنم به تمام بانوان هنرمند به سبب لحظات شیرینی که مهمان‌شان بودم به ویژه که این روزها متأسفانه بر خلاف انسانیت روح لطیف‌شان را تازیانه‌ی تهمت و سکوت مسئولین در مقابل آن، سخت به درد آورده است؛ سعی کردم در نوشته‌ی فوق لیلی‌وار برای لیلای سینمای ایران و تمامی لیلی‌های این سرزمین بنویسم که انگار چه هنرمند باشند چه نه، از جنونِ مجنون‌ها! در امان نیستند. این روزها که کمتر کسی در دفاع از زنان سینما دادِ سخن می راند سخت به فروغ فرخ‌زاد می‌اندیشم که برای پسرش نوشت: "گفتم که بانگ هستیِ خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم!"


1390.9.22

لینک مطلب


برچسب‌ها: دل‌نوشته, پاییز 1390

هفت در انحصار حاشیهدوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱-۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

هفت

 

  هفت در انحصار حاشیه

برنامه‌ی هفت در حال حاضر تنها برنامه‌ی مختص سینمای ایران است که هر جمعه روی آنتن شبکه‌ی سه می‌رود. ظاهرا هفت برخلاف آنچه که روی آن تاکید دارد دائما درگیر حاشیه است و انگار مسئولان برنامه به این نتیجه رسیده‌اند که برنامه‌شان جز با حاشیه دیده نخواهد شد و متاسفانه به هر دست‌آویزی چنگ می‌زنند برای دیده شدن. هفته‌هایی که نقد فیلم دارند با زیر سوال بردن کُل آن اثر سینمایی توسط تنها منتقد ثابت برنامه به حد کافی جذابیت ایجاد می‌کنند؛ اما این هفته هفت یکی از عجیب و غریب‌ترین برنامه‌هایش را روی آنتن برد تا همچنان مطمئن باشیم هنوز برنامه‌ای در خور سینما نداریم.
این برنامه در حالی که هنوز "راه آبی ابریشم" که به خاطر هزینه‌ی بالا و کیفیت نه چندان مطلوبش حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد را نقد و بررسی نکرده بود و همچنین بحث در مورد میزانسن از هفته‌ی گذشته ناتمام مانده بود، قسمت اعظم برنامه‌اش را به بازیگر فصل به انتخاب هفت اختصاص داد.
این انتخاب چندان عجیب به نظر نمی‌رسید چرا که از همان برنامه‌ای که "سعادت آباد" مورد بررسی قرار گرفت مشخص بود که فریدون جیرانی به شدت مجذوب بازی حسین یاری شده است که البته به حق هم بازی شایسته‌ی ستایشی است اما چقدر ناشیانه است این اقدام عجولانه برای یک برنامه‌ی اختصاصی سینما!
این ابدا ایرادی ندارد که کارشناسان یک برنامه ( که در اینجا ظاهرا همان مجری است! ) بازیگر برتر انتخاب کنند اما آن چه ناشیانه می‌نماید انتخاب بازیگر فصل در زمانی است که هنوز یک ماه تا پایان فصل مانده!
حالا این بهترین بازیگر فصل ناتمام! جلوی دوربین نشسته و بناست از بازی خوبش حرف بزند ( به یاد داشته باشید که در این برنامه به فراخور شرایط آقای فراستی حضور ندارد و به تبع آن حساسیت و تنشی ایجاد نخواهد شد. ) از آن جا که هفت تصمیمش را گرفته و نمی‌خواهد بدون حاشیه پیش برود بازیگر منتخب بعد از کمی تعریف از خودش البته با لحنی متواضع! شروع می‌کند با زبان کنایه از یکی از مطرح‌ترین بازیگران حال حاضر سخن گفتن که خیلی خلاصه‌اش می‌شود این که او نمی‌فهمد که چرا یک نفر باید ادعا کند امضای بازیگر پای کار است و این حرف را بی اساس می‌شمرد و پس از آن تاکید می‌کند که خیلی بد است یک نفر دائما از خودش تعریف و تمجید کند و بدتر از آن این که رسانه‌ها و جراید بر حرف‌های او صحه بگذارند.
واضح بود که حسین یاری دارد از آنتن زنده برای بدگویی از همکارش استفاده می‌کند و جالب این که هفت این حاشیه را با وصل کردن تلفن فریبرز عرب نیا کامل می‌کند تا دو بازیگر میان سال و با تجربه! به همراه هم شروع کنند به تخریب شخصیت بازیگر غایب و مدام برای هم تعارف تکیه پاره کنند!
حالا سوال اینجاست که چرا بهترین بازیگر فصل آن هم از نوع نیمه تمامش! از خودش حرف نمی‌زند و تمام دغدغه‌اش منیت و مطرح بودن حامد بهداد است؟! چرا فریبرز عرب‌نیا در حالی که صدایش به شدت می‌لرزد نگران صابون رفتن زیر پای حسین یاری است؟! اصلا این صابون دقیقا چیست؟!! چرا بهترین بازیگر از نگاه هفت در تمام مدت حضورش تنها زمان اندکی را به صحبت از هنر بازیگری‌اش اختصاص می‌دهد و اکثر سخنانش معطوف می‌شود به همکاری که آن جا حضور ندارد تا از خودش دفاع کند؟ و از همه مهم‌تر این‌که چرا آقای جیرانی به جای پرسیدن سوالات سینمایی و خارج شدن از آن بحث خاله زنکی دائما در تائید حسین یاری می‌خندد و می‌گوید می‌دانم چه کسی را می‌گویی؟!
یعنی جذب مخاطب می‌ارزد به زیر سوال بردن شخصی غایب که یکی از بهترین‌های سینمای ماست و ظاهرا همین امر موجبات ناراحتی بسیاری شده است؟
کاش آقای جیرانی بداند مخاطبان سینمایی را اخبار به روز سینمایی بیشتر از نقدهای یک سویه ی آقای فراستی و پشت سر حرف زنی‌های بازیگر فصل! علیه یکی از بهترین‌ها، جذب می‌کند و کاش حسین یاری بداند که آدمی فقط هنگامی از دیگری حرف می‌زند که خودش چیزی برای عرضه نداشته باشد و تنها وقتی چنته‌ات خالی است ناچاری چنگ بزنی به آن که گمان می‌کنی صدها پله بالاتر از توست و مانع پیشرفت تو شده است. کاش حسین یاری با این همه هنر، قدر خودش را می‌دانست و به جای کنایه زدن به همکارش از هنر خودش حرف می‌زد تا هم خودش را تا این حد تحقیر نمی‌کرد و هم بهداد را بیش از این محبوب.
بنا نیست برنامه‌ای که از رسانه‌ی ملی پخش می‌شود مانند مطبوعات زرد عمل کند. انتقاد از یک بازیگر آن هم در یک برنامه‌ی سینمایی نه تنها بد نیست بلکه سبب پیشرفت او هم خواهد شد اما پشت سرگویی و کنایه زدن به هیچ عنوان نقد نیست علاوه بر این که تحلیل شخصیت دیگران آن هم در غیابشان اصلا کار پسندیده‌ای نیست.


1390.9.5

لینک مطلب

 


برچسب‌ها: در حاشیه, پاییز 1390

درباره‌ی الی با چاشنی فارسی‌وان!جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱-۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

سعادت آباد

 

درباره‌ی الی با چاشنی فارسی‌وان!

 

سعادت آباد کَست عجیبی دارد قرار دادن این همه بازیگر کاربلد که هر کدام برای یک فیلم کفایت می‌کنند اتفاق جالبی است که همیشه هم جواب نمی‌دهد چون اصولا همیشه نمی‌شود تمام بازیگر‌های خوب را یک‌جا جمع کرد و نتیجه گرفت اما سعادت آباد شش بازیگر که همگی روی کارشان تسلط دارند را انتخاب کرده و بیشترین بهره‌اش را هم از بازی‌هایی روان و گیرا می‌برد، البته قطعا این توانایی کارگردان را می‌رساند در صحیح بازی گرفتن.
حامد بهداد از آن دست بازیگر‌هایی است که اگر کنترل نشود بازی‌اش بیش از حد غلو آمیز در‌می‌آید اما میری از او به درستی بازی گرفته و انرژی پایان‌ناپذیر بهداد را به خوبی کنترل و استفاده کرده است. لیلا حاتمی مثل همیشه روان بازی می‌کند و تک تک اکت‌هایش به دل می‌نشیند و به نظرم تعریف از بازی او گزافه‌گویی در مورد رویدادی بارز و عیان است. قاضیانی نقش زنی پولدار که هیچ حسی به همسرش ندارد و تصمیم دارد از او جدا شود را به خوبی بازی کرده و سردی نگاهش برخی موارد باعث می‌شود که حتی مخاطب به بهرام (حسین یاری) حق بدهد! حسین یاری هر از گاهی با یک اثر جان می‌گیرد و فرصت می‌یابد استعداد واقعی‌اش را نشان بدهد؛ سعادت آباد این امکان را به او می‌دهد تا شخصیتی چند لایه را با تمام ارکانی که یک بازیگر در اختیار دارد به نمایش بگذارد و او به بهترین نحو این کار را می‌کند. پاس‌کاری‌های او و لیلا حاتمی درخشان‌ترین لحظات سعادت آباد است. امیر آقایی بازیگر خوبی است که متأسفانه قدرش را نمی‌دانند؛ او در سعادت آباد نقش یک مرد تحصیل‌کرده اما متعصب را این‌قدر باورپذیر خلق می‌کند که کمتر کسی است سعادت آباد را دیده باشد و یک دل سیر از دست او حرص نخورده باشد، حالا همین آدم اعصاب خردکن وقتی که گریه می‌کند و می‌گوید "من از شما نمی‌گذرم" به شخصه دلم می‌گیرد! مهناز افشار که نقش مقابل آقایی را بازی می‌کند نسبت به آثار سابقش بازی بهتری را ارائه می‌دهد. آن سکانسی که حامد بهداد و حسین یاری برای او ترانه می‌خوانند بهترین قسمت بازی اوست.
سعادت آباد روایت مشکلات خانوادگی سه زوج است که برای تولد محسن (حامد بهداد) در خانه‌ی او دور هم جمع شده‌اند. اصرار نویسنده و کارگردان بر این است که بگویند فیلم‌شان لایه‌ای از طبقه‌ی متوسط جامعه را نشان می‌دهد اما آن‌چه که در فیلم دیده می‌شود و حتی مکانی که فیلم در آن می‌گذرد (سعادت آباد) متعلق به قشر متوسط جامعه نیست!
وقتی فیلم‌سازی مؤلف با فیلم‌هایش مبحثی را در جامعه مطرح می‌کند و جریان‌ساز می‌شود این بدیهی است که پیروانی پیدا کند اما معمولا پیروان آن، سعی در کتمانِ تأثیر پذیری خود ندارند. سعادت آباد به رغم انکار سازندگانش الهام گرفته از سینمای اصغر فرهادی و به ویژه "درباره‌ی الی" است که البته این ابدا ناراحتی ندارد؛ قیاس شدن با درباره‌ی الی خودش کم افتخاری نیست.
سعادت آباد بر پایه‌ی دروغ و تبعاتش می‌گردد اما فیلم یا به این دلیل که نخواسته کاملا زیر سایه‌ی درباره‌ی الی باشد یا به علت ایجاد جذابیت، به سینمای فرهادی چاشنی فارسی وانی (!) هم اضافه کرده است. البته چون دستش برای نشان دادن خیانت زنان بسته بوده به یک پنهان‌کاری بزرگ ـ سقط جنین ـ (به شخصه به علی (امیر آقایی) برای تک تک رفتارهایش حق می‌دهم.) بسنده می‌کند. محسن (حامد بهداد) نهایت رذالت یک انسان است؛ او سر رفیقش کلاه می‌گذارد، حاضر به کار کردن نیست و می‌خواهد از طریق قاچاق ره صد ساله را یک شبه طی کند؛ آینه‌ی شکسته‌ی اتاق نشان از پرخاش‌گری‌اش در منزل دارد، باردار بودن همسرش هم نشان می‌دهد که رابطه‌اش با همسرش تیره و تار نیست! هوس‌باز هم هست؛ رابطه‌ی او با پرستار بچه‌اش آن هم در صورتی که همان موقعی که می‌خواهد به خانه‌ی او برود به همسرش می‌گوید عذرش را بخواهد به خوبی نشان دهنده ارتباطی نه از روی علاقه و کاملا جنسی است، که ظاهرا این ارتباط دیگر دل آقا را زده! و قصد دارد برای بچه‌اش پرستار جدیدی بیاورد. بهرام (حسین یاری) هم که برای پول با دختر رئیس شرکت که از ازدواج قبلی‌اش فرزندانی هم دارد ازدواج کرده ولی تمام هوش و حواسش پیش یاسی (لیلا حاتمی) است؛ محدودیت‌های سینمای ایران دست یاسی را بسته است ظاهرا، وگرنه میری بدش نمی‌آمد نگاه‌هایی که توی بالکن رد و بدل می‌شود کمی عیان‌تر باشد. سعادت آباد فیلم خوش‌ساختی است اما از نظر محتوا در نشان دادن بخشی از حقایق جامعه زیاده‌روی می‌کند. این‌که در یک مهمانی تمامی زوج‌های با مشکلاتی بزرگ دست و پنجه نرم کنند و هر خانواده‌ای به نوعی رو به اضمحلال باشد کمی بزرگ‌نمایی است و دقیقا همین مورد سبب می‌شود سعادت آباد به رغم کارگردانی خوب، فضاسازی مناسب، بازی‌هایی گیرا و ... مرا آن‌طور که باید جذب نکند.

1390.8.1


برچسب‌ها: سعادت آباد, اکران پاییز 1390

دو یادداشت کوتاهشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱-٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

توضیح: در هنگام اکران "یه حبه قند حرف‌های گفته شد که بر آنم داشت تا چند خطی بنویسم که هر دو با بازتاب‌های فراوان مواجه شد اول این‌که با این‌که هرگز از شیفتگان فیلم نبودم و همچنان هم نیستم نقد عجیب و غریب آقای فراستی سبب شد تا جواب کوتاه بنویسم و دیگری هم چند خطی بود در حد یک پست در سایتی در جواب حرکت خیلی عجیب و غریب‌تر آقای حاتمی‌کیا که هیچ ارتباطی هم به یه حبه قند پیدا نمی‌کرد و صرفا بهانه‌ای بود برای زدن حرفی دیگر.
حالا اگر هر دو را اینجا می‌گذارم برای این است که بدانم و بدانید هنوز بر سر موضعم ایستاده‌ام و اگر زمان به عقب بازگردد باز هم این دو یادداشت کوتاه را خواهم نوشت.

 

مسعود فراستی

 

آقای متفاوت!

می‌دانید آقای فراستی متفاوت! ایراد شما چیست؟
شما تمام تلاشتان بر این است که داد بزنید متفاوت هستید و جالب است که ارضا هم نمی‌شوید!
ببینید آقای محترم من خودم از مخالفان یه حبه قند هستم و طبعا نقدهای بسیاری به این فیلم وارد است اما اولا نقد ادبیات دارد که ظاهرا شما کاملا با آن بیگانه‌اید ثانیا نمی‌شود همه اشتباه کنند و شما درست بگویید!!
ببینید آقای خاص! شما بیشتر از همه غرب‌زده‌اید خیلی غرب‌زده‌تر از آن‌چه در تصور آید!! چقدر سینمای هالیوود آن هم از نوع کلاسیکش را بر سر سینمای ایران می‌کوبید؟!! خودتان را با برگمان خفه کرده‌اید بعد نگران والس غربی یه حبه قند هستید؟!! شما حتی به خودتان اجازه می‌دهید سهراب سپهری را بی معنی بدانید! واقعا هر چیزی که عقل شما قادر به درکش نباشد بی معنی است؟!! آقای غرب‌زده لابد شما اشعار ویکتور هوگو را می‌پسنید!! با این همه غرب‌زدگی و خودباختگی چرا این‌قدر ادعا دارید؟!!
انصافا باید چه کار کرد که شما دست از سینمای این مملکت بردارید و تا ابد برای هیچکاک بنویسید؟!
اصلا شما به چه حقی از سهراب سپهری گرفته تا سید رضا می کریمی همه را زیر سوال می برید وقتی که خودتان یک علامت سوال بزرگید؟! دست از این لفاظی‌های بچگانه بردارید آقای 60 ساله!!
به خدا امثال کیمیایی و میرکریمی بزرگ‌وارند که شما را پاسخی محکم نمی‌دهند یعنی به عنوان آدم‌هایی که به واسطه‌ی هنرشان مطرح و بزرگند شما را کوچک می‌بینند و اجازه می‌دهند شما دائما ادای متفاوت بودن در بیاورید، عده‌ای هم مثل سیروس الوند به خوبی دستتان می‌اندازند و شما اصلا متوجه نمی‌شوید بس که محظوظ آن خرده تعاریفی هستید که از شما کرد!!
آقای فراستی قصد داشتید مطرح بشوید که شدید توهین به بزرگان ایران را خاتمه دهید قبل از آن که خشمشان را برانگیزانید و کاری کنند که برای ابد به این نمایش رو حوضی بچگانه‌تان پایان دهید. حد و حدودتان را حفظ کنید و بیشتر از این برای مطرح شدن دست و پا نزنید!!
کسی که شعر سهراب سپهری را نمی‌فهمد و بی معنی می‌داند طبیعی است که اخراجی‌های 3 را بپسند و جدایی نادر از سیمین را خوب نداند.
آقای با فراست! تمام کنید این بچه‌بازی‌ها را شما بالای نیم قرن عمر دارید! این همه منتقد جوان، مطرحند؛ دست به این شامورتی‌بازی‌ها هم نمی‌زنند کمی بر علم نداشته‌تان تکیه کنید!!

 

ابراهیم حاتمی‌کیا

 

حال آقای حاتمی‌کیا خوب نیست

 

راستش مدت‌هاست قصد دارم از حاتمی‌کیا و اتفاقات رخ داده بنویسم اما آخر هم ننوشتم! چون هر چه فکر کردم دیدم حاتمی‌کیا چنان راه گم کرده که دیگر با سخن نمی‌توان او را به مسیر باز‌گرداند! اما خب چند خطی اینجا می‌نویسم تا در آرشیو نظرات "سینمای ما" بماند...
حاتمی‌کیا مدت‌هاست از کارگردانی که روزی محبوبم بود فاصله گرفته البته نه با سینمایی دعوت بلکه از زمان انتشار همان متن در مدح یه حبه قند! به بعد. پس از خواندن آن متن چنان بهت‌زده بودم که مدتی طول کشید تا باور کنم آنچه را خواندم نوشته‌ی کارگردان آژانس شیشه‌ای بوده است و شوک حاصل از آن نوشته هرگز از بین نرفت چون آن نامه این‌قدر بد بود، آن‌قدر کینه‌توزانه و صراحتا آن‌قدر از روی حسد بود که هیچ‌گاه نتوانم فراموشش کنم اما صحبت‌های آخر حاتمی‌کیا، او را در ذهنم خاک کرد؛ حلوایش را هم دادم و تمام!
همه می‌گویند این سلیقه است و می‌شود جدایی نادر از سیمن را دوست نداشت، اما من می‌گویم نه! اصلا امکان ندارد، اصلا مقدور نیست که جدایی نادر از سیمین را دوست نداشته باشی! و مقایسه‌ی یه حبه قند با آن هر‌چه‌قدر هم که یه حبه قند خوب باشد به مقایسه‌ی بارسلونا می‌ماند با استقلال تهران (هر دو خوب هستند شکی نیست اما مقایسه‌شان کمی غیر ممکن است حداقل برای من!) حالا فرض بگیریم که دوستان روزنامه‌نگار و منتقد درست می‌گویند و می‌شود جناب حاتمی‌کیا بر خلاف تمامی منتقدان دنیا جدایی نادر از سیمین را دوست نداشته باشد اما حتی بچه‌ای دو ساله می‌فهمد که اگر چیزی را دوست ندارد نباید صاحبش را به باد توهین و تهمت بگیرد! آقای حاتمی‌کیا که زمان بسیاری ست دو سالگی را سپری کردند!
جای اصغر فرهادی بودم اعاده‌ی حیثیت می کردم و کارگردان مذکور را وادار به عذرخواهی می‌کردم! اما خب ظاهرا منش فرهادی بالاتر از این حرف‌هاست و خیال دارد از کنار این بی‌حرمتی ها بگذرد. اما بد نیست آقای حاتمی‌کیا که انگار به کلی فراموش کرده که پیش‌تر چه منشی داشته، بداند ما ایرانی‌ها به واسطه‌ی این‌که اصغر فرهادی نام کشورمان را در سراسر جهان بر سر زبان‌ها انداخته است او را دوست داریم و اجازه نمی‌دهیم کارگردانی که سن و سالش را از یاد برده به سبب رشکی که بر موقعیت فرهادی می‌برد او را به باد توهین بگیرد؛ البته قطعا همه حال آقای حاتمی‌کیا را می‌فهمیم کارگردانی که همیشه آثاری شایسته‌ی تحسین ساخته اما به یک‌باره چنان افول کرده که خودش هم جا خورده! حال آقای حاتمی‌کیا خوب نیست و من این را می‌فهمم اما به عنوان هوادار سابق ایشان توصیه می‌کنم انرژی‌ای را که دارند مصروف خراب کردن وجهه‌شان نزد اصحاب رسانه و سینما می‌کنند را صرف فعالیت‌های سینمایی‌شان کنند شاید باز هم به روزهای اوج‌شان برگردند تا دیگر نیاز نباشد برای آرام کردن خودشان پست‌ترین و نازل‌ترین روش را انتخاب کنند.


برچسب‌ها: در حاشیه, پاییز سال 1390

به همین سادگی...سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱-۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

یه حبه قند

به همین سادگی...

این روزها هیچ محفل سینمایی‌ای وجود ندارد که "یه حبه قند" نقل مجلس‌اش نباشد همچنین تبلیغات این فیلم گسترده‌تر و عظیم‌تر از سایر آثار میر کریمی است تا آن حد که رخشان بنی اعتماد و مجید مجیدی تیزرهایش را ساخته‌اند و ناصر طهماسب روی آن حرف زده است، پوسترهایش را هم عباس کیارستمی طراحی کرده؛ انواع و اقسام رسانه‌های شنیداری، دیداری و نوشتاری از آن صحبت می‌کنند و حتی در سینماها به بچه‌ها برنامه هفتگی‌ای که پوستر فیلم را دارد می‌دهند! و هرجایی که اثری از سینما باشد این عبارت به چشم می خورد: "پیشکشی برای خانواده‌ی ایرانی"
آخرین ساخته‌ی سید رضا میر کریمی همانند کلیه‌ی آثار او سعی دارد یک داستان ساده را با زیبایی‌ها تصویری به فیلمی خاص تبدیل کند.
رضا میر کریمی بهترین‌های تئاتر و سینما را دور هم جمع کرده و با دکوپاژها و میزانسن‌های متعدد و البته زیبا جاذبه‌های بصری ایجاد کرده و همین امر سبب شده که اکثر اصحاب سینما و منتقدین آن را یکی از شاخص‌ترین آثار سینمایی بدانند.
خانواده مقدمات ازدواج پسندیده آخرین عضو خانواده را فراهم می‌کنند و تمامی اعضای خانواده برای این جشن در خانه باغی گرد هم می‌آیند اما اگر گمان می‌کنید این داستان یه حبه قند است سخت در اشتباهید این تنها بهانه‌ای است برای کنار هم بودن اعضای خانواده، اصلا در واقع یه حبه قند داستان مشخصی ندارد بلکه این اتفاقات مختلف است که زیبایی می‌آفریند. نوع روابط خانواده‌ها، دیالوگ‌هایی که رد و بدل می‌شوند، لهجه‌ی شیرین یزدی، فضاسازی در یک خانه‌ی قدیمی و سنتی در یزد (به شخصه معتقدم بازسازی دکور فوق‌العاده باورپذیر در آمده)، سادگی خانواده‌های شهرستانی و سنتی و ... این‌ها تمام زیبایی‌های یه حبه قند است.
مقدمه‌ی فیلم آن چنان طولانی است که فیلم از میانه می‌گذرد و کارگردان همچنان مقدمه می‌گوید، خیلی بدیهی است که مقدمه‌ای طولانی مخاطب را خسته می‌کند هر چقدر هم که لحظات ناب در دل کنش و واکنش افراد آن خانواده باشد.
یه حبه قند فاقد داستانی مستقل است و اتفاقات در لحظات شکل می‌گیرد و به همین سبب است که یا درگیر مقدمه است یا پایان بندی! در واقع فیلم همین دو بخش را دارد؛ مقدمه و پایان! دریغ از یک بدنه‌ی اصلی و یک خط داستانی مشخص البته یه حبه قند فیلم کاملا بی‌داستانی نیست ولی همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم داستان‌ها در لحظات به وجود می‌آیند و در واقع داستان‌ها تابع لحظاتند نه لحظات در خدمت داستان و کارگردان قصد دارد با کارگردانی خوب و استفاده از تیم بازیگری‌ای که می‌توان با یک سوم از آن فیلمی موفق ساخت خلاء نبود داستانی مشخص را پُر کند و البته این بی انصافی است که بخواهم منکر این زیبایی‌ها شوم؛ اکثر لحظات فیلم دوست داشتنی‌اند البته گاهی حجم بالای میزانسن‌ها کسل کننده به نظر می‌رسد. یکی از زیباترین لحظات یه حبه قند شب عقد کنان است که ریما رامین فر نزد شوهرش رضا کیانیان می‌رود چادرش را کنار می‌زند و از او می‌پرسد: خوشگل شدم؟ و رضا کیانیان با بازی مطابق همیشه خیره کننده‌اش با سادگی شیرینی از دیدن همسرش با آن ظاهر متعجب می‌شود یا صحنه‌ای که پسند برای قاسم غذا می‌برد یا هنگامی که برای خواهرزاده‌هایش خارج بودن کربلا را توضیح می‌دهد و به ویژه صحنه‌ی مرگ دایی که کنتراست زیبایی با عمیق به خواب رفتن زن دایی دارد، وقتی زن دایی عمیقا خوابیده است، یکی از اهالی خانه نگران او می‌شود و برای اطمینان از این که فکرش در مورد مرگ احتمالی او غلط است به او یه حبه قند پرتاب می‌کند و از سلامتش اطمینان حاصل می‌کند این در صورتی است که چندی بعد دایی توسط یه حبه قند می‌میرد و این یکی از زیبایی‌های غیر قابل انکار یه حبه قند است؛ تضاد مرگ و زندگی. اما باید قبول کرد که هر چقدر هم این صحنه‌ها ناب و دوست داشتنی باشند نمی‌توانند پایه‌ی یک فیلم باشند.
بعد از آن که بزرگ خانواده می‌میرد فیلم کمی روند داستانی می‌گیرد و از کندی کلافه کننده‌اش خارج می‌شود اما متاسفانه دیری نمی‌پاید که دوباره همه چیز روال لاک پشتی‌اش را پیش می‌گیرد و فیلم دوباره تبدیل می‌شود به صحنه‌ها، دیالوگ‌ها، میزانسن‌ها و ...
پایان بندی همانند مقدمه طولانی می‌شود آن چنان که مرا بارها بر آن داشت تا کلافه ساعتم را از نظر بگذرانم!
شاید این سوال پیش آمده باشد که چطور فیلمی که فاقد خط داستانی مشخصی است توانسته به موفقیت کنونی دست یابد؟ پاسخش دشوار نیست فیلم ها در سه حالت مخاطب پیدا می‌کنند، حالت اول فیلم‌های عام پسند و بازیگر محور که قطعا یه حبه قند جزو این دسته نیست اما حالات دوم و سوم که متعلق به مخاطبان خاص است هر دو یه حبه قند را شامل می‌شود؛ حالت دوم این که اکثر منتقدان اثری با عوامل خوب و کار بلد را بکوبند و تخطئه کنند و داوران جشنواره به رغم ویژگی های خوبِ فیلم آن را ندیده بگیرند، آن هنگام است که مخاطب گمان می‌کند یقینا دست‌هایی پشت پرده! است و برای دیدن آن اثر سینمایی حریص می‌شود. و حالت سوم این که اکثر منتقدین صاحب نظر و اصحاب سینما و رسانه فیلم را تائید کنند آن وقت مخاطب مطمئن می‌شود که قطعا فیلم مذکور ویژگی‌های منحصر به فردی دارد و نتیجتا از آن استقبال می‌کند. یه حبه قند فیلمی است که در جشنواره‌ی فیلم فجر نادیده گرفته شده و به آن ستم شده و حالا هم که روی پرده است حجم گسترده ی نظرات مثبت منتقدین و صاحب نظران این عرصه را دارد به این ویژگی‌ها کارگردانی خوب و حساب شده‌ی میر کریمی، فضا سازی‌اش، میزانسن‌ها و لحظه‌های شیرین فیلمش و همچنین طومار بازیگران و عوامل کار بلد را هم اضافه کنید. این ها دلایل کمی برای کشاندن مخاطب به سینما نیست.
رضا کیانیان، ریما رامین فر، نگار جواهریان، فرهاد اصلانی و سعید پور صمیمی از بهترین‌های یه حبه قند هستند و بازی‌هایی روان و دوست داشتنی ارائه می‌کنند.
یه حبه قند فیلمی کاملا تیپکال است و کاراکتر مشخصی ندارد، این مورد درباره ی تمام چهره‌های فیلم مشهود است؛ زن‌دایی، دایی، مادر و حتی پسند که شخصیت اصلی فیلم محسوب می‌شود. افراد یه حبه قند همگی بیان گر افرادی با همان ویژگی‌ها در جامعه هستند. هیچ یک شخصیتی منحصر به فرد ندارند و اصلا کاراکتر نیستند برای مثال پسند نمونه‌ی یک دختر ساده و مهربان است که می‌توان آن را به تمام دخترانی با این ویژگی‌ها تعمیم داد.
برای روشن‌تر کردن این که چرا یه حبه قند را آن طور که باید نمی‌پسندم ناگزیرم به قیاس؛ فیلم از لحاظ بستر کمی به "مهمان مامان" شبیه است حالا مقایسه کنید خانواده‌ها را در آن فیلم با خانواده‌ها در یه حبه قند، آدم‌های مهمان مامان هر یک شخصیتی مجزا، چند لایه و منحصر به فرد دارند به همین سبب هر کدام برای خود می‌توانند داستانی جداگانه داشته باشند و فیلم را راهبری کنند اما یه حبه قند فاقد این ویژگی است چرا که هیچ‌کدام از افراد قصه شخصیتی منحصر به فرد ندارند و همین تیپ بودن باعت می شود هیچ کدام نتوانند قصه را هدایت کنند و فقط در کنار هم معنا یابند این در حالی است که شخصیت‌های مهمان مامان در عین وابستگی به یکدیگر هویتی جداگانه دارند.
غیر قابل انکار است که یه حبه قند به زیبایی به مضامین خانوادگی پرداخته است از گپ و گعده‌ی افراد فامیل تا عروسی و عزا و... اما باید این نکته‌ی مهم را در نظر داشت که تمام هویتش همین زیبایی‌ها هستند که اگر نباشند چزی از یه حبه قند نخواهد ماند!
اگر داستان‌گویی را از ارکان یک اثر سینمایی جدا بدانیم یه حبه قند فیلم کامل و شایسته‌ی تحسینی است.


1390.8.25

لینک مطلب

 


برچسب‌ها: یه حبه قند, اکران پاییز 1390

اگه میوه بود، پرتقال خونی...پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱-٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پرتقال خونی

 

 اگه میوه بود، پرتقال خونی...

 

 

بعد از دعوای رسانه‌ای و پر ماجرای فریبرز عرب‌نیا و حامد بهداد دیدن بازی این دو بازیگر در یک فیلم جذابیت خاصی دارد، قرار گرفتن ستاره‌ی سال‌های قبل سینما کنار ستاره‌ی فعلی که به سرعت دارد روند فوق ستاره شدن را طی می کند، یک پوئن تبلیغاتی مهم برای پرتقال خونی است.
عرب‌نیا مثل همیشه پخته و با تجربه ظاهر شده و بازی تمیز و اتو کشیده ای دارد، بهداد هم همچون سایر کارهایش بازی انرژیک و احساسی خودش را به نمایش گذاشته است.
پرتقال خونی یک روایت عشقی است که وارد دو راهی می شود و این دو راهی نه تنها قصه ی داستان را شکل می دهد بلکه منتهی می شود به غافگیری مخاطب که الوند به خوبی از پسش بر آمده.
پرتقال خونی هم شروع خوبی دارد هم به خوبی جلو می رود هم پایانش از تبی که در حال حاضر سینماگران را گرفته نمی‌سوزد و مخاطب را به بهانه ی پایان باز گیج به خانه نمی‌فرستد!
آن‌هایی که با سینمای الوند آشنا هستند جنس فیلم‌های او را می‌شناسند در فیلم‌های او نباید دنبال المان‌های سینمای مدرن گشت؛ الوند به سینمای گذشته‌ی ایران نزدیک‌تر است و در واقع پرتقال خونی هم یک فیلم‌فارسی به روز شده است.
الوند در انتخاب بازیگران مرد فیلمش بسیار هوشمندانه عمل کرده، نقش "والا" کاملا با جنس بازی عرب‌نیا و شخصیت کاریزماتیکش همخوانی دارد؛ همچنین عاشق‌پیشگی‌های "سیاوش"، حرکاتش، و سر انجامش کاملا با بازی بهداد عجین است. بازی روان بهداد و عرب‌نیا اینقدر دوست‌داشتنی هست که کسی پشیمان سالن سینما را ترک نکند. البته تجربه‌ی عرب‌نیا گاهی به وضوح بر دلنشینی بهداد می‌چربد و بازی عرب‌نیا را شاخص‌تر می‌کند هرچند در برخی لحظاتِ فیلم مثل پاره کردن تابلوی نقاشی و سکانس آخر، شیرینی احساسی بازی کردن بهداد بیشتر می‌چسبد اما بازیگر زن فیلم که نقش اول فیلم هم محسوب می شود می توانست بهتر و باور پذیرتر نقشش را ایفا کند و البته انتخاب های بهتری پیش روی الوند بود اگر فقط به ظاهر اهمیت نمی داد!
آخرین ساخته‌ی الوند شباهت زیادی به ساخته‌ی سال‌های پیشینش سینمایی "تله" دارد با این تفاوت که تله بازی‌هایی متوسط و بعضا سطح پایین داشت اما پرتقال خونی از بازی‌هایی گیرا برخوردار است علاوه بر بازی‌های خوب فیلم‌نامه‌ی پرتقال خونی با این که فضایی شبیه به تله دارد کاملا حساب شده پیش می‌رود و با تجربه‌تر از تله می‌نماید.
پرتقال خونی فیلم نسبتا خوبی است که متاسفانه تبلیغات تلویزیونی خوبی ندارد که البته این خوب نبودن تعمدی است! نشان دادن حامد بهداد و اشاره تنها به اسم او بسیار به دور از انصاف است آن هم در شرایطی که پرتقال خونی بیشتر فیلم "والا" (فریبرز عرب‌نیا) و "ترمه" (نیوشا ضیغمی) است تا فیلم "سیاوش" (حامد بهداد) این ترفند تبلیغاتی برای جذب مخاطب عام توهین بزرگی به ستاره‌ای چون عرب‌نیاست که البته در سینمای ما کم اتفاق نمی‌افتد! کمی پیش‌تر هم در پوستر تبلیغاتی فیلم "دموکراسی تو روز روشن" این توهین را به حمید فرخ نژاد روا داشته بودند و عکس محمدرضا گلزار را پررنگ تر از او کار کرده بودند و البته جای اعتراضی هم نبود چرا که مهم جذب مخاطب است!
آن‌هایی که دنبال فیلم‌های پر کاراکتر (سعادت آباد) یا فیلم‌هایی پر از تیپ‌های شخصیتی در فضایی رئال و فوق ساده (یه حبه قند) هستند قطعا از دیدن پرتقال خونی لذت نخواهند برد. پرتقال خونی فیلم شلوغی نیست و کاراکتر‌هایی محدود دارد، بازیگران تیپیکال نیستند و فیلم کاملا داستانی است، اگر قصد دارید تا مدت‌ها بعد از اتمام فیلم درگیر پایانی باشید که در اختیارتان قرار نگرفته است و یا تا مدت ها به دیدن میزانسن‌های ناب و دکوپاژ‌های فوق‌العاده افتخار کنید، پرتقال خونی گزینه‌ی مناسبی نیست چرا که این فیلم بناست یک فیلم سینمایی و داستانی باشد که مخاطب را نیز جذب کند.


1390.8.14

لینک مطلب


برچسب‌ها: پرتقال خونی, اکران پاییز 1390

بعد از مدت‌ها یک فیلم پارسیشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱-٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

راه آبی ابریشم

 

بعد از مدت ها یک فیلم پارسی

 

 

در شرایطی که فارس و فارسی زبان سخت در احاطه‌ی عربی است و گرایش به عرب‌ها بیشتر از فارسی و ایرانی است، دیدن فیلمی نظیر "راه آبی ابریشم" لذت بخش‌تر از همیشه است. فیلمی که از ایران و پارسی‌ها حرف می‌زند و داستانی تاریخی را با زیبایی‌های بصری فوق‌العاده تصویر می‌کند.
راه آبی ابریشم آخرین ساخته‌ی محمدرضا بزرگ نیا است که به سفارش بنیاد سینمایی فارابی ساخته شده و دکورهای عظیم و لوکیشن‌های متعددی دارد. این فیلم سینمایی جزو آثار فاخر (!) سینمای ایران محسوب می‌شود که بر خلاف نمونه‌ی قبلی (ملک سلیمان) به واقع می‌توان آن را فاخر نامید.
محمدرضا بزرگ نیا برای دومین بار به سراغ دریا رفته تا اثبات کند کارگردان "کشتی آنجلیکا" توانایی ساختن پروژه‌های عظیم را دارد.
راه آبی ابریشم روایت یک منجم ایرانی است به اسم شازان که همراه سلیمان، بزرگترین ناخدای سرزمین پارس به سمت چین می‌رود؛ راهی پرپیچ و خم و پر خطر که می‌تواند دو ساعت مخاطب را به پرده نقره ای خیره کند. جلوه‌های بصری فوق‌العاده زیبا به همراه لوکیشن‌های متعدد و باور پذیر سبب می‌شود مخاطب همراه شازان و سلیمان به چین سفر کند و با خطرهای آنان احساس خطر کند. همچنین فیلم در کنار روایت تاریخی و داستانی‌اش روایتی عشقی هم دارد که با  ترفندی زیبا در فیلم گنجانده شده و همانند دیگر فیلم های تاریخی توی ذوق نمی‌زند! روایت عشقی قصه در حاشیه قرار دارد تا هم کمی آن هیاهو های دریا را تلطیف کند هم به سیر اصلی داستان خدشه‌ای وارد نکند. صحنه‌های درگیری، توقف در جزیره‌ها و همه و همه بسیار طبیعی در آمده که این یکی از شاخص‌ترین محسنات فیلم است. همچنین راه آبی ابریشم از بازی هایی خوب "رضا کیانیان" بهره می‌برد. بهرام رادان، داریوش ارجمند، رضا کیانیان، پیام دهکردی، پگاه آنگرانی و عزت الله انتظامی اصلی ترین نقش های راه آبی ابریشم را ایفا می کنند که همگی سعی بر این داشتند که بهترین کارشان را ارائه بدهند. (که البته موفق نبوده‌اند!)
جلوه‌های ویژه‌ی فیلم، همچنین صدا گذاری فوق‌العاده‌اش به ایجاد هیجان در مخاطب کمک دو صد چندان می‌کند، جلوه‌ی ویژه‌ای که کم از ملک سلیمان ندارد و بر خلاف آن فیلم کار ایرانی‌هاست. فقط موسیقی فیلم متعلق به ایرانیان نیست که آن هم می‌توانست باشد.
میزانسن‌ها، لانگ شات‌ها، مدیوم شات‌ها بسیار به زیبایی بصری فیلم افزوده و جزو نکات مثبت راه آبی ابریشم محسوب می‌شود.
راه آبی ابریشم میان تمام حسن هایش یک نقص بزرگ دارد که متعجبم چطور کارگردان به آن توجهی نکرده است؟ مگر می شود کارگردانی کار را بازبینی نکند؟! در تمام طول فیلم بازیگران با لحن فارسی قدیم صحبت می‌کنند اما جالب این جاست که گاهی فراموش می‌کنند باید به زبان معیار صحبت کنند و محاوره حرف می‌زنند آن هم در قرن چهارم هجری!! نکته‌ی جالب تر این است که برخی بازیگران مثل پگاه آهنگرانی دوبلور دارند اما گویندگان هم این اشتباه را مدام تکرار می‌کنند و هر از گاهی به زبان محاوره سخن می‌گویند و این اشتباه اینقدر در طول فیلم تکرار می‌شود که تعدادش از شماره خارج است! اشتباهی این چنین در یک فیلم تاریخی آن هم با هزینه‌ای میلیاردی اشتباهی نیست که بتوان ساده از آن گذشت.
اما راه آبی ابریشم منهای ایرادی که به آن اشاره کردم گزینه مناسبی است بر آن‌هایی که هم از فیلم‌های آپارتمانی و کم لوکیشن خسته‌اند، هم از دیدن خیانت زنان و شوهران به یکدیگر به ستوه آمده‌اند، هم دوست دارند بار دیگر یادشان بیاید که اینجا ایران است سرزمین کوروش...
راه آبی ابریشم را ببینید هر چه باشد لذتش از دیدن عشق های سردستی و خیانت‌های تکراری بیشتر است!

 

1390.8.11

لینک مطلب


برچسب‌ها: راه آبی ابریشم, اکران پاییز 1390