بفرمایید معجونیکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱-٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

انتهای خیابان هشتم

 

بفرمایید معجون

 

فیلم‌فارسی بودن ابدا جرم نیست؛ می‌شود فیلم‌فارسی خوب ساخت و با دیدنش خیلی هم کیف کرد؛ اما فیلمی که منطق‌اش منطقِ فیلم فارسی باشد ولی قصدش نقد اجتماعی معجونی می‌شود از مانیفست‌های اجتماعی-سیاسی و سکانس‌های یادآور فیلم‌فارسی‌ها که اصلا ربطی به هم ندارند و حال مخاطب را بد می‌کند. حالا حکایت "انتهای خیابان هشتم" همین است؛ فیلم قرار است معضلات اجتماعی را بیان و آن را نقد کند اما این اتفاق در بستر داستانی کاملا کلیشه‌ای رخ می‌دهد، علاوه بر این‌که این‌قدر شخصیت‌پردازی‌ها ناقص است که توجیه کردن‌شان به واقع کار سختی است. نیلوفر (ترانه علیدوستی) برای تأمین دیه‌ی برادری که در دعوایی یک نفر را کشته و البته ما نمی‌دانیم چرا (خیلی هم مهم نیست چون کارگردان دوست داشته قصه‌اش را بعد از قتل تعریف کند) حاضر است به هر کاری دست بزند. بهرام (صابر ابر) نامزد نیلوفر است که پا به پای او می‌خواهد دیه را فراهم کند و به از هر طریقی که به ذهن‌اش می‌رسیده، چند میلیونی فراهم کرده است برای بقیه‌اش هم نزد فردی خَیِّر می‌رود. همه چیز بر وفق مراد است تا آن پولی که قرار است از سمت فرد خَیِّر برسد به خاطر پدری که احتمالا مشکلات سیاسی دارد نمی‌رسد. حالا این سیاسی بودن پدر چیست؟ از کجا می‌آید؟ ما نمی‌دانیم چیزی که ما می‌بینیم این است که پدر مریض است (چه مریضی‌ای باز هم ما نمی‌دانیم؛ اصلا به ما چه ربطی دارد؟! همین که آقای امینی می‌داند بس است دیگر) و وقتی روزنامه‌ی سیاسی می‌بیند سر ذوق می‌آید و حاضر می‌شود دارویش را بخورد. حالا نیلوفر که قبلا از رئیس پمپ بنزین پیشنهادی داشته و ردش کرده تنها راه را تسلیم شدن در برابر خواسته‌ی او می‌داند! از آن طرف یک شخصیت بی‌خودی که حامد بهداد عهده‌دار ایفایش هست هم حضور دارد. به نظر نمی‌آید حضور این شخصیت حتی برای حفظ کردن توازن صحنه باشد؛ هست که در سالن سینما "سوت" تحویل بگیرد و بار فیلم‌فارسی بودن فیلم را به دوش بکشد؛ تقصیر حامد بهداد نیست که همه‌جا یک مدل بازی می‌کند. وقتی یک نفر دهانش را شُل کند و حرف بزند، بی‌تعادل راه برود، خیلی سریع عصبی شود و واکنش‌های هیستریک نشان بدهد و به واسطه‌ی همین حرکات ملت قند توی دل‌شان آب ‌شود و هی قربان صدقه بروند چه دلیلی دارد که کارگردان چیز دیگری از بازیگر بخواهد و بازیگر بازی بهتری ارائه دهد؟ وقتی یک بازیگر هرکاری بکند مخاطب می‌پسندد اصلا دیگر حتی کارگردان لزومی نمی‌بیند نقشی را که آن بازیگر ایفا می‌کند شخصیت‌پردازی کند برای همین است که موسی (حامد بهداد) شخصیتی سردرگم و کاملا بی‌شناسنامه و حتی بی‌شباهت به تیپ دارد که ما هیچ‌چیز از او نمی‌دانیم؛ اول می‌خواهد ماشینی را از عصبانیت آتش بزند؛ بعد می‌خواهد بچه‌اش را حتی ثانیه‌ای پیش زنی که با او در ارتباط است نگذارد، بعد برای خریدن یک اسب مسابقه  بچه‌اش را به همان زن می‌فروشد! زن خودش را طلاق نمی‌دهد و می‌خواهد زجر کشش کند؛ مسابقه‌ی بوکس می‌دهد و با هر مشتی که می‌خورد موسیقی فیلم غم‌انگیزتر می‌شود و ایستادن‌اش شُل‌تر، این‌ موسی کیست؟ چرا می‌خواهد زنش را آزار دهد و با زنی دیگر در رابطه است؟ چرا برای کمک به نامزد دوستش بچه‌اش را می‌فروشد؟! البته جواب هیچ‌کدام از این سوال‌ها هم به ما ارتباطی ندارد لابد امینی می‌داند؛ همین بس است دیگر، مخاطب که نباید در کارهایی که به او مربوط نیست دخالت کند!
بازی صابر ابر بر خلاف آثار پیشین‌اش تحسین برانگیز نیست و برای او یک بازی متوسط به حساب می‌آید که البته سرچشمه‌اش ضعف در شخصیت‌پردازی است.
در این میان ترانه علیدوستی چندین پله از بقیه بالاتر است به خوبی از پس نقش‌اش برآمده و تمام تلاشش را به کار گرفته تا با حالات مختلف مثل سکوت؛ فریاد، بغض، خنده و حتی مدل راه رفتن و غذا خوردن حسش را منتقل کند. سکانس دعوایش با متصدی پذیرش بیمارستان و صحنه‌ای که کتانی برادرش را محکم در آغوش کشیده از درخشان‌ترین لحظات بازی او و انتهای خیابان هشتم است البته با وجود تلاش علیدوستی گاهی بی‌منطق بودن قصه این‌قدر عیان است که اون نمی‌تواند فارغ از قصه کاری از پیش ببرد. راستی کسی می‌داند وقتی این همه دختر فراری و ... هست پیدا می‌شود کسی که برای خرید دختری صد میلیون پول خرج کند؟ شاید هم نیلوفر ویژگی برتری داشت.
حامد بهداد مثل همیشه صحنه‌های حسی را به بهترین نحو ممکن بازی می‌کند؛ صحنه خداحافظی‌ از دخترش یا نحوه‌ی بدرقه کردن دوستش که برای فراهم کردن پول قرار است پای قمار بنشیند و تا صبح پوکر بازی کند؛ دوست‌داشتنی و دلنشین درآمده اما مسئله این‌جاست که اصلا حضور این آدم در قصه منطقی ندارد و نویسنده و کارگردان برای بودنش توضیحی نمی‌دهند و ما از موسی هیچ هویت مشخصی در اختیار نداریم.
در پایان فیلم که هرکس دارد برای فراهم کردن پول دیه گوشه‌ای از تهران تباه می‌شود (که بیان‌گر همان معضلات اجتماعی است) بهرام می‌فهمد نیلوفر تصمیم گرفته خودفروشی کند. به پمپ بنزین نزد دوستی که این کار را برای نامزدش  ترتیب داده می‌رود (که ما از آن دوست هم چیزی نمی‌دانیم) در همین هنگام ماشین عروسی با آهنگی شاد وارد پمپ بنزین می‌شود؛ ضربه‌ی اصلی انتهای خیابان هشتم همین جاست. در فضایی غمگین که همه تسلیم شرایط شده‌اند مخاطب باید تحت تأثیر التهابات اجتماعی و اضمحلال آدم‌ها ناراحت و منتظر واکنش بهرام در برابر کار نیلوفر باشد اما حتی در این لحظه هم امینی نمی‌تواند تمامی مخاطبانش را با خود همراه کند؛ برخی با شنیدن صدای آهنگ شروع می‌کنند به دست زدن! قبول دارم سطح فرهنگ مخاطبان یک فیلم در بروز این اتفاق مؤثر است اما اگر امینی با روایتی منطقی و با شخصیت‌پردازی درست پیش می‌رفت می‌توانست مخاطب را به همذات‌پنداری وا دارد. حداقل در این حد که در تراژیک‌ترین سکانس فیلمش کسی به سبک مجالس عروسی دست نزد. وقتی دست زدن حاضرین در سالن سینما تمام می‌شود که بهرام مستأصل و شکست خورده فریاد می‌کشد و در حالی که همه جا پر از بنزین است در فندک را باز می‌کند. خوشبختانه که انتهای فیلم سانسور شده است و با همین پایان باز خاتمه می‌یابد چرا که آن صحنه‌ی آتش‌سوزی که امینی برای پایان فیلمش در نظر گرفته بود کار را بیشتر خراب می‌کرد (این پایان‌ در برنامه‌ی هفت نشان داده است) با این پایانبندی جدید حداقل می شود امید داشت نیلوفر در آخرین لحظه گوشی موبایلش را روشن می‌کند به نامزدش زنگ می‌زند و حاضر نمی‌شود برای حل مشکلات خودفروشی کند.
دست مسئولین سانسور (اصلاح) کردن فیلم‌ها درد نکند که فیلم امینی را از مرگ کامل نجات دادند.
انتهای خیابان هشتم مثل بسیاری از فیلم‌ها از نبود کارگردانیِ خوب و نداشتن رابطه‌ی علت و معلولی آسیب می‌بیند وگرنه کاری با این کَست و با داستانی امتحان پس داده که مخاطب خودش را دارد می‌توانست خیلی بهتر از این باشد اما حالا فیلمی است که تنها نقطه‌ی قوتش بازی حسی بازیگران و داستانی است که هرچند تأثیرگذار اما بیش از حد کلیشه‌ایست آن هم با رعایت تک تک المان‌های فیلم‌فارسی‌.

1391.2.25

لینک مطلب


برچسب‌ها: انتهای خیابان هشتم, اکران بهار 1391

برای دوست‌داشتنی‌ترین مادر سینمای ایرانپنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱-۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

فاطمه معتمدآریا

 

برای دوست‌داشتنی‌ترین مادر سینمای ایران

می‌خواهم از محبوب‌ترین و ملموس‌ترین مادر سینمای ایران بنویسم؛ خیلی‌ها بهترین مادر سینمای ایران را رقیه چهرآزاد می‌دانند اما راستش سن من قد نمی‌دهد به مادر مرحوم علی حاتمی گرچه به کررات مادر را دیدم  و دوستش دارم اما وقتی می‌خواهم مادرهای ماندگار سینما را به یاد بیاورم فقط تصویر یک نفر است که قاب ذهنم را پُر می‌کند.
هفت، هشت ساله بودم که مهر مادری را دیدم داستانش راجع به پسربچه‌ی تخسی بود که دوست داشت فرزند مادر قصه باشد؛ این پسربچه‌ی یتیم عاشق مادری شده بود که یک دختر کوچک داشت و اینقدر رفت و آمد تا بالاخره پایش به خانه‌ی آن مادر و دختر باز شد؛ اما مادرِ دختر که احساس ناامنی و خطر می‌کرد با بهزیستی تماس می‌گیرد و پسربچه‌ی قصه فرار می‌کند هرگز باز نمی‌گردد. شاید با خودتان بگویید خب این قصه مادرانه بودنش کجاست؛ شاید خیلی‌ها بگویند بار عاطفی قصه بر روی دوش "حسین سلیمانی" است که نقش آن پسربچه را این‌قدر دوست‌داشتنی کرد (البته من منکرش نیستم)؛ اما برای درک و لمس حس مادرانه، تعریف قصه‌ی فیلم کافی نیست و شاید حتی در نظر اول خیلی هم مادرانه و عاشقانه به نظر نیاید اما باید دید نگاه و حالات فاطمه معتمدآریا را در مهر مادری.
مهر مادریِ کمال تبریزی فیلم دوران بچگی من است حالا هم من، هم حسین سلیمانی و هم گلشید اقبالی (دختری که نقش دختر معتمدآریا را بازی می‌کرد) بزرگ شده‌ایم اما فاطمه معتمدآریا همان مادر دوست‌داشتنی بچگی‌های ماست او هیچ تغییری نکرده و هنوز نگاهش، دلشوره‌اش، داد و دعواهایش و همه و همه مادرانه است. گذر زمان کمی چهره‌اش را شکسته کرده اما جنس محبتش، حسی که به جان مخاطبش می‌ریخت هیچ تغییری نکرده است. بعد از مهر مادری خیلی‌ها نقش مادر‌ را بازی کردند و اتفاقا ماندگار هم شد اما هیچ‌کدام برای من معتمدآریا نشدند تا زمان گذشت و گذشت و "گیلانه" اکران شد.
ساخته‌ی فوق‌العاده‌ی رخشان بنی‌اعتماد گریم سنگینی روی چهره معتمدآریا نشانده بود. پیر و خمیده بود اما نگاهش همان بود همان نگاه همیشگی؛ گریم، گذر زمان و هیچ‌چیز دیگر نمی‌توانست حس همیشگی معتمدآریا را پنهان کند او همان بود منتها این بار مادر اسماعیلی بود که وقتی دچار حمله مغزی می‌شد ناخواسته او را به شدت به گوشه‌ای پرتاب می‌کرد و هنگامی که حالش خوب می‌شد و رد کبودی را روی صورت مادرش می‌دید و می‌پرسید که چه شده؟ معتمدآریا آن نگاه محشرش را از او می‌دزدید و می‌گفت که زمین خورده است؛ برای پسر قطع نخاعش شعر می‌خواند و می‌گفت: منتظر دامادی اوست؛ حاضر هم نمی‌شد که اسماعیلش را به آسایشگاه بفرستد. گاه زیر فشار دردهای مادری کم می‌آورد و گریه می‌کرد اما اسماعیل هرگز اشکش را ندید.
به نظرم سینمای ایران کامل‌تر از گیلانه مادری نداشته و خوش به حال اسماعیل ...
از گیلانه که گذشت هیچ مادری به دلم ننشست و مطمئن بودم که دیگر هیچ‌کسی نمی‌تواند جای او را بگیرد؛ جای بغضش را، جای کمر خمیده‌اش را، جای خنده‌هایش را و از همه مهم‌تر جای نگاهش را.
تمام این سال‌ها سینما هرچه کرد گیلانه نشد تا بهرام توکلی "اینجا بدون من" را ساخت؛ چهره‌ی مادر اینجا بدون من با مادر مهر مادری و گیلانه تفاوت داشت اما مهربانی‌اش، دلسوزی‌اش، لب گزیدن‌هایش، آب پرتقال‌ گرفتنش برای یلدا و ته‌دیگ کشیدن‌اش در ظرف برای احسان، دنبال وام دویدن برای خریدن کاناپه، دعوا کردن‌هایش به خاطر عشق فیلم بودن احسان، دنبال شوهر گشتن برای یلدا، ترسش از سیگاری بودن خواستگار احتمالی یلدا، گریه‌هایش و آن نگاه عمیق و دوست‌داشتنی مادرانه‌اش... همان بود که باید.
هرچه فکر می‌کنم می‌بینم سینمای ایران هیچ مادری کامل‌تر از معتمدآریا ندارد.
حالا آن پسربچه‌ی مهرمادری برای خودش مردی شده، اسماعیل گیلانه هم شاید حالا دیگر اصلا نفس نکشد و جسمش در مقابل آن همه درد تسلیم شده باشد مثل خیلی از جانبازهایی که در تنهایی از بین ما رفتند و کسی نه حال خودشان را پرسید نه حال گیلانه‌های‌شان را، احسان و یلدا هم حتما سر و سامان گرفته‌اند و رفته‌اند پی زندگی‌شان، اما معتمدآریا هنوز هم عاشقانه، ملموس‌ترین و محبوب‌ترین مادر پرده‌ی نقره‌ایست.
روزت مبارک گیلانه ...


1391.2.23

لینک مطلب


برچسب‌ها: دل‌نوشته, فاطمه معتمدآریا, بهار 1391

در انتظار معجرهدوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱-٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

نارنجی پوش

 

در انتظار معجزه


وقتی هنرمندی را دوست داری و خبر می‌رسد که از بین ما رفته حس خوبی نداری اما خوب می‌دانی که مرگ حق است و شتری است که در خانه‌ی همه می‌خوابد ولی وقتی هنرمند محبوبت زنده باشد و از نظر هنری بمیرد عزاداری‌ات به مراتب شدت می‌گیرد و هی حرص می‌خوری که چرا باید یک استعداد مقابل چشمانت بمیرد و تو هیچ کاری از دستت بر نیاید و تازه عمق فاجعه وقتی است که دوستانِ همکار می‌گویند کار امضای مهرجویی را دارد و بازگشتی است به روزهای اوجش و جنس طنز اثر تداعی‌گر اجاره نشین‌هاست!
"نارنجی پوش" حتی اگر فیلم خوبی باشد نقطه روشنی در کارنامه‌ی مهرجویی نیست که هیچ بلکه به ضرس قاطع اعلامیه‌ایست بر مرگ هنری وی و این برای من که هرگز نمی‌توانم "اجاره نشین‌ها"، "گاو"، "هامون"، "لیلا"، "پری"، "سارا"، "مهمانی مامان" و... را فراموش کنم بسیار دردناک است و متأسفانه به رغم علاقه‌ای که به شخص داریوش مهرجویی دارم و هرگز لحظات نابی را که برایم رقم زده از یاد نمی‌برم اما توانش را ندارم که به سبب نام او نارنجی پوش را ستایش کنم چرا که اثر دقیقا به خاطر نام او قابل دفاع نیست و حمایت کردن از آن بیشتر به نوعی اکت روان‌شناسانه می‌ماند به هنگام شنیدن از دست دادن عزیزی که دوست نداری مرگش را باور کنی.
انتخاب بازیگری که جز اولین کارش (آخر بازی-همایون اسعدیان) هرگز نقش یک بازی نکرده به عنوان نقش اصلی چندان کار شجاعانه‌ای نیست چرا که به نظر می‌رسد کارگردان به سبب علاقه‌ی شخصی‌اش به "حامد بهداد" و با آگاهی از محبوبیت و طیف گسترده‌ی هواداران وی او را برای این نقش برگزیده است تا به واسطه‌ی او فیلم سفارش شده‌اش که به شدت هم شعاری است و سوژه‌ی چندان جذابی هم ندارد با اقبال عمومی مواجه شود و گیشه را فتح کند.
مهم‌ترین ایرادی که متوجه نارنجی پوش است نبود کارگردانی است و این وقتی ایرادی نابخشودنی می‌شود که داریوش مهرجویی بر مسند کارگردان تکیه زده باشد. به نظر می‌رسد "حامد بهداد" کاملا آزاد بوده تا هر کاری صلاح می‌داند بکند و کسی هم نبوده که بگوید این مدل فحش دادن برازنده‌ی آدمی فرهنگی که تحت تأثیر فنگ شویی قرار گرفته نیست. تمام حرکات حامد بهداد در نارنجی پوش پیش‌تر در فیلم‌های دیگرش دیده شده و به نظر می‌آید نارنجی پوش کولاژی از بازی‌های بهداد در این چند سال اخیر است. داریوش مهرجویی چنان شیفته و واله بهداد شده که نه تنها نقش اصلی کارش را به او سپرده حتی دلش نیامده نامی متفاوت برای شخصیت اصلی قصه‌اش برگزیند به نظر می‌رسد تغییر در نام خانوادگی (حامد آبان) برای همذات پنداری با نقش رفتگر است که نام خانوادگی بهداد این همذات پنداری را سخت می‌کرد اما انتخاب ماه تولد "حامد بهداد" به عنوان نام خانوادگی شخصیت اصلی قصه در خور توجه است! در کنار تمام این‌ها مصاحبه‌ی مهرجویی گمانه‌زنی‌ام را مبنی بر بهداد زدگی او تقویت می‌کند. او در مصاحبه‌اش می‌گوید: "بعید نیست که حامد بهداد عکس برگردان خسرو شکیبایی شود" به نظر می‌رسد مهرجویی بیش از هواداران بهداد محو او شده و این برای کارگردانی مؤلف ابدا خوشایند نیست حتی اگر بهداد تا این حد بی‌نظیر باشد.
این شیفتگی عجیب مهرجویی باعث شده نارنجی پوش تبدیل شود به کاری که محوریتش توانایی‌های یک بازیگر است و به جای این که امضای کارگردان مؤلفش را داشته باشد، شلختگی‌های بازیگر نقش اولش را دارد که حتی در حد یک تله فیلم هم سامان دهی نشده. آسمان محبوب به قطع از نارنجی پوش کار ضعیف‌تری است با این تفاوت که می‌شود، با قاطعیت آسمان محبوب را یکی از ضعیف‌ترین کارهای مهرجویی دانست اما در مورد نارنجی پوش بدون تقلب از روی تیتراژ نمی‌شود مطمئن بود که با کار چه کسی مواجه هستی و آیا اثر متعلق به مهرجویی است یا نه و این دقیقا بدترین قسمت نارنجی پوش است.
فیلم علاوه بر تکیه‌‌ی تمام قدش بر حامد بهداد و در سایه قرار گرفتن همه در مقابل او، منطق روایی صحیحی هم ندارد متحول شدن آدمی که کثافت از زندگی‌اش بالا می‌رود با خواندن چند کتاب که مجموعا صد صفحه هم نمی‌شود آن چنان بی‌منطق است که مخاطب را به خنده وا می‌دارد و یا همچنین متقاعد شدن همسر حامد آبان در پایان فیلم کاملا بی‌منطق است. به جز آن صحنه‌ای که رفتگران برای بازیافت وارد محوطه‌ای پر از زباله می‌شوند و از شدت بوی آزار دهنده حامد آبان نمی‌تواند در آن محیط بماند و حالش بهم می‌خورد باقی سکانس‌ها بیش از حد شعاری در آمده. سکانسی که حامد بهداد با خانواده‌ای در پارک (آن هم کاملا به سبک ناصر فیلم جُرم و به همان شدت لات مآب) به خاطر ریختن زباله درگیر می‌شود و سکانسی که با پسرش شعری رَپ می‌خواند و جارو می‌کشد به شدت زننده است! و چقدر حیف که یکی از بدترین سکانس‌های فیلم که یادآور کمدی‌های سخیف است به عنوان معرف آخرین فیلم کارگردان بهترین کمدی ایران (اجاره نشین‌ها) دائم از تلویزیون پخش می‌شود و داغ دل هواداران مهرجویی را تازه می‌کند!
لیلا حاتمی ایفاگر نقشی بی منطق است زنی نخبه که وقتی به ایران بازمی‌گردد با شوهرش مواجه می‌شود که رفتگری را برگزیده و همچنین با معلم بچه‌اش روبرو می‌شود در شرایطی که خانم معلم تمام زندگی‌اش را به بهانه‌ی پاک‌سازی و فنگ‌شویی در کارتون ریخته و دکور خانه‌اش را به کل تغییر داده؛ لیلا حاتمی با دعوایی سرسری کنار می‌‌آید و خیلی راحت حس زنانه‌اش مقابل معلم فرزندش فروکش می‌کند. از طرفی با جارو کشیدن در خیابان حس خوبی پیدا می‌کند (واقعا چرا باید یک نخبه با جارو کشیدن و به قول حامد آبان با شنیدن صدای برخورد چوب‌های جارو با آسفالت خیابان احساساتی شود؟!) چرا باید بخواهد بچه‌اش را قاچاقی از مرز خارج کند بعد ناگهانی برگردد و در آخر هم نارنجی پوش شود و زباله زدایی کند؟! اما با این حال لیلا حاتمی این بی‌منطق بودن را این‌قدرحرفه‌ای درآورده و این‌قدر شخصیت را  باور پذیر کرده که انگار با تمام علامت تعجب‌های ذهنت مجبوری او را بپذیری؛ لیلا حاتمی است دیگر؛ کارش را می‌کند در آسمان محبوب هم کرده بود.
مضحک‌ترین آدم‌های قصه خبرنگاران هستند که در رأس‌شان طناز طباطبایی است. اصلا معلوم نیست این خانم چرا هروقت حامد آبان را می‌بیند از فرط شادمانی بالا و پایین می‌پرد! چرا با جارو کشیدن‌های او این‌قدر سر ذوق می‌آید؟! اصلا این خانم خبرنگار چرا این‌قدر الکی خوشحال است؟ مگر رفتگر شدن همکار آدم این‌قدر ذوق دارد؟ با احترام به تمامی رفتگران زحمتکش و دوست‌داشتنی مگر رفتگر شدن کسب مقام اسکار است که تا مدت‌ها تیتر یک روزنامه‌ها باشد؟ (به خدا اگر مطبوعات اسکار را این‌قدر تحویل گرفته باشند که حامد آبان را) این همه آدم‌های مهم تحت تأثیر محیط زیست و حفظ آن هستند تیتر یک که هیچ تیتر آخر هم نمی‌شوند تازه اگر هم بشوند یکبار نه هر روز!
چرا وقتی رفتگری از غم رفتن فرزندش کارش به بیمارستان می‌کشد شهردار به بالینش می‌رود و سخنرانی می‌کند؛ متروی تهران را آب برداشته شهردار درست و درمان حرف نمی‌زند و به جای خودش سخنگو می‌فرستد بعد برای احوال ناخوش عکاسی که رفتگر شده به بیمارستان می‌رود؟
این همه بی‌منطق بودن قصه آن هم در فیلم مهرجویی عذاب آور است. این که بر این باورم نارنجی پوش اعلامیه‌ای است بر مرگ هنری مهرجویی به این خاطر است که آخرین اثر وی دقیقا خودِ او را ندارد. مهرجویی کارگردانی مؤلف است که صاحب سبک خاصی است و جهان‌بینی منحصر به فردی دارد اما نارنجی پوش اصلا مهرجویی را ندارد که سبک و جهان بینی او را داشته باشد؛ به جای نام کارگردان می‌شود خیلی ساده نام یکی از هواداران بهداد را قرار داد و تازه بهتر باورش کرد. هر کارگردان بزرگی کار ضعیف دارد و این قطعا به دور از انصاف است که با یکی دو کار بد مهرجویی را تمام شده دانست! اما فرق هست میان کار بد با کار بی هویت، کار بد امضای صاحب اثر را دارد اما مخاطب همیشگی او را ارضا نمی‌کند و به دلیل ضعف‌هایی که دارد می‌شود نقطه‌ی تاریکی در کارنامه‌ی فیلمساز اما وقتی کاری این‌قدر بی نام و نشان از صاحبِ اثر باشد و تنها محلی باشد برای جولان دادن بازیگری که عجیب به تکرار افتاده و دقیقا به علت این که اصلا کارگردانی نشده یکی از ضعیف‌ترین بازی‌های دوران بازیگری‌اش را به نمایش گذاشته دیگر نمی‌شود آن را کارِ ضعیف آن کارگردان قلمداد کرد، فقط باید تیتراژ را گشت و نام مهرجویی را که به کار الصاق شده و خواند و دائم از خود پرسید مهرجویی‌اش کجاست؟ آیا سهم مهرجویی به جای گرفتن بازی‌هایی خیره کننده؛ چیدن میزانسن‌های حرفه‌ای و به چالش کشیدن مفاهیم مهم اجتماعی و فلسفی فقط نامی است در تیتراژِ کاری سفارشی که دقیقا پاشنه آشیل‌اش همان ستاره‌ایست (!) که با تکرار تمام آثاری که پیش‌تر اجرا کرده کار را در حد کاریکاتور نگه داشته است؟ واقعا نباید از تمام شدن مهرجویی سخن گفت وقتی با تجربه‌ای عظیم چنان غرق در ستاره‌ی محبوبش می‌شود که تمام آبرویش را خرج او می‌کند و اجازه می‌دهد او هر چه دل تنگش می‌خواهد بگوید؟ و حتی با این زیاده‌روی استعداد های بهداد را هم هدر می‌دهد. آیا نباید برای تمام شدن مهرجویی مغموم بود در شرایطی که آن‌چه در فیلم به نظر می‌رسد این است که تنها کاری که مهرجویی کرده این بوده که تمامی آثار بهداد را ببیند، بهترین قسمت‌هایش را گلچین کند و آن‌ها را بهم بچسباند! واقعا این‌ها اتفاقات کمی است در سینمای مهرجویی؟! واقعا باید فقط به خاطر نام او این کاریکاتور سفارشی را تشویق کرد؟
من بعد از آسمان محبوب امید به احیای مهرجویی داشتم و مطمئن بودم آن کار ضعیف از زیر دست کاگردان هامون در رفته اما نارنجی پوش برای من شات آخر بود مگر معجزه‌ای رخ دهد.

1391.2.3

لینک مطلب


برچسب‌ها: نارنجی پوش, اکران بهار 1391

همیشه شعبان یک بار هم رمضان!یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

اصغر فرهادی

 

همیشه شعبان یک بار هم رمضان!


پای اینترنت بودم و داشتم با دوستی حرف می‌زدم که گفت فرهادی امشب به وطن باز می‌گردد برای اطمینان حاصل پیدا کردن از این خبر دست به دامان موتور جست جوی گوگل شدم و دیدم که بله خبری هست مبنی بر این که اصغر فرهادی پاریس را به مقصد تهران ترک کرده است و حدود ساعت 11 شب به تهران خواهد رسید البته ناگفته نماند که هیچ کدام از این خبر ها منبع شناخته شده‌ای ندارد و همه حرف از منبعی آگاه و ناشناخته می‌زنند و عده‌ای می‌گویند خبر را از رسانه‌ای فرانسوی نقل می‌کنند.
این که فرهادی قصد عزیمت به وطن را دارد چرا نباید علنا بازگو شود؟ اگر او تا ساعتی دیگر در تهران است چرا اهالی رسانه باید با شک از هم دیگر بپرسند "واقعا فرهادی قراره بیاد؟ راسته؟" یعنی ما اصحاب رسانه که کارمان پوشش خبری و نشان دادن رویدادها به مردم است نباید بدانیم که واقعا این خبر صحت دارد یا خیر؟ اگر صحت دارد نباید آماده شویم تا پوشش خبری مناسبی از بازگشت کارگردان فیلم پر افتخار "جدایی نادر از سیمین" به وطن داشته باشیم؟ آیا مردم حق ندارند از طریق منابع موثق داخلی از این خبر مطلع شوند و در صورت تمایل به استقبال اصغر فرهادی بروند؟
فرض را بر این بگیریم که استقبال گسترده‌ی مردم از اصغر فرهادی ممکن است سبب اختلال در نظم شود که البته اگر هم بشود اشکالی ندارد؛ مگر ایران استرالیا را برد نظم کشور از شادی بهم نریخت؟ مگر هر بار سرخابی‌های تهران دربی برگزار می‌کنند شهر بهم نمی‌ریزد؟! و هزار مثال ورزشی دیگر حالا چه اشکالی دارد اگر یک بار هم نظم شهر یا کشور!! بهم بریزد برای سینما؟ همیشه شعبان یک بار هم رمضان!
با خبر شدن از اتفاقات رخ‌داده و اتفاقاتی که در حال وقوع است از جمله حقوق شهروندی افراد است و از اساسی‌ترین و مهم‌ترین وظایف رسانه؛ حالا من نمی‌دانم چرا فقط شبکه‌های اجتماعی که همگی فیلتر هستند باید این خبر را پخش کنند اما خبرگزاری‌های داخلی انگار نه انگار!
مهم‌تر از آن این که حالا فرضا به خاطر بر هم نخوردن نظم بهتر باشد که مردم با خبر نشوند و همهمه ایجاد نشود اما ما اصحاب رسانه که باید بدانیم تا حداقل خودمان را به دوربین و سایر لوازم تجهیز کنیم تا بتوانیم این مهم را به نوشته و تصاویر تبدیل کنیم تا ساعات آتی مردم بتوانند خبرهایش را از طریق خبرگزاری‌ها و جراید کشور دنبال کنند، قطعا خواندن خبرهایش آن هم وقتی که دیگر ساعاتی از وقوعش گذشته ایجاد بی‌نظمی نمی‌کند! صرفا پوشش خبری است و امری لازم و بایدی.
این اتفاق خوشایندی نیست که مردم برای گرفتن اخباری ساده دست به دامان انواع و اقسام فیلترشکن‌ها شوند تا بتوانند اخبار مرتبط با خودشان را در رسانه‌های غربی جستجو کنند.

1390.12.19


پی‌نوشت: این نوشته به علت مغایرت با سیاست حاکم اجازه‌ی انتشار نیافت!



برچسب‌ها: اصغر فرهادی, در حاشیه, زمستان 1390

برای بزرگ‌ترین اصغر دنیاشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱-٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

اصغر فرهادی

 

برای بزرگ‌ترین اصغر دنیا


حالا اصلا نباید از "جدایی نادر از سیمین" حرف بزنیم. حالا اصلا نباید از زیبایی‌هایش بگوییم. حالا اصلا وقت این نیست که از بازی‌های خارق‌العاده‌اش حرف بزنیم. حالا که هر کاری می‌کنیم چشم‌مان آرام نمی‌گیرد و بی‌وقفه اشک می‌ریزد، حالا که قلب‌مان وحشیانه بر دیوار سینه می‌کوبد و لحظه‌ای آرام نمی‌نشیند اصلا وقت این حرف‌ها نیست؛ حالا فقط وقت تشکر است، تشکر از اصغر فرهادی که هر لحظه و همه جا در با شکوه‌ترین لحظه‌ها به یادمان بود. تشکر نه برای خلق یکی از زیباترین آثار سینمایی جهان که ستایش همگان را برانگیخته و حتی وقتی تام برنارد (مدیر پخش این فیلم در کمپانی سونی پیکچرز) هنگامی که از حضور نداشتن "وودی آلن" در مراسم اسکار حرف می‌زند، می گوید: "تلاش کردم تا او را راضی به حضور در مراسم نمایم اما آلن گفت: «بهترین فیلم سال "جدایی نادر از سیمین" است و باقی جوایز مزخرف هستند.»!" اصلا حالا زمان این نیست که بگوییم "آنجلینا جولی" ، "مریل استریپ" و خیلی بزرگان دیگر به اصغر فرهادی گفته‌اند که دوست دارند با او همکاری کنند؛ حتی الان وقتش نیست که بگوییم تمام کسانی که بزرگ‌ترین آثار سینمایی دنیا را خلق کرده‌اند جدایی را ستوده‌اند و از آن به عنوان فیلم محبوب‌شان یاد می‌کنند، حالا این خیلی اهمیت ندارد که تمام هنرمندان بزرگ ایران، منتقدین و مردم که از همان روز اول "جدایی نادر از سیمین" را تحسین کردند برای "اصغر فرهادی" در سرتاسر ایران جشن گرفته‌اند و شادی می‌کنند، با این که خیلی با شکوه است وقتی می‌بینی شیرینی می‌گردانند برای پیروزی "جدایی..."، جشن می‌گیرند برای سربلند شدن هنر کشورشان، با این که حس عجیبی است وقتی می‌بینی عده‌ای حرف از ادا کردن نذرهایی می‌زنند که برای موفقیت فرهادی و تیمش کرده‌اند اما چیزی که خیلی مهم است این‌ها نیست. حتی الان این هم اهمیت ندارد که داد بزنیم آن‌هایی که با اطمینان کامل طوری که گویی بهشان آیه نازل شده است! می‌گفتند سیاست بر آن است که جایزه‌ی فیلم خارجی زبان را به فیلم اسرائیلی بدهند و برای آن که "جدایی..." بی‌جایزه نماند اسکار فیلمنامه را هم به آن بدهند؛ چه شد؟ پیش‌بینی‌هاتان کاملا اشتباه از آب درآمد، پس چرا ما صدای عذرخواهی‌تان را نمی‌شنویم؟!! الان نه عذخواهی آنانی که دوست داشتند جایزه‌ی اسکار سیاسی باشد تا به واسطه‌اش جولان بدهند مهم است نه حتی اهمیتی دارد که در رسانه‌ی ملی خبر را طوری اعلام کردند که انگار جوایز همان جشنواره‌ی گچساران که آقای شمقدری اسکار را به آن شبیه می‌دانستند را گرفته‌ایم؛ اصلا اهمیت ندارد که تلویزیون مجموعا در تمامی بخش‌های خبری پنج دقیقه هم به کرنش سینمای جهان در مقابل سینمای ایران نپرداخت! حالا این مهم نیست که احتمالا آقای حاتمی کیا به بیش از "یه حبه قند" نیاز دارد برای بالا آمدن قند خونش که ممکن است افتاده باشد؛ این مهم نیست که آقای سلحشور احتمالا هنگام مراسم اسکار به جای نگاه کردن مراسم چشمش فقط چرخیده است دنبال مسائل غیر اسلامی تا آن را پیراهن عثمان کند برای آن‌هایی که به اندازه‌ی ایشان توجه‌شان معطوف آن صحنه‌ها نبوده و نیست! این اصلا مهم نیست که مسعود فراستی قصد دارد این‌بار چه بهانه‌ای بتراشد و چگونه خودش را مورد استهزا قرار دهد! واقعا حالا هیچ‌کدام این مسائل مهم نیست نه تعریف و تمجیدها، نه فریاد کشیدن دوستانی که بی‌وقفه می گویند: کسی آتش‌مان را خاموش کند حسد رهایمان نمی‌کند! الان هیچ‌چیزی اهمیت ندارد جز آن کاغذ کوچکی که در دستان فرهادی بود؛ الان هیچ‌چیزی مهم نیست جز آن سلامی که با زبان مادری به مردم سرزمینش کرد، حالا هیچ‌چیزی مهم نیست جز این که فرهادی در بلندترین تریبون سینمایی جهان فریاد زد که ملت ایران را غبار سیاست پوشانده اما آن‌ها فرهنگی کهن و غنی دارند که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند. الان وقت این است که به همراه تمام هم‌وطنان صلح‌طلب‌مان برای بازگشت "اصغر فرهادی" انتظار بکشیم تا تمام حس‌های زیبایی که هدیه‌مان کرده را با هر آن چه در توان داریم جبران کنیم.
سرزمین‌مان ایران به تو می‌بالد فرهادی عزیز، او از این که تو در هر شادی‌ات از او و فرزندانش سخن گفتی بر خود می‌بالد و سخت منتظر در آغوش کشیدن توست؛ آمدنت را همه چشم در راهیم.


1390.12.8

لینک مطلب


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, اسکار, زمستان 1390

پذیرایی سختجمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱-۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پذیرایی ساده

 

پذیرایی سخت

 

از همان روزی که "پذیرایی ساده" را در جشنواره‌ی فیلم فجر دیدم به نظرم فیلمی نیامد که بتواند برایم بهترین فیلم جشنواره باشد و حالا که جشنواره تمام شده مطمئنم که نیست اما به هر حال فیلم چند ویژگی دارد که باعث می‌شود نتوان به سادگی از کنارش گذشت از جمله کارگردانی مانی حقیق و بازی خوبش، بازی تحسین‌برانگیر ترانه علیدوستی و بازی شیرین صابر ابر (به نظرم بازی مانی حقیقی، ترانه علیدوستی و صابر ابر این‌قدر عالی بود که حداقل لایق نامزد شدن باشد که این امر فقط در مورد علیدوستی تحقق یافت) ، سبک روایت و از همه مهم‌تر کسب جایزه‌ی NETPAC (شبکه‌ی تبلیغ سینمای آسیا) در بخش فوروم (تریبون آزاد) جشنواره‌ی فیلم برلین.
"پذیرایی ساده" در واقع نوعی روایت سوررئال است البته نه به معنای حقیقی آن بلکه در واقعا بریده‌ای از آن است که تنها برخی ویژگی‌های این سبک را داراست؛ یکی از نکاتی که در آثار سوررئال رعایت می شود این است که یک سوررئالیست وقتی قصد دارد دیگران را از عملی باز دارد همان عمل را به شکلی شدیدتر نشان می‌دهند برای مثال وقتی می خواهد به فردی بگوید فریاد نزن این جمله را با فریاد می‌گوید یا شروع می‌کند به فریاد کشیدن و البته این را در بستر غیر واقعی، رویایی و بدون علت و معلول تصویر می‌کند.
"پذیرایی ساده" تا حدی پیرو همین سبک است، کارگردان سعی دارد پول دوستی و پول پرستی را مورد ذم قرار دهد و بگوید تحقیرهای اجتماعی که به خاطر پول صورت می‌گیرد پسندیده نیست اما خودش عینا همین زبان را دارد. دو شخصیت اصلی فیلم با بازی ترانه علیدوستی و مانی حقیقی در منطقه‌ای که اوضاع نا به سامانی دارد پول پخش می‌کنند که این همان بستر غیر واقعی داستان است و بعید می‌دانم ما به ازای بیرونی داشته باشد علاوه بر این که ما جز چند علت متضاد توجیهی برای این تقسیم پول میان مردم نمی‌بینیم که همان اصل نادیده گرفتن روابط علت و معلولی است.
از این رو بر این عقیده‌ام که مانی حقیقی از مخاطبش با لحنی تقریبا سوررئال پذیرایی می‌کند که البته این پذیرایی ابدا ساده نیست و زبان سخت فیلم به نظرم به هیچ عنوان نمی‌تواند با مخاطب عام ارتباط برقرار کند.
شخصیت‌های اصلی فیلم به هر کسی که یک کیسه پول می‌دهند به طریقی آن فرد را تحقیر می‌کنند که اوجش در مورد دو مردی است که کامیون دارند و بار حمل می‌کنند و آن پدری که دارد نوزاد بی‌جانش را خاک می‌کند. حتی دادن پول به بچه‌ها هم با نوعی تحقیر صورت می‌گیرد در حالی که احتمالا کارگردان قصد دارد این امر را تقبیح کند.
در تک‌تک نماهای فیلم می‌بینیم که آدم‌ها برای پول هر کاری می‌کنند یکی از جسد نوزادش می‌گذرد، یکی حاضر می‌شود قاطرش درد بکشد یکی حاضر می‌شود با این که می‌شنود آن کیسه پول هزینه‌ی عمل کودکی است به دروغ بگوید که هیچ کیسه‌ای ندیده در حالی که خودش آن را برداشته! یکی به برادرش پشت می‌کند و این در مورد شخصیتی که صابر ابر عهده‌دار ایفایش است به اوج می‌رسد چرا که این شخصیت در ابتدا کیسه‌ی پول را می‌گیرد و حتی در ازایش یک روسری به علیدوستی می‌دهد اما در انتها برای گرفتن همه پول‌ها با عده‌ی زیادی موتورسوار جلوی علیدوستی را می‌گیرد و حتی به برداشتن تمام پول‌ها هم راضی نمی‌شود و ماشین او را هم می‌برد! در این میان مانی حقیقی تنها برای تلطیف فضای قصه‌اش یک پیرمرد را دارد با بازی اسماعیل خلج که حاضر نمی‌شود پول‌ها را قبول کند حتی وقتی تحقیر می‌شود نمی‌پذیرد و هنگامی که می‌شنود پول نذر است می‌گوید برای تبرک یک اسکناسش را برمی‌دارم. وقتی آن زن و مرد داستان دیگری سر هم می‌کنند باز هم قبول نمی‌کند و فقط در شرایطی می‌پذیرد که پول نزدش امانت بماند و حقیقی آخر شب بیاید و آن‌ها را ببرد و حتی تا پایان شب هم در انتظار حقیقی می‌نشیند و خودش را به پول نمی‌فروشد از طرفی صاحب قهوه‌خانه هم پول را قبول نمی‌کند اما این‌بار زن حوصله‌اش سر رفته و سریع کیسه پول را برمی‌دارد که نمی‌خواهی نخواه! شاید اگر مثل پدر آن بچه یا موارد مشابه اصرار می‌کردند او هم کیسه‌ی پول را می‌پذیرفت در نتیجه نمی‌شود قهوه‌چی را جزء شخصیت‌هایی به حساب آورد که خودشان را به پول نفروختند در واقع یک اسماعیل خلج مقابل همه!
نمی‌دانم شاید واقعا فضا همان‌قدر که کارگردان به تصویر می‌کشد سیاه است اما من بعید می‌دانم که همه خریدنی باشند و برای پول هر کاری بکنند! بعید می‌دانم هر پدری از جسم بی‌جان فرزندش برای پول بگذرد (فروختن آن جسد این‌قدر رقت بار است که حتی خود شخصیت داستان به جنون می‌رسد گریه می‌کند و می‌خواهد هر طوری که شده آن کودک را از چنگال سگ‌ها نجات دهد و به خاک بسپارد.) خیلی بعید می‌دانم هرکسی پول پیدا کرد آن را برای خودش بردارد و حتی وقتی صاحب پول دنبالش آمد منکر پیدا کردن پول شود ما بارها رفتگرانی را دیده‌ایم که پول فراوانی پیدا کرده‌اند و با وجود نیاز احتمالی به آن پول  آن را به صاحبش بازگردانده‌اند. یا بارها و بارها بچه‌هایی را دیده‌ایم که برای این که عزت‌نفس‌شان زیر سوال نرود با سن کم کار کردند اما کمک مالی کسی را نپذیرفته‌اند و ...
انتخاب لوکیشن و فضای سرد کوهستان به کمک قصه‌ی مانی حقیقی آمده و فضا را باورپذیرتر کرده؛ "پذیرایی ساده" اگر عامدانه پا به فضایی نسبتا سوررئال گذاشته فیلمی هوشمندانه و قابل تأمل است با بازی‌هایی روان و کارگردانی حساب‌شده و فیلم‌برداری خوب. اما حقیقی باید در نظر داشته باشد که فضای سرد فیلمش که هم قواعد علت و معلولی را زیر پا گذاشته هم خودش دائما به همان عملی تأکید می‌ورزد که سعی در تقبیحش دارد نباید انتظار مخاطبان عام سینما را بکشد چرا که این بار حتی برای روایت داستانش سراغ ستاره‌ها هم نرفته که مخاطب را برای به سینما کشاندن ترغیب کند و بعید است ترانه علیدوستی بتواند به تنهایی از پس جذب مخاطب بر بیاید درست است که او و حقیقی تجربه نسبا موفق کنعان را در گیشه دارند اما باید در نظر داشت که بهرام رادان و محمد رضا فروتن در این موفقیت نقش به‌سزایی داشتند.
پیش‌بینی‌ام بر این است که فیلم خوش‌ساخت و قابل تأمل مانی حقیقی با لحن و زبان سختش تنها پذیرای مخاطبان خاص سینما باشد همان‌طور که از حالا هم مورد تشویق بسیاری از منتقدان قرار گرفته است.
به شخصه مخالف این نیستم که فیلمی مخاطب خاص داشته باشد اما هر کاری می کنم نمی‌توانم قصه‌ای را که حقیقی روایت کرده بپذیرم آدم‌های اطراف من گرچه سفیدِ سفید مثل آن پیرمردی که اسماعیل خلج نقشش را بازی می‌کند نیستند اما هیچ کدام شان را نمی‌شود این‌قدر ساده خرید یا حداقل من این‌طور فکر نمی‌کنم!
فیلم مانی حقیقی صرفا به سبب داستانش برای من فیلم دوست‌داشتنی‌ای نیست و آن را نمی‌پسندم اما اگر قصه را کنار بگذارم دیدن بازی‌هایی خوب و روان، دکوپاژهای عالی، فیلم‌برداری خیلی خوب و حس یک کارگردانی کم‌نقص مشتاقم می‌کند برای دیدن دوباره‌اش در اکران عمومی.


1390.12.1

لینک مطلب

 


برچسب‌ها: پذیرایی ساده, سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, جشنواره‌ی برلین

هفت با صراحتپنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

کیوان کثیریان

 

هفت با صراحت

 

سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر در شرایطی به پایان رسید که بیشترین جایزه‌ها نصیب سینمای دفاع مقدس شد و به فیلم‌هایی که در جشنواره مورد استقبال مردم قرار گرفتند و همچنین توانستند مهر تائید منتقدان را نیز از آن خود کنند هیچ بهایی داده نشد حتی در حد کاندیدا شدن!
سلیقه‌ی داوران جشنواره به گونه‌ای بود که طیف‌های مختلف را در بر نمی‌گرفت و سه فیلم پُر جایزه‌ی امسال به خوبی این سلیقه را عیان می کند. در این میان کاندیدا نشدن "بی‌خود و بی‌جهت" در هیچ زمینه‌ای و کاندیدا شدن "برف روی کاج‌ها" تنها برای بازیگر مکمل زن در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران از تصمیمات عجیب هیئت داوران بود. من بر خلاف "رضا عطاران" قصد ندارم از مشکوک بودن برخی تصمیمات حرف بزنم چرا که فکر می‌کنم مردم قضاوت‌هایشان را کرده‌اند و آن‌هایی که فیلم‌ها را در جشنواره دیده‌اند و نظر منتقدین و صاحب نظران را دنبال کرده‌اند به خوبی می‌دانند چه اتفاقی افتاده است و من قصد تکرار مکررات را ندارم اما در شرایطی که سیمرغ‌ها به صاحبان‌شان رسیدند با این که حرف در مورد چگونگی این انتخاب‌ها و اهمیت ندادن به چند فیلمِ مهم، بسیار بود خبرگزاری‌ها، مطبوعات و هر رسانه‌ای واکنشی درخور نشان ندادند. دوستان رسانه‌های مختلف یا در بهت جوایز اهدا شده و کاندیدا نشدن برخی‌ها که جایزه گرفتن‌شان قطعی به نظر می‌رسید بودند که در این زمینه هیچ نگفتند یا رسالت خبری‌شان این‌قدر برای‌شان اهمیت داشت که ترجیح دادند بدون هیچ حرف و سخنی فقط مراسم اختتامیه را پوشش خبری بدهند و شاید صحبت را برای وقتی دیگر بگذارند. در چنین شرایطی برای اولین بار برنامه‌ی هفت تافته‌ی جدا بافته بود و برخلاف تمامی رسانه‌ها با دعوت از دو منتقد (کیوان کثیریان ـ محمود گبرلو) سی‌امین دوره‌ی جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر را مورد بررسی قرار داد.
برنامه‌ی هفت که پس از اختتامیه جشنواره روی آنتن رفت، جشنواره را نقد کرد و البته برای اولین بار با ادبیات نقد که این اتفاق بسیار خوشایندی است در برنامه‌ای که همه را نسبت به نقد بدبین کرده؛ منتقدهای حاضر در برنامه در نهایت احترام به نظرات هیئت داوران و شورای انتخاب از کم لطفی‌ای که به برخی فیلم‌ها شده و از لطف بیش از حدی که به بعضی تله فیلم‌ها و آثار نازل برای حضور در بخش مسابقه شده صحبت کردند.
حضور اول بار کیوان کثیریان (عضو شورای مرکزی انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران) در برنامه‌ی هفت یکی از بهترین‌های هفت را رقم زد. ایشان با احترام به نظرات هیئت انتخاب و داوران به تک‌تک فیلم‌ها و سلایقی که در حق‌شان کم‌لطفی شده اشاره کرد و خواستار این شد که به سلایق مختلف اجازه‌ی بیان داده شود تا سینمای متنوعی داشته باشیم و تنوع سینمای ایران را با حمایت نکردن از بین نبریم. او همچنین از وضعی که برای حمایت از فیلم‌ها وجود دارد خیلی صریح سخن گفت و اشاره کرد فیلم‌ها فقط در شرایطی خاص حمایت می‌شوند؛ وی در واکنش به بی‌توجهی نسبت به "برف روی کاج‌ها" (فیلم برگزیده‌ی تماشاگران) در جشنواره گفت: "این اتفاق خوبی نیست که بین انتخاب مردم و داوران تا این حد شکاف وجود داشته باشد." هرچند فریدون جیرانی و محمود گبرلو این مورد را ایراد ندانستند اما کثیریان با تائید این که الزامی مبنی بر هم‌رأی بودن متخصصین و مردم وجود ندارد گفت: در نهایت مردم بهترین قاضی‌اند و آن‌ها هستند که قضاوت می‌کنند. او همچنین از بازی خوب "مریلا زارعی" یاد کرد که از سوی داوران دیده نشد و اشاره‌ای تلویحی داشت به فیلم "بی‌خود و بی‌جهت" که صرفا برای نپذیرفتن اصلاحیه از داوری کنار گذاشته شده و مورد قضاوت قرار نگرفته است. او همچنین از انتخاب‌های خوب هیئت داوران در مورد فیلم "ضد گلوله" و "ملکه" سخن گفت و اضافه کرد که "روزهای زندگی" را ندیده است و باید آن را ببیند اما به گفته صاحب‌نظران کار خوبی است.
در مورد فیلم‌هایی هم که با موضوعات سیاسی ساخته می‌شوند تأکید کرد که باید اجازه بدهند هر فیلمساز دغدغه‌اش را بسازد و سفارش ندهند و اگر ابوالقاسم طالبی "قلاده‌های طلا" را می‌سازد فیلمسازی دیگری هم که در کنار او و نه در مقابل او، بلکه تنها با دیدگاه دیگری قرار دارد بتواند فیلمش را بسازد و سپس آثارشان نقد شود نه این که از همان ابتدا جلوی ساختنش گرفته شود و حمایت نشود.
او در بخشی از صحبت‌هایش به موفقیت‌های "جدایی نادر از سیمین" اشاره کرد که از همین جشنواره آغاز شده و حتی پیش از جشنواره‌ی برلین، در نتیجه مرعوب‌شدنی در کار نیست و پیش از آن که "جدایی..." در جشنواره‌های خارج از کشور تحسین شود در جشنواره‌ی فجر مورد تشویق قرار گرفت.
هفت یکشنبه شب برنامه‌ی بیش از حد با صراحتی را روی آنتن فرستاد که اگر این روند ادامه پیدا کند اتفاقات خوبی برای سینمای ایران خواهد افتاد، علاوه بر صراحتی که مدت‌ها بود در هفت جایش را به حاشیه داده بود صحبت‌های کیوان کثیریان التیامی بود برای کسانی که همچنان در بهت دیده نشدن آثارشان بودند و صد البته هواداران و دوست‌داران آن‌ها؛ حداقل حالا می شود دل خوش کرد به این که اگر هیئت داوران بنا به هر دلیلی کارهایی را که اصحاب رسانه و مردم دوست داشتند را نپسندیده، منتقدی صاحب نظر و با تجربه به عنوان نماینده‌ای شایسته از طرف اصحاب رسانه و منتقدین کارشان را تحسین کرد و با صراحت لهجه‌اش نشان داد آن‌هایی که باید هنرمندیِ هنرمندان جوان و مستعد را در این جشنواره می‌دیدند، دیدند...
ما پس از یک سال و خرده‌ای یک تشکر ویژه به هفت بدهکاریم برای آن که بر خلاف تمام رسانه‌ها به جای باز پخش خبرهای مرتبط با جوایز و اختتامیه جشنواره که بارها شنیده بودیم تریبونش را در اختیار منتقدی قرار داد تا بعد از مدت‌ها یادمان بیاورد می‌شود نقد کرد با ادبیاتی محترمانه، به دور از هتاکی، تمسخر و صد البته با صراحت و فارغ از سیاست‌های رسانه‌ای؛ مدتی بود که هفت برای‌مان نقد را منفور کرده بود؛ دیشب هفت شبِ خوبی را سپری کرد، ما سینما دوستان نیز.

1390.11.24

لینک مطلب


برچسب‌ها: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, هفت, کیوان کثیریان

لبخندی تلخ*چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

بی‌خود و بی‌جهت

 

لبخندی تلخ*


پیش از شروع جشنواره وقتی داشتم لیست احتمالی فیلم‌های خوب را برای خودم می‌نوشتم "بی‌خود و بی‌جهت" هیچ جایی در این لیست نداشت اما نه برای اینکه فکر می‌کردم فیلم خوبی نیست، به این خاطر که ایمان داشتم "بی‌خود و بی‌جهت" برایم دوست‌داشتنی خواهد بود. این فیلم در لیست احتمالی من جایی نداشت چرا که به خوب بودنش ایمان داشتم؛ همین‌طور هم شد. آخرین ساخته‌ی "عبدالرضا کاهانی" دقیقا همانی است که انتظار داشتم. ساختن چنین فیلم پرکششی با خط داستانی ساده و در لوکیشنی محدود توانایی و مهارت می‌خواهد که ظاهرا کاهانی این توانایی را به نحو احسن دارد.
پیشرفت هر روزه‌‌ی کاهانی در فیلم‌سازی یک دلیل عمده دارد و آن این‌که کاهانی آدم دقیقی است، هم خوب می‌بیند، هم خوب می‌شنود. جزئیاتی که کاهانی آن را به تصویر می‌کشد و به سبب آن دیگران را به تحسین وا می‌دارد حاصل خوب دیدن او به هر نکته‌ی کوچکی است علاوه بر این نگاه بادقت، او انصافا شنونده‌ی خوبی است؛ وقتی که نقطه نظرت را درباره‌ی فیلم‌هایش می‌گویی آن‌قدر با دقت و عمیق گوش می‌کند که تو ایمان داری برای "هوا" حرف نمی‌زنی! او همیشه ترجیح می‌دهد بشنود و بر خلاف عده‌ی کثیری با شنیدن اسم منتقد عصبی نمی‌شود. خیلی‌ها بر این عقیده‌اند که کاهانی در نهایت هر کاری که بخواهد می‌کند و همیشه با "غرغر کردن" و لجبازی حرفش را به کرسی می‌نشاند اما برعکس من گمان می‌کنم کاهانی چون به کاری که می‌سازد و عواملش ایمان و اطمینان دارد تا آخرین لحظه پایشان می‌ایستد برای همین است که با هر چنگ و دندانی که شده زیر بار اصلاحیه‌های بی‌مورد نمی‌رود و "بی‌خود و بی‌جهت" را حداقل برای اصحاب رسانه کامل و بدون سانسور به نمایش می‌گذارد؛ او همیشه برای کاری که کرده می‌جنگد نه چون لجباز است یا می‌خواهد برای کارش حاشیه بسازد! او به درست بودن کارش ایمان دارد و دوست ندارد خیلی ساده زحمت‌هایش با اصلاحات ابتر شود یا به دلیل بهانه‌های واهی از اکران باز بماند.
"بی‌خود و بی‌جهت" فیلمی دوست‌داشتنی است که باید آن را دید و بعد در موردش حرف زد چرا که توصیف لحظات فیلم در نوشته ممکن نیست پس به ناچار مجبورم برای با جزئیات بیشتر نوشتن تا زمان اکران عمومی که امیدوارم زمانش خیلی زود باشد صبر کنم.
در مورد بازی‌ها؛ شما در نظر بگیرید دو بازیگر فوق‌العاده و استثنایی زن (پانته‌آ بهرام و نگار جواهریان) در مقابل رضا عطارانِ مسلط به بازی و احمد مهران فرِ تئاتری قرار گرفته‌اند؛ خودتان حسابش را بکنید که چه کولاکی می‌شود.
پانته‌آ بهرام و نگار جواهریان این‌قدر خوب و متفاوتند که هرچه فکر می‌کنم آیا می‌شود بازیگران دیگری را به جای آن‌ها گذاشت می‌بینم نه! به هیچ‌وجه قابل تصور نیست. هردو این‌قدر حرفه‌ای نقش را از آنِ خودشان کرده‌اند که شک می‌کنی آیا این‌ها واقعا بهرام و جواهریان هستند یا از همان ابتدا مژگان و الهه بودند؟!
عطاران این‌قدر درخشان است که ناخودآگاه وادارم می‌کند زیر لب تحسینش کنم و با خودم بگویم: چقدر متفاوت!
احمد مهران‌فر هم مثل همیشه است، نقشی را که به او محول شده دوست‌داشتنی و با شیطنت بازی می‌کند تفاوتی ندارد دل آرامِ "آتش بس" باشد یا فرهادِ "بی‌خود بی‌جهت".
"بی‌خود و بی‌جهت"، بی‌خود و بی‌جهت فیلم خوبی نیست هزار و یک دلیل برای خوب بودنش می‌توان شمرد که جز مواردی که اشاره کردم مهم‌ترینش این است که داستانی ساده، بی‌هیجان، روزمره، تک لوکیشن و ... آن‌قدر جذبت می‌کند که وقتی در نمای آخر در خانه به رویت بسته می‌شود و صدای بلند تشویق سالن نمایش برج میلاد را پر می‌کند تو باز دل نداری از روی صندلی بلند شوی و تمام حواست به این است که پشت آن دری که به رویت بسته شد حالا دارد چه اتفاقی می‌افتد؟ دوست داری آنجا باشی کنار الهه، مژگان، فرهاد و محسن با خیال راحت قوری را پیدا کنی و چای کیسه‌ای بخوری و بدون ترس و دلهره از جشن عروسی و این همه وسایل که جایی برای‌شان نیست در مورد جنسیت بچه‌ای که در راه است با آلوچه و آلبالو گمانه‌زنی کنی و حتی در مورد انتخاب اسمش گپ بزنی!
من هنوز پشت در آن خانه مانده‌ام، دوست دارم زنگ بزنم و سینا (پسر مژگان و محسن) در را برایم باز کند...

*در سه فیلم آخر کاهانی (هیچ، اسب حیوان نجیبی است، بی‌خود و بی‌جهت) خیلی از لحظات بوده که به اتفاقات، اکت‌ها و دیالوگ‌ها خندیدم اما همیشه همراهش بغضی را حس کردم؛ بغض و خنده کنتراست جالبی دارد که ماحصلش "لبخندی تلخ" است و این شیرین‌ترین حس هنگام دیدن آثار "عبدالرضا کاهانی" است.


پسا نوشت: وقتی از کاهانی پرسیدم فکر می‌کنید برای کدام بخش "بی‌خود و بی‌جهت" سیمرغ را به خانه ببرید؟ با اطمینان گفت: "بعید می‌دانم به فیلم ما جایزه‌ای داده شود." و من گفتم: در این فیلم از هر چه بگذرند امکان ندارد بتوانند از بازی "نگار جواهریان" چشم بپوشند و کاهانی در جواب حرف من فقط به لبخندی پر معنا اکتفا کرد. از این که حالا می‌بینم پیش‌بینی او محقق شده به شدت متأسفم، فقط همین ... .


1390.11.22

لینک مطلب


برچسب‌ها: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, بی‌خود و بی‌جهت

تولد کارگردانی باهوشسه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پیمان معادی

 

تولد کارگردانی باهوش


"بازیگر اصغر فرهادی جشنواره‌ی فیلم فجر را رونق بخشید"، "پیمان معادی با برف روی کاج‌ها سینمای فرهادی را روی پرده آورد"، " نادرِ جدایی، جدایی دیگری را روایت کرد تا ادامه دهنده‌ی سینمای فرهادی باشد" و ... از این تیترهای عجیب و غریب که همه‌شان تکیه بر نام "اصغر فرهادی" دارد را به انواع متفاوتی می‌توان نوشت اما من با این‌که از رفاقت اصغر فرهادی و پیمان معادی با خبرم، با این که معتقدم هنر می‌خواهد کسی بتواند ادامه دهنده‌ی راه هنرمندی چون فرهادی باشد و با این‌که می‌دانم خود معادی هم هیچ ناراحتی‌ای از این که نام فرهادی روی فیلم خوش ساختش سنگینی کند ـ آن هم در شرایطی که همه می‌دانیم فرهادی این‌قدر درگیر فیلم کم‌نظیرش "جدایی نادر از سیمین" بوده که فرصت کمک به دوستش را نداشته است ـ ندارد اما من می‌خواهم از شخص "پیمان معادی" حرف بزنم کسی که فارغ از نام فرهادی کاری قابل قبول ارائه داده، کاری که کمتر نکته‌ی منفی‌ای در موردش به ذهنم می‌رسد.
پیمان معادی آدم به شدت با هوشی است این را می‌شود به وضوح در هر شات "برف روی کاج‌ها" دید. اصلا نمی‌دانم دقیقا نیازی هست برای اثبات خوب بودن "برف روی کاج‌ها" توضیحی بدهم یا خیر، کافی است هر مخاطبی از هر طیفی یک بار فیلم را ببیند قطعا اگر هم مثل من رضایت کامل نداشته باشد لذت خواهد برد و آن را دوست خواهد داشت. (دوست ندارم با تعریف و توصیف لحظات دوست‌داشتنی فیلم از حلاوت بکر بودنش به هنگام اکران عمومی بکاهم نتیجتا نوشتن از لحظاتِ خوب کارگردانی شده‌ی "برف روی کاج‌ها" بماند هنگام اکران عمومی)
قصه‌گوییِ بی‌لکنت، دقیق و با جزئیات خارق‌العاده؛ بازی‌های حساب‌شده‌ی تک‌تک بازیگران و سیاه و سفید فیلم‌برداری شدن کار که این‌قدر به فضاسازی کمک کرده که شخصا اصلا دوست ندارم بپرسم چرا و به چه دلیل پیمان معادی این تصمیم را گرفته است فقط می‌خواهم برای تصمیم درست و فکرشده‌اش از او تشکر کنم. این‌ها همگی از ویژگی‌های خوب و قابل تحسین اولین ساخته‌ی پیمان معادی است.
"برف روی کاج‌ها" فیلمی است دوست‌داشتنی و فوق‌العاده ظریف. یکی از هنرهای معادی حکایت روایتی جذاب از داستانی است که این روزها پایه و اساس اکثر فیلم‌هاست (خیانت) این که کارگردانی بتواند داستانی را که به انحای مختلف گفته شده این‌قدر تازه و بدیع روایت کند اتفاق بزرگی است، مخصوصا اگر فیلم اولش باشد. "برف روی کاج‌ها" با این که توانایی تک‌تک عوامل، از بازیگران گرفته تا فیلم‌بردار را به خوبی اثبات می‌کند چیزی را که عیان می‌سازد پتانسیل بالای پیمان معادی است؛ کسی که در مقام کاگردان با توانایی کار را مدیریت کرده است، جزئیات کم‌نظیر فیلمنامه هم ما را به نام او می‌رساند و جالب این که این سناریست ماهر و کارگردان کار بلد که اولین فیلمش این چنین کم‌نقص و با دقت ساخته شده بازیگر دو اثر از شاخص‌ترین آثار سینمای ایران است واقعا چقدر عجیب است که سه سال متوالی هرگاه سینما درخشیده و کم‌نقص ظاهر شده نام "پیمان معادی" در میان بوده است. با این که همه در "برف روی کاج‌ها" این‌قدر خوب سر جای خود قرار گرفته‌اند که نمی‌شود فیلم را بدون هیچ کدام از آن‌ها متصور شد اما باید اقرار کرد که حضور پیمان معادی از همه پررنگ‌تر احساس می‌شود.
از زمانی که آن پدر نگران "درباره‌ی الی" به پسر کوچکش چشم دوخته بود و با تک‌تک اکت هایش انتظار برای دوباره نفس کشیدن فرزندش را با بازی‌ای نفس‌گیر به نمایش گذاشت تا اخلاق مبتنی بر اصول نادر که به ما یاد داد حرف غلط، غلط است هرکسی که بگوید! و در ادامه به سبب التهاب‌هایی که در زندگی‌اش به وجود آمد اصولش را زیر پا گذاشت و دروغ گفت و تا همین لحظه که در مقام کارگردان و سناریست در این جشنواره‌ی فقیر ما را میهمان لحظاتی زیبا و فیلمی دوست‌داشتنی کرد، با هوش بالایش ما را غافلگیر کرد.
"برف روی کاج‌ها" یک المان مهم دارد و آن این که معادی خیانت را قضاوت نمی‌کند، داد نمی‌زند که قبیح و زشت است، زن باید ببخشد، مرد حق داشته یا نه؟ و... او پایان هوشمندانه‌ای انتخاب کرده که به شخصه معتقدم بهترین پایان است و خوشحالم که فیلم در کنسرت تمام نشد؛ معادی با دیالوگ‌های مهناز افشار دست مخاطبش را باز می‌گذارد برای قضاوت و این مهم‌ترین ویژگی سینمای او و دوست هنرمندش اصغر فرهادی است. آن‌ها خوب می‌دانند که همه چیز وقتی خراب می‌شود که قیاس به نفس صورت بگیرد و بر مبنای آن قضاوت شود، به همین سبب همیشه فارغ از هر قیاسی (که اگر من بودم چنین می‌کردم پس تو هم باید چنین کنی!) مخاطب را دعوت می‌کند به قضاوت.
"برف روی کاج‌ها" جدا از همه‌ی زیبایی‌های سینمایی‌اش یک حسن بزرگ دارد، اضافه شدن نام کارگردانی که قاب‌بندی سینمایی و روایت صحیح را بلد است، به جای مخاطب تصمیم نمی‌گیرد و به خوبی می‌تواند داستانی را که بارها و بارها تعریف شده به گونه‌ای به تصویر بکشد که دوست داشته باشی تا آخرین لحظه همراهش باشی و آن‌قدر محو نوع روایتش بشوی که یادت برود وقتی پیش‌تر فیلم‌هایی را با همین خط داستانی می‌دیدی چیزی که بیشتر از فیلم و پرده‌ی سینما نگاهت را به خودش معطوف می‌کرد صفحه‌ی ساعتت بود!
از این به بعد نام "پیمان معادی" می‌تواند تضمینی باشد برای تجربه‌ی لحظات سینمایی خوب، ظریف و با دقت.


1390.11.20

لینک مطلب


برچسب‌ها: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, پیمان معادی, برف روی کاج‌ها

من "پل چوبی" روشنفکر نیستم!دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

پل چوبی

 

من "پل چوبی"، روشنفکر نیستم!


ساعت 10 سالن همایش‌های برج میلاد:

 

 

نمایش فیلم "پل چوبی" به خاطر جلسه‌ی آغاز به کار "سازمان سینمایی" یک ساعت به تعویق افتاده است. پیش از جشنواره‌ی فیلم فجر حدس می‌زدم سه فیلم بهترین‌های جشنواره باشند. از آن سه فیلم (پل چوبی، بوسیدن روی ماه، برف روی کاج‌ها) فقط "بوسیدن روی ماه" به نمایش در آمده است که متأسفانه من آن را ندیده‌ام و نمی‌توانم قضاوتی کنم. حالا امروز سه‌شنبه، اولین فیلم لیست طلایی من به نمایش در می‌آید و با این‌که جشنواره‌ی امسال بیش از حد نا امیدم کرده (از نظر سطح کیفیت فیلم‌ها و فیلمنامه‌ها) همچنان گمان می‌کنم، "پل چوبی" هم فیلم خوبی خواهد بود هم قطعا در پایان این جشن سینمایی دست خالی نخواهد ماند. از بازی‌ها تقریبا اطمینان دارم چرا که کَستی کاربلد گرد هم آمده‌اند، از طرفی فیلمنامه‌نویس هم سال‌هاست برای آثار سینمایی نقد می‌نویسد، دست به قلم است و به ایرادات یک اثر سینمایی آشنا؛ از این رو نیز می‌توان خوش‌بین بود.
مهدی کرم‌پور هم از جوانان مستعد سینما است که معتقدم می‌تواند کار خوب و قابل توجهی روی پرده ببرد. خلاصه این‌که بعد از گذشت چند روز امید دارم در اولین سانس روز سه‌شنبه پیش‌بینی‌ام محقق شود و "پل چوبی" فیلم خوبی باشد.


ساعت 14 سالن همایش‌های برج میلاد:

 

 

"پل چوبی" به نمایش در آمد نشست مطبوعاتی‌اش هم بدون منتقد و مختصر برگزار شد به خاطر کمبود وقت و همان یک ساعت تأخیر در نمایش؛ پیش‌بینی‌ام محقق شد (لااقل از نظر خودم) البته طبعا برخی موافقند بعضی مخالف. من "پل چوبی" را دوست دارم چون یک عاشقانه‌ی ساده است بدون این‌که این را با نامش فریاد بزند ولی در عمل حرفی برای گفتن نداشته باشد؛ داستانش را روایت می‌کند هرچند گاهی جوانی کرم‌پور به صورت کم‌تجربگی نمود می‌یابد اما می‌شود از آن چشم پوشید. "پل چوبی" در روایت داستانش اهل ژست نیست و من این را دوست دارم؛ این فیلم نه قصد دارد خاص باشد، نه قصد دارد پیام‌های اجتماعی پیچیده به خورد مخاطب بدهد و از این که مخاطب پیام‌هایش را نمی‌فهمد سر ذوق بیاید؛ سعی هم ندارد جامعه‌ی روشنفکری را به تحسین وا دارد. در واقع شاید "پل چوبی" فیلمی نباشد که منتقدان را شیفته کند اما همین که تقلا نمی‌کند ادا در بیاورد قابل تحسین است. "پل چوبی" ژست متفاوت بودن ندارد؛ روایتی است از داستانی که بارها شنیده‌ایم و خوانده‌ایم، نه تنها بنا نیست متفاوت باشد بلکه قرار است قصه‌ای آشنا باشد منتها از زبان و دید کارگردان و نویسنده‌ی اثر. به نظرم در جشنواره‌ی امسال این اتفاق مثبتی است که فیلمی بدون این که ادا در بیاورد و بدون این که شبیه به تله فیلم و یا فیلم‌های تولیدی شبکه‌ی نمایش خانگی باشد اثری شیرین باشد و در بستر رومانتیکش به همه جوانب حتی سیاست سرک بکشد و از طرفی آلوده‌اش نشود.
"پل چوبی" به هیچ عنوان اثری بی‌نقص نیست، بلکه اثری خوب است که ژست نداشتنش دوست داشتنی‌اش می‌کند، همین.

 

پی‌نوشت: به تفضیل سخن گفتن در مورد بازی‌ها بماند برای اکران عمومی فقط اشاره به نکته‌ای خالی از لطف نیست، پیش از جشنواره نوشته بودم "بهرام رادان" با بازی در "راه آبی ابریشم" دست به خودکشی هنری زده و "پل چوبی " بهترین فرصت برای احیا اوست امیدوارم اگر احیا شد مجدد هوس خودکشی به سرش نزند. او احیا شد این را به خودش هم گفتم و سپردم که مواظب باشد باز وسوسه‌ی خودکشی به جانش نیفتد.


1390.11.18

لینک مطلب


برچسب‌ها: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, پل چوبی

ما از کنایه زدن و شوخی با خط قرمزها سر ذوق آمدیم نه از "گشت ارشاد"یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱-۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

گشت ارشاد

 

 

ما از کنایه زدن و شوخی با خط قرمزها سر ذوق آمدیم نه از "گشت ارشاد"

 

 

"گشت ارشاد" سعید سهیلی با توجه به چند اثر قبلی او قطعا کار خوبی است و قابل دفاع، اصحاب رسانه هم خیلی‌هاشان با رضایت سالن را ترک کردند اما من دلیل این رضایت را خوب بودن فیلم سهیلی نمی دانم که نبود! مگر می شود فیلمی با پایان‌بندی فوق‌العاده بد این‌قدر خوب باشد که همه را راضی کند؟ به نظر شما این عجیب نیست مخاطب ایرانی که پایان برایش اهمیت زیادی دارد (نه فقط در فیلم بلکه در هر اثر هنری، چند نفر وقتی رمان می‌خوانند به پایانش سرک می کشند یا اگر هم نکشند به استناد پایانی بد رمان را بد می‌دانند؟) تا این حد فیلم را پسنیده باشد؟ ما ایرانی‌ها بیش از حد به پایان اهمیت می‌دهیم (چند نفر از هم می‌پرسند فلان فیلم آخرش چه شد؟ یا پایان باز خوب نیست چون مبهم است یا خوب است چون خودمان هر پایانی بخواهیم برایش در نظر می‌گیریم) اگر کمی دقت کنید متوجه می‌شوید که برای اکثر مخاطبان (عام و خاص هم ندارد) پایان یکی از مهم‌ترین بخش‌های اثر است، حالا سوال اینجاست چطور فیلمی که همگی اذعان دارند پایان‌بندی بدی دارد تا این حد قابل دفاع است که حتی منتقدان همیشه مخالف آن را دوست داشته باشند و فیلمی خوب قلمدادش کنند؟
"گشت ارشاد" علاوه بر پایان بد، بازی‌های روانی هم ندارد. برایم خیلی عجیب است با این‌که پولاد کیمیایی تقریبا در همه‌ی فیلم‌هایش نقش‌هایی مشابه دارد (نقش‌هایی که ناخوداگاه مخاطب را می‌برد به سمت فیلم‌فارسی و این ابدا همیشه بد نیست) هنوز در کارش موفق نیست و جز دو مورد نتوانسته نقش یک مرد خسته‌ی بامرام و رفیق‌دوست را در بیاورد قطعا "آراس مشرقی" و "رضا سرچشمه" باور پذیرترند تا "عطا". نیوشا ضیغمی هم که کلا خودش است همان خانم سانتی‌مانتال، من نمی‌دانم نمی‌شود باورپذیرتر نقش دختری از قشر متوسط جامه یا حتی پایین‌تر از متوسط را در آورد؟ واقعا شما بگویید تفاوت بازی ضیغمی در "توفیق اجباری" با "پرتقال خونی" و همین "گشت ارشاد" در چیست؟ آرایش که همان است، لباس‌ها همین‌طور، ناز و عشوه‌ی کلام نیز و خیلی موارد دیگر که همگی کپی برابر اصل کارهای پیشین او هستند! جمشید هاشپور هنوز همان آدم "قلدر" است که در یکی از آثار همین کارگردان (چهارانگشتی) چشم "بهرام رادان" را با قاشق از کاسه در آورد! و همان آدم "قلدر" فیلم‌های پیش‌تر، آن حالت انگشت اشاره را به نشانه‌ی تهدید بالا بردن هم از زمان "واکنش پنجم" برایش مانده و خیال رفتن هم ندارد. ساعد سهیلی با این که فرزند کارگردان است و با توجه به لابی محکمی که با سازنده‌ی فیلم دارد می‌دانست که می‌تواند هم خوب بازی نکند هم مطمئن باشد که این نقش متعلق به اوست؛ تمام تلاشش را کرده تا خوب باشد و انصافا بد هم نیست. حمید فرخ‌نژاد هم هنرپیشه ای بالفطره است و کمتر به خاطر می آورم از او بازی ضعیفی دیده باشم، در این فیلم هم از قاعده ی همیشگی اش مستثنی نیست.
اگر خبر واکنش های اصحاب رسانه هنگام تماشای فیلم ها در سالن برج میلاد به گوشتان می رسید یا خودتان آنجا حضور داشتید متوجه می شدید که آن ها طی این دو روز در هیچ کدام از سانس ها این قدر دست و سوت نزده بودند که برای "گشت ارشاد" مایه گذاشتند (البته دربی پایتخت که یکی از فیلم‌های جشنواره بود ظاهرا!! را مستثنی کنید) احتمالا خود کارگردان هم انتظار این همه استقبال را نداشت که این‌قدر از شوق و اشتیاق اصحاب رسانه جا خورد و به خود غره شد که در نشست مطبوعاتی آن‌قدر در پاسخ به سوالات خبرنگاران و اهل رسانه بی‌ادبانه برخورد کرد که حتی صدای اعتراض منتقد نشست مطبوعاتی ـ نیما حسنی نسب ـ را هم بلند کرد! به هر حال وقتی کسی دلش را نهایتا به تشویق نهایی آن هم صرفا جهت خسته نباشید خوش کرده است ولی می‌بیند با هر دیالوگ سالن می‌رود روی هوا، هوا بَرَش می‌دارد که دیگر همه چیز تمام است و جای هیچ نقدی نیست و بهترین کاری را که می‌شد ارائه کرده است.
اما راستش بد نیست به عنوان یکی از کسانی که در خیلی از صحنه‌های فیلم آن را تشویق کردم و اگر زمان به عقب بازگردد باز هم فیلم را ببینم همین کار را خواهم کرد دلیل این تشویق‌ها را بازگو کنم. کنایه زدن و شوخی کردن با مسائلی که ممنوعه به نظر می‌رسند همیشه جالب بوده و هست و حتما در آینده هم می‌ماند و "گشت ارشاد" پر است از این شوخی‌ها و کنایه‌ها و نقطه‌ی عطف فیلم هم همین است؛ دیالوگ‌هایی که به جا گفته می‌شود و شوخی‌های عمیقی که با موضوعِ مربوطه می‌کند.
راستش دلیل تمام آن تشویق ها، سوت ها، دست ها و ... شوخی های با صراحتی است که نویسنده نوشته، مثل شوخی‌ای که هنگام آمدن پیامک در نیمه شب می‌بینیم یا شوخی فوق‌العاده هوشمندانه‌ای که درباره ی علت استادیوم نرفتن خانم‌ها می‌شود و خیلی موارد دیگر که اشاره به همه‌شان در حوصله‌ی این نوشته نیست. در واقع چیزی که به اصحاب رسانه مزه کرده نه بازی‌های متوسط رو به پایین است (منهای فرخ نژاد)، نه پایان‌بندی خیلی بد فیلم، نه خط قصه‌ی اصلی که به شدت فیلم‌فارسی است، نه حتی گردش نه چندان خوب دوربین و زوم‌های بی‌موردش و نه فضای تقریبا خالی از میزانسن فیلم؛ تمام ذوق‌زدگی حاصله به سبب تبحر در کنایه زدنِ نویسنده و شوخی‌های جدی او با خط قرمز هاست، همین و بس.

 

 

پی نوشت: نکته‌ای که در تمام مدت نمایش "گشت ارشاد" اذیتم می‌کرد کاری بود که سه شخصیت اصلی داستان به آن مشغول بودند و خاطره‌ای که از فیلمی دیگر داشتم. خوب یادم می‌آید یکی از مهم‌ترین مشکلات "اسب حیوان نجیبی است" شوخی با نیروی انتظامی بود که البته در انتها هم مشخص می‌شد آن شخص پلیس نبوده و فقط با آن لباس کلاهبرداری می‌کرده است اما حالا "گشت ارشاد" در شرایطی به راحتی در بخش مسابقه سی‌امین دوره جشنواره‌ی فیلم فجر قرار داد که شخصیت‌های اصلی برای کلاهبرداری خودشان را مأموران گشت ارشاد معرفی می‌کنند. نمی‌دانم چرا یک شوخی مشابه در فیلمی جُرم محسوب می‌شود و عامل سنگ‌اندازی دوستان جلوی پای آن اثر و صاحب اثر ولی در فیلمی دیگر می‌شود صراحت لهجه و شجاعت کارگردان برای نزدیک شدن به چنین خطوط قرمزی! بزرگ‌ترین ناراحتی جشنواره‌ی سال گذشته نبودن "اسب حیوان نجیبی است" در بخش مسابقه بود که تازه با حضور "بی خود و بی جهت" در جشنواره‌ی امسال در ذهنم کم‌رنگ شده بود؛ دیدن "گشت ارشاد" داغ دلم را تازه کرد و هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم به این موضوع اشاره نکنم.


1390.11.15

لینک مطلب


برچسب‌ها: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر, زمستان 1390, گشت ارشاد

این نور با "فوت" خاموش نمی‌شودجمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱-۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

هفت

 

این نور با "فوت" خاموش نمی‌شود

هر چه فکر می‌کنم کمتر سکوت عجیب و غریب رسانه‌ی ملی را پیرامون موفقیت‌های بی‌مثال و پی در پی "جدایی نادر از سیمین"  می‌فهمم اما خب این نفهمیدنِ من مهم نیست لابد یک علتی دارد دیگر!
حالا این میان برنامه‌ی "هفت" به عنوان تنها برنامه‌ی سینمایی تلویزیون آخر هر هفته با تأخیری چند روزه پس از رویداد پیش آمده خبرهای مرتبط با "جدایی نادر از سیمین" را بازگو می‌کند که البته باز جای شکرش باقی است و ما سپاس‌گزاریم که رسانه‌ی ملی اتفاقاتی را که اواسط هفته می‌افتد آخرین ساعت آخرین روز هفته به سمع و نظر ما می‌رساند! اما به نظرم حالا که بناست موضع بی‌تفاوتی به موفقیت‌های این اثر تحسین شده داشته باشیم همین موضع را حفظ کنیم و تریبون رسانه‌ی ملی را در اختیار کسانی قرار ندهیم که به کل جایزه‌هایی نظیر "گلدن گلوب" و "اسکار" را مهم نمی‌دانند و معتقدند کسب این جوایز برای سینمای کشور هیچ اهمیتی ندارد و اصلا جایزه‌ای نیست که به خاطرش خوشحال باشیم. واقعا موضع بی‌تفاوتی نشان دادن به مراتب بهتر است تا زیر رادیکال بردن افتخاراتی این چنین بزرگ برای سینمای کشور آن هم در یک برنامه اختصاصی سینما!
من گرچه معتقدم با هیچ دلیل مبتنی بر منطقی نمی‌توان "جدایی ..." را دوست نداشت اما برای تمام آن‌هایی که بی‌دلیل فیلم را دوست ندارند احترام قائلم، چه آقای فراستی باشد چه سایر دوستان سینماگر و منتقد، اما کاش متوجه باشیم حالا دیگر بحث "جدایی ..." نیست، حالا مسئله "اصغر فرهادی" نیست، حالا موضوع "سینمای ایران" است که تا پیش از این حتی سینمای هندوستان به سبب بازار جهانی‌اش و افتخارات کسب کرده خودش را بالاتر از آن می‌دید! حالا تنها چیزی که اهمیت دارد نام ایران است که در دنیا به واسطه‌ی سینمایش مطرح شده نه حسادت به "اصغر فرهادی" و اثر کم‌نظیری با هزینه و امکاناتی کم خلق کرده و ماحصلی شگفت انگیز داشته است.
نمی‌دانم نام ایران چقدر برای دیگران اهمیت دارد اما فکر می‌کنم این جدایی چه به کام خیل عظیمی شیرین باشد چه به کام برخی تلخ، همین که نام ایران را در دنیا مطرح کرده، این‌قدر مایه‌ی مباهات و خرسندی هست که نخواهیم با سکوت رسانه‌ای و حسادت‌های بچگانه خدشه‌دارش کنیم.
اگر ایران در کُشتی که ورزشی است متعلق به خودش مقام می‌آورد و ما خوشحال می‌شویم اکنون باید خیلی خوشحال‌تر باشیم که ایران در شاخه‌ای بر قله ایستاده که همیشه حرف از مهجور بودن و عقب‌ماندگی‌اش بود. سینمای ایران به جز چند باری که این قدر تعدادش کم است که شاید در خاطر برخی نمانده باشد چند بار مطرح شده؟ آن هم در تمام فستیوال‌ها و مراسم معتبر سینمایی؟
یک نخل طلا برای "عباس کیارستمی" ، یک نامزدی اسکار برای "مجید مجیدی" ، یک خرس نقره‌ای برای "رضا ناجی" و البته درخشش "درباره ی الی" همین "اصغر فرهادی" در برلین؛ تا جایی که به خاطر می‌آورم زمانی که "رضا ناجی" برای "آواز گنجشک ها" خرس نقره‌ای برلین را گرفت همه خوشحال شدند که بله خرس برلین است و جای افتخار دارد و فلان و بهمان... اما فرهادی که طلایی و نقره‌اش را درو کرد آن هم نه فقط برای بازیگر بلکه برای مجموعه‌ی فیلم آمدند و گفتند: "خرس و پلنگ و شیر و حتی سیمرغ استعداد گوساله سامری شدن را دارد." نمی‌فهمم فرهادی مشکل دارد؟ فیلمش مشکل دارد؟ الان دقیقا ناراحتی از چیست؟! این فیلم که حالا سیاسی شده و به همین واسطه جایزه‌هایش هم سیاسی‌اند و ارزشی ندارند، مگر از طرف دولت ایران به اسکار فرستاده نشده است؟ چرا تا زمانی که فکر می‌کردیم همانند مابقی آثاری که به "آکادمی اسکار" می‌فرستیم دیده نخواهد شد نماینده‌ی با صلاحیت کشورمان بود ولی حالا که دیده شده و در دو بخش مهم کاندیدای اسکار است که این هم اتفاقی نادر و خوشایند برای سینمای ایران است؛ مورد ذم قرار می‌گیرد؟
نمی‌دانم و نمی‌فهمم برخی از این‌که سینمای نجیب ایران آن هم در فیلمی که کاملا شمایل ایرانی و اسلامی را حفظ کرده و مثل خیلی فیلم‌های دیگر نمایش لباس و اتومبیل‌های آخرین مدل و خانه‌هایی که بیشتر به قصر می‌ماند نیست؛ مکدرند؟!
نمی‌فهمم چرا در فیلمی که دروغ مذمت می‌شود و وقتی نام قرآن به میان می‌آید دست و پای مسلمانانش برای دروغ گفتن می‌لرزد، دوستان مذهب را نمی‌بینند؟!
نمی‌فهمم چرا بنا به عنوان فیلم آن را فروپاشی خانواده می‌بینند و به این فکر نمی‌کنند که اثر درست به عکس نامش عشق و محبت میان خانواده ایرانی را به تصویر می‌کشد؛ علاقه‌ی نادر به پدرش، علاقه‌ی متقابل ترمه و والدینش به هم دیگر، عشق نهفته‌ای که در نگاه‌های راضیه و حجت سو سو می‌زند و حتی "جدایی ..." این قدر محبت زن و شوهر را ریشه دار نشان می‌دهد که حتی وقتی پای یک جدایی در میان است زن از در مخمصه بودن همسرش می‌هراسد و با تمام وجود سعی در رفع مشکل او دارد. چرا نمی‌بینند این فیلم می‌خواهد نشان بدهد ایرانی به علت فقر و نداری شرفش را نمی‌فروشد چرا که دینش به او این اجازه را نمی‌دهد؟ واقعا نمی‌دانم مهاجرتی که در فیلم صرفا بهانه‌ای است برای پیشبرد داستان چطور این‌قدر مهم می‌شود که دوستان مخالف بر آن تیکه می‌کنند و فیلم را روایتی مطابق میل آمریکایی‌ها از زندگی ایرانی می‌دانند؟!
نمی‌دانم وقتی میان تمام فیلم‌هایی که با امکانات ویژه ساخته شده‌اند و فیلم‌سازان حرفه‌ای آن‌ها را با ستارگان مطرح دنیا مقابل دوربین برده‌اند اسم "اصغر فرهادی" می‌آید باید به خاطر نام او ناراحت شد (چرا باید ناراحت شد؟! مگر اون هم‌وطن ما نیست؟!) یا باید به خاطر نام ایران بر خود بالید؟ نمی‌دانم می‌شود نام ایران را به پیروزی و سربلندی شنید و بی‌تفاوت بود؟! یا حتی ناراحت شد؟!
من با این که اصلا رسانه‌ی ملی، آقای فراستی، آقای سلحشور و خیلی از دوستان دیگر که با بی‌تفاوتی‌شان همین موضع را دارند، درک نمی‌کنم و متوجه نمی‌شوم که چرا از سربلندی کشورشان فارغ از نام هم‌وطن شان (اگر این نام مایه آزار است!) خوشحال نیستند اما این را خوب می دانم که شمع و خورشید هر دو نور می بخشند با این تفاوت که روشنایی شمع را یک "فوت" زایل می‌کند اما نور خورشید را حتی اگر تمامی موجودات کره‌ی خاکی با هم متحد شوند نمی‌شود با "فوت" خاموش کرد؛ جنس نور خورشید است زوال نمی‌پذیرد حتی اگر اراده‌ای محکم پشت خاموش کردنش ایستاده باشد؛ موفقیت "جدایی نادر از سیمین" ساختهی هم‌وطن افتخارآفرین‌مان اصغر فرهادی و تمامی تیم محترم و کاربلدش نوری نیست که با "فوت" خاموش شود. حتی اگر این تعداد معدود آن‌قدر برای محکم "فوت کردن"! تقلا کنند که صورت‌شان سرخ شود و رگ‌های گردن‌شان متورم!
برخی نورها جنس‌شان طوری است که زوال نمی‌پذیرد؛ "فوت" ها را نگه دارید برای شمع‌ها، خورشید را خاموشی نیست.


3:20 دقیقه ی صبح
1390.11.8

لینک مطلب


برچسب‌ها: هفت, در حاشیه, جدایی نادر از سیمین, زمستان 1390

 سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱-۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

جدایی نادر از سیمین

 

 

تجربه‌ی لحظات شیرین و شگرف با "جدایی نادر از سیمین"

 

صبح دوشنبه مورخ 1390.10.26 یکی دیگر از معتبرترین جایزه‌های جهانی و البته مهم‌ترین جایزه پس اسکار به "جدایی نادر از سیمین" رسید. این اتفاق آن‌قدر مهم بود که پخش زنده‌ی تلویزیونی داشته باشد اما صد افسوس که انگار مسئولین از این اهمیت با خبر نبودند که این‌قدر ساده از کنارش گذشتند تا ایرانی‌ها به راحتی لذت دیدن لحظه‌ی جایزه گرفتن فرهادی را به صورت زنده و مستقیم از تلویزیون کشور خودشان را از دست بدهند و برای‌شان در حد یک آرزو باقی بماند.
اگر مسابقه‌ی کُشتی بود، اگر بنا بود "حسین رضازاده" یا هر ورزشکار دیگری رکورد دنیا را تغییر دهد (که صد البته بسیار مهم است چون نام ایران در میان است) یا حتی اگر قرار بود از بازیگران سریال "ستایش" تقدیر شود باز هم تلویزیون در مقابل پخشش به صورت زنده موضع بی‌تفاوتی پیش می‌گرفت یا از چند روز قبل با زیر نویس‌هایی پی در پی یادآور می‌شد تا مردم پخش زنده را از یاد نبرند و در ساعتی خاص از تلویزیون به تماشایش بنشینند؟ چطور روز جهانی قدس برای نشان دادن قدرت مردم ایران از صبح تا شام فقط صحنه‌های راهپیمایی به صورت زنده روی آنتن می‌رود اما قدرت‌نمایی سینمای ما آن هم در آمریکا این‌قدر بی‌اهمیت بود که انگار نه انگار یکی از ناب‌ترین اتفاقات برای سینمای این کشور در حال وقوع است! چقدر تلخ است این روزهای سینمای ایران، روزهایی که خانه‌اش را به دلایلی عجیب و با قوانینی عجیب‌تر منحل می‌کنند و قدرت‌نمایی فیلمی ایرانی برایشان از نشان دادن راهپیمایی و حتی تقدیر و تشکر از عوامل سریال‌های مختلف بی‌اهمیت‌تر است. سینمای ایران دارد روزهای سختی را سپری می‌کند و چقدر برای اهالی سینما و سینما دوستان سخت است که معشوق‌شان را این چنین مهجور ببینند و فریادهایشان هیچ راه به جایی نبرد؛ بله روزهای غمگینی است شاید سینما و دوستدارانش زیر بار این غم کمر خم کنند اما آن‌هایی که کمر به نابودی‌اش بستند و می‌خواهند با بی‌مهری قلب هنر را بشکنند بدانند که شکستنی در کار نیست از قدیم الایام گفته اند "همیشه در روی یک پاشنه نمی‌چرخد..."
این روزها که سیاست بر خانه‌ی سینما سایه انداخته و مسئولین محترم رخدادهای عظیم سینمایی را بی‌اهمیت جلوه می‌دهند یا حداقل سعی می‌کنند اگر هم اهمیتی دارد تا جایی که می‌توانند در بوق و کرنایش نکنند و توجه افکار عمومی را به آن معطوف نکنند؛ این روزها که غم دارد با سینما و اهالی‌اش عشق‌بازی می‌کند "جدایی نادر از سیمین" لحظات شیرین و شگرفی برایمان خلق می‌کند که آخرینش تا کنون برای سینمای ایران فقط در حد یک رویای شیرین بود و بس، ولی حالا این رویا محقق شده و جایزه "گلدن گلوب" در دستان فرهادی است و سینمای ایران در نهایت بی مهری پر افتخارترین روزهایش را سپری می‌کند، از این رو با این که بیان قاصر است و قلم ناتوان باید از اصغر فرهادی و تیم دوست‌داشتنی‌اش تشکر کرد؛ تشکری با نهایت ارادت و صمیمیت از بازیگران و عوامل کار که "جدایی نادر از سیمین" را به زیبایی به تصویر کشیدند و تشکری از "اصغر فرهادی"به وسعت هنرش؛ هنری که نه از "چهارشنبه سوری" و " درباره‌ی الی" بلکه از متن‌هایی که برای "روزگار جوانی" می‌نوشت به آن اطمینان داشتم. فرهادی عزیز شادی‌هایی که در این دوران چیرگی غم بر ایران و سینمایش هدیه‌مان کردی را هرگز از یاد نخواهیم برد، هرگز...


1390.10.26
ساعت 12:21 دقیقه ی ظهر

 

پسا نوشت: در رسانه‌ی ملی تنها یک نفر این رخداد بزرگ سینمایی را تبریک گفت آن هم "عادل فردوسی پور" در برنامه‌ی پربیننده‌اش "90"؛ آیا رسانه‌ی ملی توضیحی برای این سکوت خبری عجیب دارد؟!


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, گلدن گلوب, زمستان 1390