آهِ دل‌شکسته ترس دارد!پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱-۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

زلزله‌ی آذربایجان

 

آهِ دل‌شکسته ترس دارد!

 

داشتم فکر می‌کردم که برای رسانه‌ی ملی شاید شادی مردم اهمیت ویژه‌ای دارد و به همین سبب است که تصاویر دلخراش زلزله‌زدگان آذربایجان را نشان نمی‌دهد. فکر کردم شاید بر هم نخوردن شادی مردم مهم‌تر از پوشش خبری باشد (همدردی پیشکش) مثلا کوروش باقری را می‌آورند تلویزیون و از موفقیت‌های وزنه‌برداری می‌پرسند، گپ می‌زنند، بی‌توجه به آن‌هایی که دیگر سقفی بالای سرشان نیست؛ یا به جای عزاداری برای از دست دادن خیل هم‌وطنان‌مان همچنان "یاعلی یا علی حمید سوریان" پخش می‌کنند. داشتم فکر می‌کردم شاید شادی مردم این‌قدر برای صدا و سیما اهمیت دارد که می‌خواهند مردم کام‌شان با مدال‌ها خوش بماند و با زلزله‌ای که اتفاق افتاده است و بالاخره پیش می‌آید! تلخ نشود. همین‌طور که به رسانه‌ی ملی و عملکرد جالبش فکر می‌کردم، برای فرار از فکر کردن به بچه‌هایی که احتمالا حالا بزرگترها در آذربایجان دارند برای‌شان مفهوم یتیم شدن را تشریح می‌کنند شروع کردم به تمیز کردن کمدم تا بلکه سرگرم شدن به کاری فکرم را اندکی از تلخی‌ها خالی کند! آرشیو فیلم‌هایم را که مرتب می‌کردم چشمم خورد به "جدایی نادر از سیمین" یاد جدایی افتادم و شادی‌های پی در پی‌ای که نصیب‌مان کرده بود، باز یاد رسانه‌ی ملی افتادم، صدا و سیما در زمان شادی هم سکوت کرده و به مسائل دیگر ‌پرداخته بود. فکر کردم و ته ذهنم گشتم دنبال ردپایی از صدا و سیما در شادی‌ام برای جدایی و جز تبریک دلچسب و به هنگام عادل فردوسی‌پور هیچ‌چیز به یادم نیامد، خوب به خاطر دارم اخبار صبح آن روز در خبر چندم و نه اول گفت که جدایی نادر از سیمین اسکار گرفت و تمام درست مثل خبر زلزله که خبر چندم بود و در حد یک خط! در مورد دومی هم در ذهنم دنبال عادل فردوسی‌پور گشتم و یادم آمد که او بعد از زلزله هنوز روی آنتن نرفته است و هرگاه که پیدایش شود محال است سکوت کند و بی‌تفاوت باشد و به این ایمان داشتم.
پس غم یا شادی تفاوتی نداشت و صدا و سیما به خاطر ابطال شادی مردم اخبار زلزله را کمرنگ نکرده بود که اگر این بود باید مراسم اسکار را تا هفته‌ها بازپخش می‌کرد تا مردم هربار وقتی فرهادی به فارسی به‌شان سلام کرد از ذوق تا آسمان پرواز می‌کردند اما صدا و سیما این کار را نکرد در نتیجه شادی مردم هم اهمیت نداشت. سعی کردم فکر کنم و دلیل دیگری برای این مسامحه‌کاری پیدا کنم؛ شاید پخش تصاویر زلزله که به شدت دردناک و منقلب‌کننده است از تلویزیون خوب نباشد نه به دلیل غمگین بودنش بلکه به دلیل تأثیری که روی افکار عمومی می‌گذارد برای همین است که سایت‌ها پوشش خبری خوبی دارند اما تلویزیون نه، شاید چون تلویزیون رسانه‌ی ملی و همگانی‌تر است مراعات حال بیماران قلبی یا حساسیت کودکان و بانوان را می‌کند! من اصلا دلم می‌خواهد همین دلیلی را که گفتم باور کنم و از صدا و سیما ممنون باشم چون راستش تصاویری که در اینترنت از زلزله دیده‌ام از طاقت من هم که در سلامت به سر می‌برم خارج بود چه رسد به بیماران، گمانم عکس کودکان بی‌جانِ رویِ زمین افتاده اشک پدرم را هم دربیاورد مادرم که جای خود! می‌خواهم هرطوری شده برای این آبرویی که از صدا و سیما و وجهه‌ی خبررسانی‌اش رفته دلیلی بتراشم اما نمی‌گذارد این رسانه‌ی ملی!! پخش تصاویر پی در پی خون و خون‌ریزی از سوریه، پخش تصاویر دهشتناک از نوار غزه به بهانه نزدیک شدن به روز قدس و نشان دادن سیل و زلزله و انواع بدبختی‌هایی که اروپا و آمریکا و البته سایر بلاد کفر! با آن دست در گریباند کار را خراب می‌کند!
این‌ اخبار و تصاویر شادی مردم را در ماه مبارک و در آستانه‌ی عید فطر ابطال نمی‌کند؟! پخش این تصاویر با این درجه از خشونت انسانی که طبعا رقت‌بارتر از خشم طبیعت است تأثیر بدی بر افکار عمومی نمی‌گذارد؟!
چه بهانه‌ای می‌شود تراشید برای این همه بی‌تفاوتی؟! چه بهانه‌ای می‌شود آورد برای پخش "خنده‌بازار" به جای زدن نوار سیاه کنار لوگوی هر شبکه؟! چه پاسخی می‌شود داد به آن آذری‌زبان‌ها، آن‌هایی که در دل حادثه‌اند به کنار چه جوابی می‌شود داد به آن آذری‌زبانی که مدت‌هاست در آذربایجان زندگی نمی‌کند و چون دیگر هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌اش هم ساکن آن شهر نیستند مطمئن است هم‌خونی را از دست نداده ولی با این وجود همه ی حواسش پی آذربایجان است اما دل ندارد برود و ویرانه‌های شهرش را ببیند، دائم تلویزیون را این کانال و آن کانال می‌کند و کلافه زنگ می‌زند به دوستش در نزدیکی‌های حادثه، با صدایی خفه و توأم با دلهره و البته با استناد به رسانه‌ی ملی! می‌گوید: "مثل این‌که دیگه خبری نیست" هیچ‌کداممان نمی‌دانیم او آن طرف خط دقیقا چه می‌شنود اما بغض می‌کند: "درست میشه، درست میشه" خداحافظی نکرده گوشی را قطع می‌کند، بی‌خیال مرد بودنش می‌زند زیر گریه، سیگار دود می‌کند و می‌گوید: "ما آذربایجانی‌ها برای این‌که این ایران، ایران بشه خون دل‌ها خورده‌ایم..."
هر اشتباهی را نمی‌شود بخشید هنگام شادی، خبرِ مایه‌ی سرور و افتخارمان را نادیده گرفتید، جز گلایه‌ی چند خبرنگار و منتقد و نوشته‌های عده‌ای در فضای مجازی دَم نزدیم اما ندیده گرفتن از بین رفتن هم‌وطنان‌مان و شریک نشدن با درد عظیم‌شان قابل گذشت نیست، احساس می‌کنم اقدام نسنجیده‌ی رسانه‌ی ملی دل شکسته است آن هم نه فقط دل مردم زلزله‌زده‌ی آذربایجان و ایران در سوگ نشسته را بلکه دل "ستار خان" و باقر خان" را...
حالا دارم فکر می‌کنم اگر دل آن‌هایی که ایران مدیون آن‌هاست بشکند و آه بکشند سر آن‌هایی که با جسارت دل‌شان را نشانه رفتند چه خواهد آمد...؟!


1391.5.23

لینک مطلب

 

توضیح: نوشته‌ی فوق با کمی حذف منتشر گردیده است که البته همین سبب شده جمله‌ی پس از حذف بی‌معنی به نظر برسد چرا که سیل و زلزله در اروپا و آمریکا قطعا خشونت انسانی نیست؛ ولی با وجود سانسور بیش از حد در مطبوعات و این که همه‌چیز در مملکت ما خط قرمز محسوب ‌می‌شود همین‌جا از عزیزی که امکان انتشار این مطلب را فراهم کرد نهایت سپاس را دارم.


برچسب‌ها: رسانه‌ی ملی, زلزله‌ی آذربایجان, تابستان 1391

به بهانه‌ی سالروز تولد مسعود کیمیایی محبوبمشنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱-٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

مسعود کیمیایی

 

به بهانه‌ی سالروز تولد مسعود کیمیایی محبوبم

 

نوشتن برای میلاد تو، سخت‌تر از آن چیزی است که در تصور آید.
دنیایی که تو برای من ساختی و من به آن پایبندم برایم بسیاری از شیرینی‌ها را تلخ کرده و دروغ است که بگویم هرگز دَم نزدم و گلایه نکردم اما دروغ نگفته‌ام اگر بگویم پایَش ایستاده‌ام، حرف حالا نیست سال‌هاست که پای دنیای‌مان ایستاده‌ام مسعود خان.
طبعا و قطعا من هم مثل تمام قهرمان‌های قصه‌های تو که یکایک‌شان را به اندازه‌ی خودت دوست می‌دارم زخم خورده‌ام و تنهایم؛ دنیای ما را مسخره می‌کنند اما فکر می‌کنم مهم نباشد، مهم این است که من به دنیایی که تو به من آموختی معتقدم و بدان تعلق خاطر دارم.
این‌جا تهران است اما نه با "ط"، این‌جا تهران است سال 1391 و کمتر کسی است که معنای دوستی را بفهمد (این "کمتر کسی" را که می‌گویم هم خودم زهرخند می‌زنم هم یقینا تو و قهرمانانت؛ خودمان هم می‌دانیم که دیگر همان کمتر کسی هم نیست، اما...) این‌جا کلان شهر تهران است و این‌قدر بزرگ شده که دیگر "لاله‌زار" بالای شهرش نیست... این‌جا تهران است در آخرین دهه از سده‌ی 300 و روز به روز دنیای من و تو راه نفسش تنگ‌تر می‌شود اما باز گمان می‌کنم مهم نباشد؛ مهم ایمان ماست به رفاقت، به حرمت‌اش، به تقدس‌اش و ... به این‌که نباید گذاشت مدرنیته و دنیای یخی امروز نابودش کند یا منحصرش کند به منافع شخصی، سرگرمی و ... ما حرمت رفاقت را می‌دانیم و سعی داریم آن را ارج نهیم. مهم نیست که ما را استهزا کنند و بگویند در 50 سال پیش گیر کرده‌اند! مهم نیست پاشنه‌های خوابانده‌مان را به سخره بگیرند و به رفیق‌بازی‌های‌مان بخندند؛ مهم نیست وقتی عزادار از دست دادن رفیقی هستیم دیگران قهقهه بزنند و بگویند: "حوصله داری؟! این نشد یکی دیگه، چه تحفه‌ای بود مگه؟!"
مسعود دوست‌داشتنی من این‌جا تهران است جایی که برای آدم‌ها تاریخ انقضا تعیین می‌کنند، این‌جا هر چیز کهنه دل آدم‌ها را می‌زند، این‌جا دیگر جمله‌ی همیشگی تو معنایی ندارد: "همه‌چیز تازه‌ش خوبه الا رفیق که کهنه‌ش خوبه" این‌جا کسی رفیق را از لباس و کفش و وسایل آرایش و پیرایشش جدا نمی‌کند همان‌قدر که یک مسواک یا جوراب کارایی دارد یک رفیق هم؛ تازه شاید رفیق کمتر...! البته خرده نمی‌شود گرفت این روزها ارزش هرچیزی بیشتر از آدمیزاد است، حتی ارزش مرغ!
این روزا آدم‌ها را می‌شود با منافع تاخت زد اصلا هم فرقی ندارد که آن آدم رفیق باشد، مادر باشد یا حتی همسر...
بحث‌ها می‌کنند برای اثبات دمدگی تعصب و غیرت؛ حتی مکتب ارائه می‌کنند، بگذریم...! درد بسیار است...
این روزها به سیاه و سفید بودن فیلم‌های تو می‌خندند چون گمان می‌کنند که حالا دنیا رنگی است و هیچ نمی‌فهمند سیاه و سفید بودن فیلم‌های تو سفیدی‌اش را وامدار دنیای من و توست وگرنه دنیای بی‌عشق و دوستی آن‌ها که تیرگی‌اش حتی به سیاهی طعنه می‌زند! حالا رنگی بودن پیشکش...
می‌دانی مسعود فکر می‌کنم می‌شود به تنهایی‌مان ببالیم چون بُر خوردن با این جماعت یخی هیچ مایه‌ی مباهات نیست!
تمام کسانی که پیرو دنیای تو هستند تنها و خسته‌اند اما فکر می‌کنم این تنهایی و خستگی شرف داشته باشد به تسلیم شدن در برابر این دنیای عجیب که ما هیچ نمی‌شناسیمش و توانش را نداریم که با آن خو بگیریم.
هربار زمین خوردم قصد کردم ترک کنم دنیایی را که تو برایم ساختی و راستش گاهی شک می‌کنم که خودت هنوز پایبندش باشی...، خواستم همرنگ جماعت باشم تا کمتر زخم بخورم، تا نایی برای ایستادن بماند... اما نه! من مال دنیای دیگری نیستم من دنیای خودم را دارم؛ زمین خوردن، زخم خوردن و شکستن می‌ارزد به وا دادن!
اَمردادی نازنین من، فکر می‌کنم تنها بمانیم و حسرت رفاقت را به گور ببریم شرف دارد به این‌که تسلیم آدم‌آهنی‌های اطراف‌مان شویم که با به سخره گرفتن ما سعی در پوشاندن ضعف دنیای سیاه خود دارند؛ حکایت غریبی است این خود را به خواب زدن و من و تو خوب می‌دانیم که خوابیده را می‌شود بیدار کرد اما آن‌کس که خودش را به خواب زده هرگز...
این‌که گفتم نوشتن برای تولدت دشوار است به دلیل دستی است که جامعه دور گلوی دنیای‌مان حلقه کرده و این مدتی است خنده را برای‌مان سخت کرده است در حالی که باید جشن تولدت را با خنده آذین بست، اما دست من خالی است برای آذین‌بندی، این دست‌های خالی را بر من ببخش رفیق...
شاید روزی این نیز بگذرد…


خالق دنیای من زادروز بودنت هزاران بار شادباش؛ مانا باشی و برقرار

 

1391.5.7

 


برچسب‌ها: دل‌نوشته, سالروز تولد مسعود کیمیایی, تابستان 1391

خودکفایی در ژانر تخیلیسه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱-٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

عصر جمعه

 

به بهانه صحبت های وزیر ارشاد در مجلس شورای اسلامی

خودکفایی در ژانر تخیلی

 

گمانم "عصر جمعه" را پاییز دو سال گذشته در تک سانسی که در سینما آزادی به نمایش درمی‌آمد دیدم؛ این‌که چقدر گشتم تا بتوانم این فیلم را پیدا کنم بماند! آن زمان طرح اکران خاص هم نبود ولی "عصر جمعه" در سینماهای محدودی (فکر می‌کنم سه سینما) و به صورت تک‌سانس اکران می‌شد. می‌گفتند فیلم مشکلاتی دارد که نباید به اکران عمومی دربیاید؛ برنامه‌ی هفت هم در زمان اکرانش کوچک‌ترین اشاره‌ای به آن نکرد و وقتی از یکی از مسئولان آن زمان "هفت" علتش را جویا شدم در جوابم گفت: "نمی‌شود حرفش را بزنیم خودت که می‌دانی!" آن زمان تنها کاری که از دستم برآمد این بود که در محیطی مجازی که متعلق به خودم بود چند سطری بنویسم و دیگران را به دیدن "عصر جمعه" ترغیب کنم. اگر گمان می‌کنید بهانه‌ی نگاشتن نوشته‌ای که پیش رو دارید آن هم پس از گذشت دو سال ورود "عصر جمعه" به شبکه‌ی نمایش خانگی است سخت در اشتباهید چرا که این اتفاق رخ نداده و نمی‌دهد؛ چون هستند کسانی که فیلم‌های سالم را از ناسالم جدا کنند و به جای ما تصمیم بگیرند و آن را از سبد فرهنگی ما حذف کنند تازه این که خوب است هستند کسانی که آدم‌های سالم را از ناسالم جدا کنند و لیست ارائه بدهند که فلانی خوب است و فلانی نیست. وقتی سالم بودن آدم‌ها را می‌شود سنجید و فهرستش را در سایت‌های رسمی منتشر کرد؛ حذف تعدادی فیلم از لیست انتخاب‌ مخاطبان که بنیان خانواده را می‌لرزاند! و پایه‌های عشق و دوستی را سست می‌کند و هزار تا کار بد دیگر! جای تشکر هم دارد. به هر حال درست است که خداوند قدرت اراده و انتخاب به ما داده ولی اگر قرار باشد از این دو موهبت خداوندی برای سنجش خوب و بدِ فیلم‌هایی که بناست ببینیم استفاده کنیم، ممکن است دو هدیه‌ی ارزشمند الهی را بی‌خود و بی‌جهت مستعمل کنیم؛ در همین راستاست که کسانی هستند که کار ما را تسهیل و به جای ما تصمیم‌گیری می‌کنند که ما همین‌جا مراتب تشکرمان را اعلام می‌کنیم.
چیزی که سبب شد یاد "عصر جمعه" بیفتم؛ حضور اخیر وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مجلس بود که البته ایشان به نوبه‌ی خودشان از سینما دفاع کردند اما یکی از انتقاداتی را که آقای مطهری نماینده‌ی مجلس مطرح کردند این بود که با وجود برخی فیلم‌ها نیازی به شبکه‌ی فارسی‌1 نداریم.* آقای حسینی این نقد را به سینما وارد دانسته و گفتند: "هیچ‌کس از سینمای امروز دفاع نمی‌کند."* و این که "برخی فیلم‌ها شأن سینمای ایران نیست"**. واقعا هم همین است سینمای ایران نباید چنین فیلم‌هایی بسازد که حالا توقیف شود یا دوستان حوزه‌ی هنری از اکرانش جلوگیری کنند و یا حتی بدتر دوستان حزب‌الله به زحمت بیفتند و برای پایین کشیدن فیلم‌هایی متوسط و بی‌ارزش مقابل وزارت ارشاد تجمع کنند و در جواب بی‌احترامی‌های ارشاد مبنی بر توجه نکردن به درخواست آنان مزاحم وقت شریف خطیب نماز جمعه شوند و شکایت‌شان را به ایشان برسانند. خلاصه حرف حساب است و انصافا هم جواب ندارد چه کاری است دوستان فیلمساز کلی از ارشاد مجوز بگیرند و بعد هر سازمانی جز ارشاد اجازه‌ی اکران به آن‌ها ندهد؟ خب ارشاد باید بداند حق ندارد شأنیت سینمای ایران را زیر سوال ببرد. در آن جلسه‌ی مجلس گفته شد: اصلا فیلم‌هایی نظیر "عصر جمعه" نباید در سینمای ایران ساخته و اکران شود.** البته کنار اسم این فیلم چند فیلم دیگر هم بود که بگذریم. آقای حسینی هم تأیید کردند و ظاهرا عذرخواهی برای چنین فیلم‌های بی‌شرمانه‌ای! خلاصه این‌طور شد که من یاد "عصر جمعه" افتادم و بر آن شدم تا آن را واکاوی کنم و ببینم به چه علت در روزهای اکران فیلم آن‌قدر دوستش داشتم و فکر می‌کردم "مونا زندی حقیقی" که پیش‌تر دستیار "رخشان بنی‌اعتماد" بوده توانش را دارد که جا پای استادش بگذارد.
عصر جمعه قطعا تلخ‌ترین فیلمی است که در سینما دیده‌ام. این فیلم روایت زندگی مادر و فرزندی است که مثل مادر و فرزند‌های معمولی نیستند. مادر سال‌ها پیش از خانه فرار کرده، در زندان زایمان کرده و با این که به نظر می‌رسد حالا مشغول آرایشگری است و دیگر زندگی آرام و درستی را در پیش گرفته اما درگیر رابطه‌ی نادرستی است. پسرش شرور است و از کانون اصلاح و تربیت تازه آزاد شده. حتی به پول‌های مادرش هم رحم نمی‌کند و آن‌ها را دزدکی برمی‌دارد. وقتی هم که مادر در آرایشگاه کار می‌کند پنهانی چشم‌چرانی می‌کند. از آن طرف هانیه توسلی به دنبال خواهرش که مدت‌ها پیش از خانه فرار کرده راهی تهران شده و دنبال او می‌گردد و  هنگامی که او را می‌یابد و مشخص می‌شود سوگند (رویا نونهالی) در پی تجاوزی از سوی خانواده رانده و از شهرش فراری شده و پسرش هم ماحصل آن تعدی است در حالی که مخاطب گمان می‌کند گره‌ی داستان پرکششی که می‌بیند باز شده است ناگهان در سکانسی که رویا نونهالی به شدت تأثیر گذار ایفایش می‌کند و کارگردانی هوشمندانه‌ی زندی هم در آن هوایداست متوجه می‌شود که شخصیت اصلی داستان فقط قربانی یک تجاوز نیست بلکه او قربانی تعدی خانوادگی و تجاوز به محارم است؛ آن‌جاست که مخاطب درست همان حالی را دارد که پسر سوگند پشت در خانه و پس از شنیدن ماجرا؛ حالی که وصفش را حتی بازی تحسین‌برانگیز مهرداد صدیقیان هم پاسخ‌گو نیست. فیلم البته جا داشت که تلخ‌تر تمام شود (مثلا خودکشی پسری که در اوج سن بلوغ، متوجه شده پدرش از محارم مادرش بوده است) اما کارگردان انگار که می‌داند چه سیلی محکمی به گوش جامعه و مخاطبش زده سعی می‌کند حداقل پایان قصه‌اش را با مرگ تلخ‌تر نکند. از بازی‌های روان و خیره‌کننده نونهالی و صدیقیان که بگذریم می‌رسیم به دغدغه‌مندی کارگردان زن فیلم که در اولین اثر مستقلش با پرداختی خوب فیلمش را به دل مخاطب می‌نشاند و حرفش را تلخ و گزنده می‌زند. فیلمی که نه یک بار بلکه بارها باید دید و به فکر چاره بود؛ چاره برای دردی که التیامی برایش نیست.
این نظرم بود در روزهای اکران فیلم که غرق در آن بودم و فکر می‌کردم کارگردان زنی توانمند به جمع سینمای ایران اضافه شده است؛ اما حالا با روشنگری دوستان به این نتیجه رسیده‌ام که واقعا نباید چنین فیلمی در سینمای ایران ساخته شود. مگر قرار است هنر هفتم مسائل و مصائب جامعه را به تصویر بکشد؟ مگر قرار است سینماگران آینه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ی خود باشند؟ اصلا به فرض که یک چنین وظیفه‌ای بر عهده‌ی سینماگران باشد مگر ما در کشومان تجاوز و تعدی داریم؟ اصلا به فرض که تجاوز و تعدی داریم مگر ما در کشورمان تجاوز به محارم داریم؟! چه کسی گفته که این‌قدر این مورد وجود دارد که حتی ما آسایش‌گاه‌های روانی‌ای داریم که مختص کسانی است که مورد تجاوز محارم خود قرار گرفته‌اند؟! واقعا چه کسانی به فیلمسازان ما اجازه داده که تا این حد جامعه‌ی پاک پیرامون خود را با افکار مغشوش و بیمارشان ناسالم نشان بدهند؟! چه کسی به آنان اجازه داده افکار عمومی را با مهملات‌شان آزرده کنند؟! بله این‌ها شأن سینمای ایران نیست. یکی از مسئولان حوزه‌ی هنری که در دومین قسمت از سری جدید برنامه‌ی هفت میهمان برنامه بود بی‌منت راه درست را به ما نشان داد و از "سیب و سلما" به عنوان اثری مفید و خوب یاد کرد. واقعا تا وقتی می‌شود سوژه‌ی فیلمی این باشد که کسی که بی‌اجازه سیبی را خورده دنبال صاحبش بگردد تا رضایت بگیرد ما باید فیلمی نظیر "عصر جمعه" ببینیم؟! بله حق با تمام دوستانی است که نمی‌خواهند قدرت اراده و انتخاب ما مستعمل شود و همچنین نمی‌خواهند افرادی بیمارفکر شأنیت سینمای ایران را خدشه‌دار کنند!
شأنیت سینمای ما تنها زمانی حفظ می‌شود که بی‌توجه به جامعه‌ی واقعی از جامعه‌ی خیالی‌مان فیلم بسازیم و داد بزنیم: همه چی آرومه ما چقدر خوشبختیم!
انجام این مهم نه تنها به حفظ شأنیت سینمای ایران، تولید آثار ارزشمند و به دور از سیاه‌نمایی منجر و همچنین مانع به زحمت افتادن دوستان حوزه‌ی هنری، یاران حزب‌الله و سایر دلسوزان هنر این مرز و بوم می‌شود بلکه سبب می‌شود ما در تولید آثار تخیلی به خودکفایی برسیم.

 

وزیر ارشاد

 

*مشروح صحبت‌های آقای مطهری و وزیر ارشاد اسلامی را می‌توانید در خبرگزاری فارس بخوانید.
**در برنامه‌ی هفت، مورخه‌ی شانزدهم تیر ماه سال جاری این قسمت از صحبت‌های نمایندگان مجلس و وزیر ارشاد اسلامی را نشان داد و در همین فایل تصویری نیز نام فیلم "عصر جمعه" و چند فیلم دیگر برده شد. این فایل تصویری در آرشیو صدا و سیما و برنامه‌ی هفت موجود است و نگارنده متن نقل به مضمون کرده است.


1391.4.18

لینک مطلب

 

توضیح: این نوشته قرار بود در یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب منتشر شود ولی این‌قدر جراید را ترسانده‌اند که با کلی سانسور هم عاقبت اجازه‌ی نشر نیافت، این شد که فکر کردم اگر در سایتی کار شود و کامل بهتر است تا در مطبوعات چاپی و با سانسور؛ گرچه همچنان معتقدم که این مطلب آن‌قدر تند نبود که حتی روزنامه‌های اصلاح‌طلب قادر به انتشارش نباشند؛ اما خب هر از گاهی آدم باید با خودش تکرار کند اینجا ایران است و زیر لب بگوید افسوس البته طوری که دشمنان!! نشنوند... به علاوه لازم به ذکر است جز "ایران بودن" یکی از دلایل انتشار نیافتن این مطلب این است که اینجانب همانند برخی نه لابی‌های آنچنانی دارم نه به مقام بلند مرتبه‌ای! متصل هستم.



برچسب‌ها: در حاشیه, عصر جمعه, تابستان 1391