یادمان باشد که قلب مردم ارث پدری هیچ‌کس نیست!جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢-۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

نمایش بادی که تو را خشک کرد، مرا برد

 

 

به بهانه نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد/یادمان باشد که قلب مردم ارث پدری هیچ‌کس نیست!

 


از همان روزهای پیشین اولین اجرای نمایش "بادی که تو را خشک کرد، مرا برد" که حرف و سخن‌های بسیاری پیرامونش به گوش می‌رسید و صرفا به سبب حضور پژمان جمشیدی در عرصه‌ی تئاتر به شدت مورد نقد قرار گرفته بود بر آن شدم که هنگامی برای نمایش بنویسم که به پایانش نزدیک شده باشد تا من هم مانند برخی به سبب مسائل فرامتنی با قضاوت زودهنگام کار را ارزیابی نکنم و بی‌جهت بر آن نتازم و به همین دلیل با این‌که این نمایش را در روزهای نخستین اجرایش دیدم نوشتن برای آن را تا روزهای پایانی به تعویق انداختم.
نمایش بادی که تو را خشک کرد، مرا برد به نوعی ادامه‌ایست بر تئاتر چشم‌هایی که مال توست. بهاره رهنما در حالی  آن نمایش را سال گذاشته بر اساس داستانی از خودش و با بازی خودش روی سِن برد که کسی مرد قصه را نمی‌دیدید و متوجه نمی‌شد که چرا همسرش را ترک کرده، حالا به نظر می‌رسد علی نرگس‌نژاد کارگران و نویسنده‌ی تئاتر بادی که تو را خشک کرد مرا برد با نگاهی به داستان چشم‌های بهاره رهنما خواسته جوابی به پرسش‌های ببینندگان نمایش چشم‌هایی که مال توست باشد در عین حال تئاتری کاملا مجزا با فضایی پست مدرن
نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد روایت غیر خطی و موهوم یک زن از خیالات خود است. ظاهرا بناست همسری که او را مدت‌هاست رها کرده به تهران بیاید و دیداری صورت گیرد حالا زن شاید چند ساعت پیش از این دیدار در حال تصور کردن اتفاقاتی است که ممکن است روی دهد البته این چیزی نیست که بیننده از ابتدا متوجه شود اما روایت غیر خطی و ناهمگون بودن قصه در فواصل مختلف و همچنین آشفتگی تعمدی در روایت، آن حس فکر و خیال را به ذهن متبادر می‌کند. اما وقتی بیننده متوجه می‌شود تمام آنچه که دیده خیالات بهار بوده که در لحظه‌ی آخر تازه پژمان وارد آتلیه می‌شود.
این‌که نرگس‌نژاد تئاترش را در ادامه تئاتر موفق بهاره رهنما و با بازی خود او ساخته است و برای بازیگر مقابل او نیز سراغ کسی رفته که با پخش سریال "پژمان" مجددا سر زبان‌ها افتاده و به خاطر حسن برخوردش با مردم و اخلاق‌مداری‌اش از محبوبیت بالایی برخوردار است؛ نشان از هوشمندی او در استفاده از فرصت‌ها دارد که می‌شود به زعم عده‌ای از آن به عنوان فرصت‌طلبی یاد کرد اما به گمان من استفاده از فرصت‌ها به نحو درست فرصت‌طلبی نیست بلکه از کنارش گذشتن آن هم صورت توانایی اجرایی کردن آن فرصت‌سوزی است!
در یک تئاتر دو نفره آن چه بیش از هرچیز به چشم می‌آید و در خاطر می‌ماند بازی بازیگران است، آن هم برای تئاتری که میزانسن شلوغی ندارد و به سبب استفاده از یک بازیگر تازه وارد غیرتئاتری مورد هجمه‌ی انتقادات و بعضا اهانت‌ها قرار گرفته است.
پیش از دیدن نمایش هم مطمئن بودم جمشیدی از پس این کار بر می‌آید و اتفاقا گواه حرفم پیشینه‌ی بازی اوست. او در سریال پژمان در سکانس‌هایی ـ برای مثال سکانسی که بعد از عینک زدن مقابل آینه بازی می‌کند ـ بازی بی‌کلام و وابسته به بادی لنگوئج از خود ارائه می‌دهد و در برانگیختن حس همذات‌پنداری مخاطب نیز موفق عمل می‌کند. می‌توانم نام ببرم بازیگران شناخته‌شده‌ای را که بدون دیالوگ قادر نیستند بازی چشمگیری از خود به نمایش بگذارند و حس‌شان را منتقل کنند و به کلی از زبان بدن بی‌بهره‌اند اما پژمان جمشیدی در نخستین تجربه‌ی بازیگری‌اش از پس چنین مهمی برمی‌آید علاوه بر این‌که به کررات در طول سریال از موقعیت‌های کمیک به تراژیک نزدیک می‌شود و برعکس بی‌آن‌که خطا برود و همه‌ی این‌ها یعنی او از پس بازیگری برمی‌آید. تنها نکته‌ای که در مورد تئاتر باقی می‌ماند تفاوت مدیوم‌ها بود و این‌که بازی در تئاتر به خاطر فضای آن تجربه و مهارت بالایی می‌طلبید.
جمشیدی در مقابل، بازیگری حرفه‌ای را داشت که می‌توانست کمک بزرگی برایش باشد اما از طرفی حضور رهنما به عنوان کسی که بارها تجربه‌ی کار در تئاتر را در کارنامه داشت می‌توانست باعث شود نواقص احتمالی او بیشتر دیده شود.
با تمامی حرف‌ها و سخن‌ها و با شرایط موجود کار جمشیدی از همه سخت‌تر بود.
روزی که به تماشای نمایش نشستم اجراهای اول بود و اجراهای اول برای بازیگری که سال‌ها روی سن بوده هم دشواری‌های خاص خود را دارد چه رسد برای کسی که برای اولین بار به روی صحنه رفته است، به خاطر تمام این احتمالات از همان لحظه‌ی اول بازی جمشیدی را در نظر گرفتم حتی زمانی که رهنما با بازی حسی و برون‌ریزش اشک مخاطب را در می‌آورد حواسم به واکنش‌های جمشیدی بود و باید بگویم جمشیدی دقیقا همانی بود که انتظار داشتم.
وقتی تئاتر شروع شد جمیعت کل سالن را پوشانده بود و حتی پله‌ها میزبان تماشاگران بودند. بیش از 70٪ این تماشاگران به خاطر پژمان جمشیدی جمعه‌ شب راهی تالار حافظ شده بودند این میان عده‌ای یا مناسبات تئاتر را نمی‌دانستند یا شور و شعف‌شان مانع می‌شد آن را رعایت کنند و به همین خاطر از دور و نزدیک صداهای قربان صدقه رفتن به گوش می‌رسید و گاهی هم بچه‌هایی که همراه پدر و مادرشان آمده بودند می‌گفتند: "پژمان دوستت داریم" در تمامی این لحظات منتظر بودم جمشیدی تپق بزند یا حواسش پرت شود و دیالوگش را فراموش کند، البته طبعا او این‌قدر هوادار داشته و دیده که نخواهد با دیدن آن‌ها دست و پایش را گم کند اما ابراز علاقه وسط کوچه و خیابان از زمین تا آسمان فرق دارد با زمانی که مشغول دیالوگ گفتنی و به خاطر زنده بودن تئاتر هر اشتباهی جبران ناپذیر خواهد بود و کافی بود یک لحظه تسلطش را بر صحنه از دست بدهد تا قافیه را به کلی ببازد اما جمشیدی کاملا مسلط بر صحنه بی آن‌که حتی ناخواسته به حرف‌های پیرامونش واکنشی نشان دهد غرق در نقشش بود.
یکی دیگر از لحظه‌های سخت اجرای او لحظه‌ای بود که باید روی صندلی بیهوش می‌شد. در سینما و تلویزیون هم خیلی وقت‌ها کارگردان موفق نمی‌شود به بازیگرش حالی کند که هیچ آدمی در خواب این‌طور آشکارا نفس نمی‌کشد و بدنش تقریبا ثابت است! اما جمشیدی در تمام مدت بیهوشی حواسش به نفس کشیدنش بود و همین باعث می‌شد که کاملا باور شود وقتی بهاره رهنما چشم‌هایش را می‌بنند و روی آن رنگ می‌پاشد حتی سهوا تکان نمی‌خورد و خیلی بی‌انصافی است که بخواهیم رعایت این ریزه‌کاری‌ها در اجرای او سهوی بدانیم!
دیگر کار سخت جمشیدی در این نمایش بازی کردن حالات گوناگون بود. چون در تمام مدت ما با خیال بهار مواجهیم هر لحظه یک اتفاق می‌افتاد، در لحظه‌ای که بهار از بدبختی‌اش می‌گوید از این‌که راهی امامزاده صالح می‌شود تا خدا کاری برایش بکند پژمان باید با تأسف و در عین حال خونسرد به او نگاه کند، در برخی لحظات باید بهار را مسخره کند و در جواب زاری‌های او بگوید برو دکتر! و در جایی باید بگوید که زنش را کشته و تمام مدت به فکر بهار بوده و درست لحظه‌ای بعد او را مسخره کند که این را گفتم چون تو دوست داشتی بشنوی! و جالب این‌که جمشیدی تمام این حالات را در آورده و مخاطب را به همزات‌پنداری وا می‌دارد. کاری می‌کند که مخاطبی که با بازی رهنما اشکش در آمده از بی‌قیدی او عصبانی شود و حتی زیر لب به او ناسزا بگوید! در لحظه‌ای دیگر به او حق داده و حتی برایش دل بسوزاند!
گرچه که بازی تأثیرگذار رهنما در شکل‌دهی نقش مقابل اهمیت به سزایی دارد اما باید این را در نظر گرفت که هرچقدر بازی خوب و حرفه‌ای رهنما در کار جمشیدی نمود داشته بازی جمشیدی هم در کار او خودش را نشان داده است، جمشیدی در نخستین تجربه‌ی تئاترش به رغم‌ تمام بازتاب‌های منفی‌ای که پیش از اجرای نمایش! گرفت توانست بازیگری مسلط بر صحنه و پارتنری خوب برای رهنما باشد، او توانست مخاطب را با خود همراه کند و در کارش لغزش نداشته باشد و همین داشتن تسلط و نداشتن لغزش در اولین تجربه دستاوردی بزرگ برای بازیگری است که تازه راهش را آغاز کرده است.
نمایش بادی که تو را خشک کرد مرا برد به زودی تمام می‌شود اما یادمان باشد که استفاده از فرصت‌ها جرم نیست بلکه هوشمندی است.
یادمان باشد که تمامی بزرگان هنر در سراسر دنیا یک نقطه‌ی آغاز داشته‌اند.
یادمان باشد اتفاق بزرگی است که کسی به واسطه‌ی اخلاق خوشش و استعدادی که از خود نشان داده است خیلی‌ها را برای اولین بار راهی تئاتر کرده.
یادمان باشد که خیلی‌ها به خاطر جمشیدی به تئاتر رفتند ولی حالا تئاتر را دوست دارند و باز هم به تئاتر می‌روند و این ابدا اتفاق کوچکی نیست.
یادمان باشد جمشیدی می‌توانست محبویبتش را جای دیگری خرج کند! می‌توانست به جای کشاندن مردم به تئاتر برای یک کالا تبلیغ کند و اتفاقا سود مالی ببرد نه این‌که به اقتصاد تئاتری که همه می‌دانیم برای بازیگر پولی ندارد کمک کند.
یادمان باشد که بزرگان و ستاره‌هایی بودند که به تئاتر آمدند و در همان اجرای اول این‌قدر اشتباه داشتند که شب دوم بازیگری دیگر جایگزین‌شان شده!
یادمان باشد که هر بازی خوب نیازمند پارتنری خوب و کاربلد است مخصوصا در اجرایی دو نفره و حتی بازیگری حرفه‌ای نمی‌تواند با پارتنری بد نقش را آن طور که باید نشان بدهد.
یادمان باشد که حالا روزها از آن قضاوت‌های عجولانه گذشته و جمشیدی سربلند از سکوتش به تلاشی که به ثمر نشسته نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و عده‌ای ناگزیر به سکوت‌اند.
یادمان باشد که اگر جمشیدی یا هرکسی خوب نباشند حذف خواهند شد و آنی که هم کوشاست هم مهر تأییدش را از مردم می‌گیرد با داد و فریاد کسی حذف نخواهد شد!
و یادمان باشد هیچ عرصه‌ای، دقیقا هیچ عرصه‌ای ارث پدری‌مان نیست که اگر هم هر عرصه‌ای ارث پدری‌مان باشد؛ قلب مردم ارث پدر هیچ‌کس نیست!

 

لینک مطلب

 



برچسب‌ها:

تلاش برای فرار از مارپیچ سکوت/نگاهی به سر به مهرپنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢-۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

سر به مهر

 

 

نگاهی به "سر به مهر"

تلاش برای فرار از مارپیچ سکوت

 


مرسده مقیمی ـ الیزابت نوئل نئومن در سال 1974 میلادی نظریه‌ای را عنوان کرد که مسئله‌ی مهمی به نام "افکار عمومی" را پی‌ریزی کرد. به همین سبب نئومن یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان علم ارتباطات است. نظریه‌ی او نه تنها پس از گذشت سال‌ها رد نشده بلکه بیشترین کاربرد را در روابط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و به ویژه میان‌فردی ما ایفا می‌کند.
نئومن در نظریه‌ی مارپیچ سکوت مطرح می‌کند: "افراد درصورتی که دریابند عقاید و افکار آن‌ها درسطح جامعه در اقلیت قرار دارد کمتر تمایل می‌یابند، آن را ابراز نمایند. در واقع، آنان نگرانند که مبادا به خاطر عقایدشان از سوی جامعه طرد شوند و در انزوا قرار گیرند و یا به دلیل آن‌ها، از سوی جامعه تحت فشار(انتقام جویی – تلافی ...) قرار گیرند. به عبارت دیگر، در چنین شرایطی افراد تمایل به سکوت اجتماعی دارند. اما در مقابل درصورتی که افراد دریابند که عقاید آنان به گروه اکثریت جامعه متعلق است، تمایل بیشتری دارند تا در مورد عقاید خود صحبت کنند."
بدیهی است نظریه‌ی نئومن قابل تسری به انواع ارتباطات است اما با نگاهی به پیرامون‌مان در می‌یابیم که این نظریه در روابط انسانی و میان‌فردی نمودی بیشتر دارد. فرض بگیرید در جمعی قرار گرفته‌اید که همگی مایلند برای ناهار به فست‌فود بروند اما شما رستوران را ترجیح می‌دهید. در صورت ابراز عقیده و با توجه بر غلبه‌ی اکثریت بر شما یا ناچارید در مارپیچ سکوت قرار بگیرید و راهی فست فود شوید یا ناگزیرید از جمع جدا یا در واقع طرد شوید.
نئومن در نظریه‌اش بر غلبه‌ی اکثریت بر اقلیت تأکید می‌کند؛ اتفاقی که ناخواسته می‌افتد اما گاهی ممکن است شخص بنا به دلایل شخصیتی خودش گمان برد که عقیده‌اش در اقلیت قرار دارد و به محض ابراز آن مورد استهزا قرار می‌گیرد و در نهایت طرد می‌شود؛ در چنین شرایطی ترس بر او غلبه کرده و برای از دست ندادن جمع خودش را در مارپیچ سکوت قرار می‌دهد و از بیان عقیده‌اش می‌هراسد.
صبای "سر به مهر" دقیقا دست در گریبان چنین بحرانی است. او گمان می‌کند اگر بگوید نماز می‌خواند مورد تمسخر قرار می‌گیرد و رانده می‌شود برای همین با پای خودش به سمت مارپیچ سکوت گام برمی‌دارد و کم کم در آن غرق می‌شود و ما با سر به مهر همراه می‌شویم تا دست و پا زدن او برای بیرون آمدن از این مارپیچ را ببینیم.
مقدم‌دوست بی آن که بخواهد با اولین ساخته‌اش دست گذاشته است روی بحثی مهم در روابط انسانی، گرچه خود او اصرار دارد فیلمش درباره‌ی نماز است و با این تعریف غلط پی‌رنگ داستانی‌اش را تا حد یک تله فیلم تنزل می‌دهد اما در واقع چنین نیست. البته همین نگاه فیلمساز و محدود کردن فیلمش به نماز در برخی لحظات سبب شده که فیلم در اندازه‌ی مدیوم سینما نباشد اما خوشبختانه به کلیت فیلم لطمه نزده است. صبا با بحرانی شخصیتی مواجه است او همیشه خود را در اقلیت می‌پندارد و این سبب می‌شود همیشه در اضطراب به سر ببرد و مجبور شود برای خواندن نماز به فرودگاه یا طبقه‌ی آخر برج میلاد برود!
اما مشکل او فقط به نماز خواندن محدود نمی‌شود، او یک وبلاگ دارد با دوستانی وبلاگی که حتی با آن‌ها در دنیای حقیقی قرار می‌گذارد اما وحشت دارد خودش را معرفی کند چرا که نگران است آن‌هایی که از حرف‌های دل او از طریق وبلاگش باخبرند به سخره‌اش بگیرند.
او حتی در ابراز علاقه به پسری که از او خواستگاری کرده عاجز است و دائما با یک نگرانی دست و پنجه نرم می‌کند.
دوست دارد در ازای نگاه داشتن فرزند همسایه پولی بگیرد اما هربار از گفتن این موضوع می‌ترسد.
او علاوه بر این‌که به شدت کم‌روست و این بحران هویتی در تمامی رفتارهایش پیداست از تنها شدن می‌هراسد که شاید مهم‌ترین دلیلش همین باشد که با توجه به سن و سالش تنها مانده است و فکر می‌کند اگر خودش باشد و عقایدش را پنهان نکند همین چند نفری را هم که در کنار خود دارد از دست می‌دهد.
او دائما احساس می‌کند مورد توهین واقع شده چرا که پیش از هرچیز و هرکس، خود اوست که صبا را مورد اهانت قرار می‌دهد و موقعیتی را که به دست خود برای خویش مهیا می‌کند را به دیگران فرامی‌افکند.
مقدم دوست و نعمت‌الله با بیانی طنز با دیالوگ‌هایی که احتمالا در خاطر مخاطب خواهد ماند به خوبی بحران شخصیتی را به تصویر می‌کشند. انتخاب لیلا حاتمی نیز یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های این فیلم است. او با تجربه و مهارتی که دارد به راحتی نقش را از آن خود می‌کند و با تکیه بر همین توانایی یک تنه فیلم را جلو می‌برد فیلمی که می‌تواند در دقایق اول مخاطب مدرن امروزی را که عادت کرده حتما فیلم درباره‌ی خیانت ببیند! را پس بزند، لیلا حاتمی با کمک متن حساب شده‌ای که در دست دارد مخاطب را با سر به مهر همراه می‌کند علاوه بر این که شهره بودنش به کمک فیلم در گیشه می‌آید.
فیلم مقدم‌دوست برای کامل شدن به یک لحظه‌ی طلایی نیازمند است، لحظه‌ای طلایی که نقطه‌ی عطف کارش باشد و چه خوب که این نقطه‌ی عطف سکانس پایانی فیلم است.
صبا با خدا قرار گذاشته تا اگر قضیه‌ی ازدواجش درست شود نگذارد نمازش قضا شود و از ابتدای فیلم با هر ترفندی که شده سر قولش ایستاده روزی که بناست با خواستگارش بیرون برود با این‌که دوستان وبلاگی‌اش می‌گویند نمازش را بخواند، نمی‌خواند تا به این بهانه امروز همه چیز را به خواستگارش بگوید اما وقتی هنگام گفتن می‌رسد باز ترس از تمسخر و طرد شدن به جانش می‌افتد و به همین دلیل گفتن راز سر به مهرش را به عقب می‌اندازد وقتی به سینما می‌رسند مصمم می‌شود برود نماز بخواند و این را از طریق پیامک به خواستگارش بگوید اما پشیمان می‌شود، به داخل سالن می‌رود و چون بی‌حوصله و کلافه است خوابش می‌برد وقتی از خواب بیدار می‌شود به سرعت با تلفن گویای اوقات شرعی تماس می‌گیرد و می‌فهمد نمازش قضا شده؛ او حالا قولش با خدا را زیر پا گذاشته است؛ حالا باید بین عذرخواهی از خدا و ترس از تمسخر و طرد شدن یکی را انتخاب کند؛ می‌تواند به بهانه‌ی قضا شدن نماز، خواندنش را به شب موکول کند اما برمی‌خیزد به نمازخانه می‌رود و آن پیامک را بالاخره ارسال می‌کند و قامت می‌بندد: "چهار رکعت نماز ظهر قضا می‌خوانم..."
نمی‌دانم بناست یک فیلم خوب چه المان‌هایی داشته باشد، اما سر به مهر خواسته یا ناخواسته یکی از مهمترین نظریه‌های علوم ارتباطات را با زبانی طنز به تصویر می‌کشد، مخاطب را با خود همراه می‌کند، از بازی متفاوت و پنج‌ستاره‌ی لیلا حاتمی بهره می‌برد، بر اهمیت آموزه‌های دینی که همگی به آن معتقدیم و به دلایل متعدد که مجال واشکافی‌اش نیست کم رنگ شده، بی‌آن که به دام شعارزدگی بیافتد تأکید می‌کند، پایانی به موقع دارد و از همه مهم‌تر عنوانی در خور محتوا و مضمون. در شرایطی که اسم فیلم‌ها عجیب و غریب‌اند و ناچاری یک کلمه از آن را بگویی به نیابت از یک خط اسم فیلم! یا سراغ فیلمساز بگردی تا وجه تسمیه‌اش را پیدا کنی، سر به مهر با عنوان مزین به ایهام پیام داستانی‌اش را با بحران شخصیت اصلی‌اش در هم می‌آمیزد و چه چیز از این بهتر که فیلم بتواند با وجود فیلمنامه‌ای نه چندان پیچیده در همه‌ی موارد تا این حد جذاب باشد؟
و چه چیزی می‌تواند از این بدتر باشد که تمامی لایه‌های زیرین فیلم که می‌تواند دلیلی باشد بر مهم و فکرشده بودن آن توسط خود کارگردان محدود شود به فیلمی برای نماز؟
یقینا ساختن فیلم در مورد یکی از مهم‌ترین مباحث دینی ما اتفاق بدی نیست اما وقتی فیلمی توانسته در لایه‌های زیرینش و در بستر موضوع نماز به مسائل مهم و کلان روانشناختی و ارتباطی بپردازد چرا تلاش می‌کند خودش را در حد یک تله فیلم سفارشی تنزل دهد؟ تلاشی که البته بی‌ثمر نمانده و خیلی‌ها را واداشته تا بگویند موضوعی مثل نماز قابلیت یک فیلم بلند سینمایی را ندارد. هر چقدر هم ما بنویسیم که نماز بهانه است برای طرح مسائلی کلان وقتی خود فیلمساز تعریفی که از فیلمش ارائه می‌دهد این است، صدای ما به گوش کسی نمی‌رسد.
حداقل کسی سلام گرم ما را به آقای مقدم‌دوست برساند و بگوید یک بار دیگر فیلمش را دقیق نگاه کند شاید متوجه لایه‌های زیرنش شد!

 

لینک مطلب


برچسب‌ها: سر به مهر, اکران زمستان 1392