اینجا بدون منِ دوست داشتنی، سینما یعنی تو...شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱-۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

اینجا بدون من

 

اینجا بدون منِ دوست داشتنی، سینما یعنی تو...

 

 

خیلی وقت‌ها وقتی فیلمی را دوست داریم به دیگری می‌گوییم اگر فلان فیلم را نبینی نیمی از عمرت بر فناست! مثلا من این جمله را بارها در مورد "هامون" شنیده‌ام؛ اما خب خیلی وقت‌ها هم می‌روی و فیلم مورد نظر را می‌بینی و به این نتیجه می‌رسی که اگر ندیده بودی کمتر عمرت بر باد رفته بود! البته که در این میان سلیقه تأثیرگذار است و ممکن است زیباترین فیلم به دید فردی به چشم دیگری هیچ زیبایی و نکته‌ی در خور توجهی نداشته باشد. اما بعضی فیلم‌ها هست که با هر سلیقه‌ای اگر نبینی بیش از نیمی از عمرت بر باد رفته است! لحظه‌ای تردید نکنید که "اینجا بدون من" جزء همین فیلم‌هاست و تحت هیچ شرایطی دیدنش را از دست ندهید. راستش فکر می‌کنم این از بدشانسی "اینجا بدون من" است که در سالی اکران شده که یکی از بهترین‌های سینمای ایران، "جدایی نادر از سیمین" به نمایش در آمده که اگر این طور نبود با این که می‌دانم فیلم‌های خوبی در انتظار اکران هستند و احتمالا پاییز فصلی شلوغ و پر باری برای سینما خواهد بود با اطمینان لقب بهترین فیلم سال را از آنِ "اینجا بدون من" می‌دانستم.
روزی که می‌خواستم راهیِ سینما شوم برای دیدن آخرین ساخته‌ی "بهرام توکلی" می‌شنیدم که همه از ساخته‌ی پیشینش "پرسه در مِه" حرف می‌زنند و "اینجا بدون من" را با آن قیاس می‌کنند و وقتی تیتراژ پایانی اینجا بدون من بالا آمد برای اولین بار خوشحال شدم که به طرز بسیار مضحکی دیدن "پرسه درمِه" را در جشنواره از دست دادم و این فرصت را داشتم تا شاهکار اینجا بدون من را بدون هیچ پیش زمینه‌ای ببینم و فارغ از قیاس برایش بنویسم.
اینجا بدون من از آن دست فیلم‌هایی که من می‌توانم از صبح سانس اول تا آخرین سانس در سالن سینما به تماشایش بنشینم بی‌ آن‌که خسته شوم و به ساعتم نگاه کنم!
اصلا نوشتن برای این فیلم خیلی سخت است چون نمی‌دانم دقیقا باید از کجا بگویم؟ از بازی همیشه خارق‌العاده‌‌ی فاطمه معتمد آریا یا از بازی محشر عمو نیمای رنگین کمان که از همان موقع ایمان داشتم اگر نخواهد فقط "نیما" بماند به جاهای خوبی خواهد رسید و خوشبختانه او خیلی به موقع تصمیم گرفت که "صابر ابر" باشد و چه تخصصی دارد در شیرین بازی کردن هر نقشی و شاید برای همین است که نقش‌های کوتاه را به او می‌سپارند تا کوتاه‌ترین نقش‌ها با بازی شیرینش به جلوه بیاید؛ برای اثبات حرفم "سه زن" را به خاطر بیاورید فیلمی که به نظرم با لطف هم نمی‌شود دیدنش را به دیگران توصیه کرد اما در همان فیلم فقط آن قسمتی که صابر ابر بازی می‌کند را ببینید تا به خوبی درک کنید شیرین کردن یک نقش یعنی چه! حالا چه خوب که بهرام توکلی اعتماد لازم را به ابر کرده و صرف توانایی اثبات شده‌اش در ایفای نقش‌های کوتاه به اون نقشی کم رنگ نسپرده و او را به عنوان راوی داستانش که بار فیلم بر دوش اوست انتخاب کرده و الحق که صابر ابر به خوبی توانمندی‌اش را به رخ کشیده و امیدوارم از این به بعد بیشتر قدرش را بدانند و حلاوت بازی‌اش محدود نشود به دقایقی کوتاه. پارسا پیروزفر هم خوب است و نقشش را شسته و رفته در آورده اما اصل ماجرا جای دیگری است؛ اینجا بدون من است و جواهر سینمای ایران؛ بازی نگار جواهریان در این فیلم دیدنی نیست، خوردنی است!!
شاید به نظرتان مسخره بیاید و با خودتان بگویید کدام نویسنده‌ای این‌قدر علنی مبالغه می‌کند؟! اما باور کنید بدون کوچکترین مبالغه‌ای من بعد از پایان فیلم با چند نفر تماس گرفتم تا مطمئن شوم نگار جواهریان در دنیای واقعی شَل نیست! اصلا این خاصیت اوست، وقتی نقشی را بازی می‌کند آرزو به دلت می‌گذارد که باور کنی این خودِ نگار جواهریان است! مثلا "طلا و مس" را که می‌بینی هرجور هم با خودت کلنجار بروی و بگویی این نگار جواهریان است باز آخرش به این نتیجه می‌رسی نه، این خیلی زهرا سادات است! نگار جواهریانش کو؟ هر چه هست زهرا سادات است؛ مگر می‌شود نقش بازی کنی و اینقدر بشوی خود همان نقش؟! آن هم با این سن کم؟ این است که دنبال بهانه می‌گردی و می‌گویی کارگردانان (در طلا و مس "همایون اسعدیان" و در اینجا بدون من "بهرام توکلی") خوب بازی گرفته اند. (البته قطعا کسی منکر نقش کارگردان نیست.) اما آن عده‌ای که می‌گویند بازیگری نیست که فارغ از شرایط، خوب باشد و همیشه باید کسی باشد تا بتواند از او بازی بیست بگیرد یعنی نگار جواهریان تا به حال فیلمی با شرایط بد بازی نکرده؟! تا به حال کسی نبوده که نتواند از او آن طور که باید بازی بگیرد؟! چرا او همیشه اینقدر درخشان است؟!
نه! به نظرم ربطی به شرایط ندارد، خاصیت جواهر است، می‌درخشد.
از بازی‌های خیره کننده که قطعا بهرام توکلی در بی‌نظیر بودنشان نقش به سزایی داشته بگذریم می‌رسیم به دیالوگ‌ها و حس‌هایی که در فیلم جریان دارد. شما فکرش را بکنید چه حسی دارد دیدن مادری که برای حفظ آبرو جلوی خواستگار برای دختر شَلش که هنوز هم وجود جارجی ندارد! دنبال پول باشد تا کاناپه‌‌ای نو بخرد و از پسرش بخواهد که دوستش را دعوت کند و خواهرش را به او شان بدهد؟ تمام تلاش‌های یک مادر برای به ثمر رساندن فرزندانش و خریدن کاناپه‌ای که در توانش نیست اما به خاطر دخترش هر طور که شده آن را می‌خرد؛ کشیدن "ته دیگ" در ظرف پسرش تا شام نخورده نخوابد و غر زدن به دخترش که حالا وقت کار کردن نیست بگذار به وقتش در خانه‌ی شوهرت کار کن و ... به شدت دیدنی است.
دیگر یک مادر ایرانی باید چطور به تصویر کشیده شود تا وقتی فیلم را نگاه می‌کنی به وضوح لمسش کنی؟
مادری که انگار زندگی‌ می‌کند برای بچه‌هایش و میان آن همه بدبختی هیچ بدبختی‌ای به نظرش بزرگتر از سرما خوردگی و عشق فیلم بودن پسرش نیست و هیچ دغدغه‌ای بالاتر ازدواج دخترش با مردی ندارد که مثل شوهر خودش نباشد؛ تمام تلاشش را می‌کند که دخترش در اجتماع بگردد و از شَل بودنش خجالت نکشد. مادری که برای آسایش فرزندانش مضاعف کار می‌کند و نگران است مبادا جزء نیروهای تعدیلی باشد! مادری که خیلی مادر است و حتی لحظاتی هم که حرص تماشاچی را درمی‌آورد به خاطر این‌که می‌خوهد به زور هم که شده برای دخترش همسری پیدا کند، دوست داشتنی است.
از طرفی صابر ابر با بازی روانش مخاطب را در فضای سیال فیلم با خود همراه می‌کند و حسرت داشتن برادری این چنین را در وجودت می‌نشاند. یکی از شاه سکانس‌های فیلم (این که می‌گویم یکی از شاه سکانس‌ها برای این‌که تعدادشان کم نیست!) سکانسی است که میان احسان (صابر ابر) و یلدا (نگار جواهریان) می‌گذرد هنگامی که رضا (پارسا پیروزفر) رفته است و یلدا مدتی است لب به غذا نزده، احسان یک لقمه برایش می‌گیرد و قسمش می‌دهد که همین یک لقمه را بخورد و یلدا می‌پذیرد اما همین غذا را می‌خورد حالش بهم می‌خورد و احسان همین‌طور قربان صدقه‌اش می‌رود دستش را زیر دهان یلدا می‌گیرد تا هرچه را که استفراغ می‌کند در دستانش بریزد؛ البته نوشتار این صحنه و کجا و دیدنش کجا؟!
این‌که کارگردانی بتواند با گردش‌های خوب دوربینش و فضاسازی مناسبش همچنین با متنی قوی روابط را به زیبایی هرچه تمام‌تر نشان دهد و احساسات مخاطب را قلقلک دهد اتفاق کمی نیست چون معمولا احساسات مخاطب خیلی سطحی و گذرا با دیالوگ‌ها و صحنه‌ها درگیر می‌شود اما شاید تأثیرگذاری‌اش به دقایق نکشد و عمق نفوذش نیز، اما این‌جا بدون من احساس را محاصره می‌کند و بعید می‌دانم فرار از آن به این سادگی‌ها باشد و این هنر توکلی است در ایرانیزه کردن احساسات در قالب فیلمنامه و همچنین قدرتش در گرفتن بهترین بازی از ستاره‌هایش.

در نظر بگیرید آن لحظه‌ای را که مادر از رضا می‌خواهد بیاید و با دخترش حرف بزند و از مجسمه‌های شیشه‌ای‌اش تعریف کند (شرمنده‌ام که حس، میمیک و بازی خیره کننده‌ی معتمدآریا را قلم من توان نگاشتن ندارد) وقتی رضا و یلدا در اتاق تنها می‌شوند حرکات جواهریان که خجالت، استرس، هیجان و نوعی شوق از آن می‌بارد به شدت دیدنی است؛ از چهره‌ی پارسا پیروزفر هم که درست نمی‌داند باید چه بگوید و در واقع در عمل انجام شده گیر کرده نمی‌شود به سادگی گذشت. وقتی هر دو نفر شروع به صحبت می‌کنند دیدنی است آن لحظه‌ای که رضا می‌گوید: "شما از همه‌ی دخترایی که من می‌شناسم بهترین" و یلدا در جوابش می‌پرسد: "شما خیلی دختر می‌شناسین؟!" ایرانیزه شدن و هدف‌گیری احساسات را می‌بینید؟ شاهکار این صحنه به همین‌جا منتهی نمی‌شود ولی من برای این که از لذت دیدن فیلم نکاهم ناگزیرم که تا همین‌جا دست نگه دارم گرچه که معتقدم اگر کسی اینجا بدون من را پلان به پلان هم تعریف کند به هیچ عنوان، اثر تازگی‌اش را برای دیدن از دست نمی‌دهد چرا که اینجا بدون من یک اثر سینمایی و تصویری تمام عیار است و هیچ کلام و نوشتاری نمی‌تواند به بکر بودنش خدشه‌ای وارد کند و هر وقت آن را ببینی بدیع و شگفت‌انگیز ظاهر می‌شود این همان چیزی است که سینما باید داشته باشد؛ جادوی تصویر.
اینجا بدون من دقیقا همانی است که باید باشد پرسه در مِه را نمی‌دانم... .


1390.5.30

 

پسا نوشت:

با توجه به کامنت‌هایی که از شما خواندم و فیدبک‌هایی که از این سو و آن سو گرفتم لازم دیدم توضیح کوتاهی بدهم.
گفته بودید این طور نوشتن نقد نیست و همچین در شأن منتقد نیست.
اولا که یادداشت فوق و نه نقد، طبیعتا نوشته‌ی کسی است که شیفته‌ی "اینجا بدون من" است.
ثانیا نقد هرگز به معنای کوبیدن اثر نیست. (ذهنیت غلطی است سعی کنید تغییرش دهید.) شاید اثری این‌قدر محسنات داشته باشد که بتوان به سادگی از ایراداتش چشم پوشید و این ابدا به معنای آن نیست که اثر مذکور ایرادی ندارد.
ثالثا من حالا حالا ها با کلمه‌ی "منتقد" فاصله دارم.
ممنون


برچسب‌ها: اینجا بدون من, اکران تابستان 1390