مهدی هاشمی و دیگر هیچسه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱-٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

آلزایمر

 

 

 

فیلمی به مدت 70 دقیقه اصلا فیلم سینمایی است؟ یا فقط قسمتی نه چندان خوب از یک سریال پر بازیگر است؟ آخرین ساخته ی احمدرضا معتمدی جز بازی خیره کننده و حتی در برخی موارد تکراری مهدی هاشمی و بازی روان مهران احمدی هیچ ویژگی مثبتی ندارد. فیلمی گیج و سردرگم که ظاهرا بناست از وفاداری و عاشقی حرف بزند و به واسطه‌ی عشق عمیق و وفاداری شخصیت اصلی داستان که مهتاب کرامتی آن را ایفا می‌کند ما را مبهوت و مجذوب کند و به همذات پنداری وا دارد و آن‌قدر تأثیرگذار باشد که به آن مردی که فرامرز قریبیان عهده دار ایفایش هست هیچ حقی ندهیم! (و شاید حسرت چنین عشقی را بخوریم و در دل تحسینش کنیم.)
شخصیت زن داستان بیشتر از این که وفادار به عشقش باشد به نظر دیوانه می‌آید؛ مهتاب کرامتیِ آلزایمر تلفیقی است از مهتاب کرامتی "بیست" و "آدمکش" چهره ی شلخته و نوع بازی اش بیست را تداعی می کند و دیوانگی توام با عشقش آدمکش را.
فرامرز قریبیان در تمام طول فیلم با میمیکش بازی می‌کند که قطعا کار آسانی نیست و قریبیان به خوبی از پسش بر آمده اما شخصیت پردازی‌ها آن‌قدر ضعیف است که بازی‌های نسبتا خوب هم نمی‌تواند کاری از پیش ببرد.
چطور می‌شود در یک روستا و محله‌ای کوچک، مردی مذهبی و اسم و رسم دار (فرامرز قریبیان) اجازه بدهد همسرش صرف عاشقی مردی غریبه را به خانه بیاورد، خودش را برای او بیاراید و حتی آن مرد شب را در همان خانه بخوابد! مردهای ایرانی به تمدن (می‌توانید به جای تمدن! کلمه‌ی دیگری بخوانید! جای مسعود کیمیایی و دغدغه‌های دوست داشتنی‌اش خالی) رسیده‌اند ولی نه تا این حد! از طرفی برادر (مهران احمدی) هم روی خواهرش تعصبی ندارد همه داد و فریادهایش به خاطر همسر فعلی خواهرش است که در واقع دارد از طریق او ارترزاق می‌کند. دخترِ مهتاب کرامتی هم که تکلیفش با خودش معلوم نیست، مشخص نیست شریک دزد است یا رفیق قافله! این میان تنها مهدی هاشمی است که همچنان خیره کننده ظاهر می‌شود؛ تک تک اکت‌های هاشمی زیبا و دیدنی است؛ سادگی‌اش، محبتش و... البته شوخ و شنگی‌هایش کمی حال و هوای "هیچ" را دارد که من این را می‌گذارم به حساب ناتوانی کارگردان وگرنه مهدی هاشمی اهل تکرار خودش نیست؛ این را به کررات ثابت کرده نیازی هم به برهان و دلیل ندارد. حرکات شیرین و بازی دوست داشتنی مهدی هاشمی تنها علتی است که می‌شود برایش دیگران را به دیدن آلزایمر تشویق کرد. صحنه‌ی معارفه‌ی او و مهران احمدی در کلانتری از آن صحنه‌هایی است که نمی‌شود و نباید به سادگی از آن گذشت. لحظاتی هم که یادگاردی در گوشه‌ی ذهن مخاطب بماند و با هر بار یادآوری‌اش لبخندی روی لبش بنشاند هم زیاد است مثل صحنه‌ای که از دیدن سفره‌ی صبحانه‌ای که مهتاب کرامتی چیده به وجد آمده و از توی رختخوابش با شیطنت به سمت سفره می‌جهد و وقتی کرامتی از او می‌پرسد دست و صورتت را نمی‌شویی؟ با عجله به سمت حوض وسط حیاط می‌دود با حرکتی دیدنی به صورتش آب می‌زند با عجله حوله را از کرامتی می‌گیرد و به صبحانه حمله‌ور می‌شود.
آلزایمر یک فیلم بی‌منطق است با شخصیت‌پردازی‌های ناقص و نیمه‌تمام که اگر بازی هاشمی را نداشت هیچ ویژگی مثبتی نداشت و محال بود بشود دقیقه‌ای به تماشایش نشست.
بد بودن فیلم در پی روایت بی‌منطقش از عشق وقتی کامل می‌شود که فیلم با پایان باز (شما بخوانید بی سر و ته) تمام می‌شود. یکی هم نیست بگوید پایان باز برای ایجاد تعلیق در ذهن مخاطب است و همچنین ادامه پیدا کردن فیلم در ذهن او، نه این که هرکس توان جمع کردن فیلم بی‌منطقش را ندارد یک لانگ شات (بعضا مدیوم شات) بگیرد و تیتراژ بالا بیاید بعد هم مدعی شود من فیلمم پایانِ باز است!! در مورد آلزایمر که تنها چیزی که با زمان کوتاهش به ذهن متبادر می‌شود این است که قسمت بعدی این سریال نچسب را می‌شود هفته‌ی دیگر تماشا کرد اگر وقت بود و البته اگر تا هفته بعد سایر شبکه‌ها سریال بهتری نداشته باشد!
کاش فاجعه‌ی آلزایمر به همین‌جا ختم شود و آقایان، راهیِ اسکارش نکنند تا این یک قسمتِ روی هوا از یک سریال بی‌نام و نشان حق بهترین فیلم ایران را نخورد!

 

پی‌نوشت: این مهدی هاشمی عجب اعجوبه‌ایست؛ عبارت هنرمندِ دوست داشتنی در موردش حق مطلب را ادا نمی‌کند؛ برای تعریف غولِ* زمان کودکی من انگار واژه‌ای نیست!

 

 

مهدی هاشمی

*مهدی هاشمی تمام کودکی من است و حالا برایم بازیگری تمام عیار و انسانی به شدت دوست داشتنی (روی به شدتش تأکید مؤکد دارم) سال 1369 (دقیقا همان سالی که من تازه به دنیا آمدم) دو کارگردان خاطرساز بیژن بیرنگ و مرحوم مسعود رسام سینمایی "علی و غول جنگل" را ساختند؛ مهدی هاشمی همان غول دوست داشتنی بود (البته طبعا من همان سال فیلم را ندیدم!) حدود ده سال بعد کارگردان "طلا و مس" سریال "غول چراغ جادو" را مقابل دوربین برد؛ آن هنگام 10-11 سال بیشتر نداشتم و کلی ذوق می‌کردم وقتی مهدی هاشمی از چراغ جادو بیرون می‌آمد.
این‌که من چقدر مهدی هاشمی را دوست دارم قابل نوشتن نیست اما این را خوب می‌دانم مهدی هاشمی و کلمه‌ی دوست داشتنی متقابلا به هم هویت می‌دهند.
همیشه سلامت باشی غولِ دوست داشتیِ من.

1390.6.12


برچسب‌ها: آلزایمر, اکران تابستان 1390