در انتظار معجرهدوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱-٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرسده مقیمی

نارنجی پوش

 

در انتظار معجزه


وقتی هنرمندی را دوست داری و خبر می‌رسد که از بین ما رفته حس خوبی نداری اما خوب می‌دانی که مرگ حق است و شتری است که در خانه‌ی همه می‌خوابد ولی وقتی هنرمند محبوبت زنده باشد و از نظر هنری بمیرد عزاداری‌ات به مراتب شدت می‌گیرد و هی حرص می‌خوری که چرا باید یک استعداد مقابل چشمانت بمیرد و تو هیچ کاری از دستت بر نیاید و تازه عمق فاجعه وقتی است که دوستانِ همکار می‌گویند کار امضای مهرجویی را دارد و بازگشتی است به روزهای اوجش و جنس طنز اثر تداعی‌گر اجاره نشین‌هاست!
"نارنجی پوش" حتی اگر فیلم خوبی باشد نقطه روشنی در کارنامه‌ی مهرجویی نیست که هیچ بلکه به ضرس قاطع اعلامیه‌ایست بر مرگ هنری وی و این برای من که هرگز نمی‌توانم "اجاره نشین‌ها"، "گاو"، "هامون"، "لیلا"، "پری"، "سارا"، "مهمانی مامان" و... را فراموش کنم بسیار دردناک است و متأسفانه به رغم علاقه‌ای که به شخص داریوش مهرجویی دارم و هرگز لحظات نابی را که برایم رقم زده از یاد نمی‌برم اما توانش را ندارم که به سبب نام او نارنجی پوش را ستایش کنم چرا که اثر دقیقا به خاطر نام او قابل دفاع نیست و حمایت کردن از آن بیشتر به نوعی اکت روان‌شناسانه می‌ماند به هنگام شنیدن از دست دادن عزیزی که دوست نداری مرگش را باور کنی.
انتخاب بازیگری که جز اولین کارش (آخر بازی-همایون اسعدیان) هرگز نقش یک بازی نکرده به عنوان نقش اصلی چندان کار شجاعانه‌ای نیست چرا که به نظر می‌رسد کارگردان به سبب علاقه‌ی شخصی‌اش به "حامد بهداد" و با آگاهی از محبوبیت و طیف گسترده‌ی هواداران وی او را برای این نقش برگزیده است تا به واسطه‌ی او فیلم سفارش شده‌اش که به شدت هم شعاری است و سوژه‌ی چندان جذابی هم ندارد با اقبال عمومی مواجه شود و گیشه را فتح کند.
مهم‌ترین ایرادی که متوجه نارنجی پوش است نبود کارگردانی است و این وقتی ایرادی نابخشودنی می‌شود که داریوش مهرجویی بر مسند کارگردان تکیه زده باشد. به نظر می‌رسد "حامد بهداد" کاملا آزاد بوده تا هر کاری صلاح می‌داند بکند و کسی هم نبوده که بگوید این مدل فحش دادن برازنده‌ی آدمی فرهنگی که تحت تأثیر فنگ شویی قرار گرفته نیست. تمام حرکات حامد بهداد در نارنجی پوش پیش‌تر در فیلم‌های دیگرش دیده شده و به نظر می‌آید نارنجی پوش کولاژی از بازی‌های بهداد در این چند سال اخیر است. داریوش مهرجویی چنان شیفته و واله بهداد شده که نه تنها نقش اصلی کارش را به او سپرده حتی دلش نیامده نامی متفاوت برای شخصیت اصلی قصه‌اش برگزیند به نظر می‌رسد تغییر در نام خانوادگی (حامد آبان) برای همذات پنداری با نقش رفتگر است که نام خانوادگی بهداد این همذات پنداری را سخت می‌کرد اما انتخاب ماه تولد "حامد بهداد" به عنوان نام خانوادگی شخصیت اصلی قصه در خور توجه است! در کنار تمام این‌ها مصاحبه‌ی مهرجویی گمانه‌زنی‌ام را مبنی بر بهداد زدگی او تقویت می‌کند. او در مصاحبه‌اش می‌گوید: "بعید نیست که حامد بهداد عکس برگردان خسرو شکیبایی شود" به نظر می‌رسد مهرجویی بیش از هواداران بهداد محو او شده و این برای کارگردانی مؤلف ابدا خوشایند نیست حتی اگر بهداد تا این حد بی‌نظیر باشد.
این شیفتگی عجیب مهرجویی باعث شده نارنجی پوش تبدیل شود به کاری که محوریتش توانایی‌های یک بازیگر است و به جای این که امضای کارگردان مؤلفش را داشته باشد، شلختگی‌های بازیگر نقش اولش را دارد که حتی در حد یک تله فیلم هم سامان دهی نشده. آسمان محبوب به قطع از نارنجی پوش کار ضعیف‌تری است با این تفاوت که می‌شود، با قاطعیت آسمان محبوب را یکی از ضعیف‌ترین کارهای مهرجویی دانست اما در مورد نارنجی پوش بدون تقلب از روی تیتراژ نمی‌شود مطمئن بود که با کار چه کسی مواجه هستی و آیا اثر متعلق به مهرجویی است یا نه و این دقیقا بدترین قسمت نارنجی پوش است.
فیلم علاوه بر تکیه‌‌ی تمام قدش بر حامد بهداد و در سایه قرار گرفتن همه در مقابل او، منطق روایی صحیحی هم ندارد متحول شدن آدمی که کثافت از زندگی‌اش بالا می‌رود با خواندن چند کتاب که مجموعا صد صفحه هم نمی‌شود آن چنان بی‌منطق است که مخاطب را به خنده وا می‌دارد و یا همچنین متقاعد شدن همسر حامد آبان در پایان فیلم کاملا بی‌منطق است. به جز آن صحنه‌ای که رفتگران برای بازیافت وارد محوطه‌ای پر از زباله می‌شوند و از شدت بوی آزار دهنده حامد آبان نمی‌تواند در آن محیط بماند و حالش بهم می‌خورد باقی سکانس‌ها بیش از حد شعاری در آمده. سکانسی که حامد بهداد با خانواده‌ای در پارک (آن هم کاملا به سبک ناصر فیلم جُرم و به همان شدت لات مآب) به خاطر ریختن زباله درگیر می‌شود و سکانسی که با پسرش شعری رَپ می‌خواند و جارو می‌کشد به شدت زننده است! و چقدر حیف که یکی از بدترین سکانس‌های فیلم که یادآور کمدی‌های سخیف است به عنوان معرف آخرین فیلم کارگردان بهترین کمدی ایران (اجاره نشین‌ها) دائم از تلویزیون پخش می‌شود و داغ دل هواداران مهرجویی را تازه می‌کند!
لیلا حاتمی ایفاگر نقشی بی منطق است زنی نخبه که وقتی به ایران بازمی‌گردد با شوهرش مواجه می‌شود که رفتگری را برگزیده و همچنین با معلم بچه‌اش روبرو می‌شود در شرایطی که خانم معلم تمام زندگی‌اش را به بهانه‌ی پاک‌سازی و فنگ‌شویی در کارتون ریخته و دکور خانه‌اش را به کل تغییر داده؛ لیلا حاتمی با دعوایی سرسری کنار می‌‌آید و خیلی راحت حس زنانه‌اش مقابل معلم فرزندش فروکش می‌کند. از طرفی با جارو کشیدن در خیابان حس خوبی پیدا می‌کند (واقعا چرا باید یک نخبه با جارو کشیدن و به قول حامد آبان با شنیدن صدای برخورد چوب‌های جارو با آسفالت خیابان احساساتی شود؟!) چرا باید بخواهد بچه‌اش را قاچاقی از مرز خارج کند بعد ناگهانی برگردد و در آخر هم نارنجی پوش شود و زباله زدایی کند؟! اما با این حال لیلا حاتمی این بی‌منطق بودن را این‌قدرحرفه‌ای درآورده و این‌قدر شخصیت را  باور پذیر کرده که انگار با تمام علامت تعجب‌های ذهنت مجبوری او را بپذیری؛ لیلا حاتمی است دیگر؛ کارش را می‌کند در آسمان محبوب هم کرده بود.
مضحک‌ترین آدم‌های قصه خبرنگاران هستند که در رأس‌شان طناز طباطبایی است. اصلا معلوم نیست این خانم چرا هروقت حامد آبان را می‌بیند از فرط شادمانی بالا و پایین می‌پرد! چرا با جارو کشیدن‌های او این‌قدر سر ذوق می‌آید؟! اصلا این خانم خبرنگار چرا این‌قدر الکی خوشحال است؟ مگر رفتگر شدن همکار آدم این‌قدر ذوق دارد؟ با احترام به تمامی رفتگران زحمتکش و دوست‌داشتنی مگر رفتگر شدن کسب مقام اسکار است که تا مدت‌ها تیتر یک روزنامه‌ها باشد؟ (به خدا اگر مطبوعات اسکار را این‌قدر تحویل گرفته باشند که حامد آبان را) این همه آدم‌های مهم تحت تأثیر محیط زیست و حفظ آن هستند تیتر یک که هیچ تیتر آخر هم نمی‌شوند تازه اگر هم بشوند یکبار نه هر روز!
چرا وقتی رفتگری از غم رفتن فرزندش کارش به بیمارستان می‌کشد شهردار به بالینش می‌رود و سخنرانی می‌کند؛ متروی تهران را آب برداشته شهردار درست و درمان حرف نمی‌زند و به جای خودش سخنگو می‌فرستد بعد برای احوال ناخوش عکاسی که رفتگر شده به بیمارستان می‌رود؟
این همه بی‌منطق بودن قصه آن هم در فیلم مهرجویی عذاب آور است. این که بر این باورم نارنجی پوش اعلامیه‌ای است بر مرگ هنری مهرجویی به این خاطر است که آخرین اثر وی دقیقا خودِ او را ندارد. مهرجویی کارگردانی مؤلف است که صاحب سبک خاصی است و جهان‌بینی منحصر به فردی دارد اما نارنجی پوش اصلا مهرجویی را ندارد که سبک و جهان بینی او را داشته باشد؛ به جای نام کارگردان می‌شود خیلی ساده نام یکی از هواداران بهداد را قرار داد و تازه بهتر باورش کرد. هر کارگردان بزرگی کار ضعیف دارد و این قطعا به دور از انصاف است که با یکی دو کار بد مهرجویی را تمام شده دانست! اما فرق هست میان کار بد با کار بی هویت، کار بد امضای صاحب اثر را دارد اما مخاطب همیشگی او را ارضا نمی‌کند و به دلیل ضعف‌هایی که دارد می‌شود نقطه‌ی تاریکی در کارنامه‌ی فیلمساز اما وقتی کاری این‌قدر بی نام و نشان از صاحبِ اثر باشد و تنها محلی باشد برای جولان دادن بازیگری که عجیب به تکرار افتاده و دقیقا به علت این که اصلا کارگردانی نشده یکی از ضعیف‌ترین بازی‌های دوران بازیگری‌اش را به نمایش گذاشته دیگر نمی‌شود آن را کارِ ضعیف آن کارگردان قلمداد کرد، فقط باید تیتراژ را گشت و نام مهرجویی را که به کار الصاق شده و خواند و دائم از خود پرسید مهرجویی‌اش کجاست؟ آیا سهم مهرجویی به جای گرفتن بازی‌هایی خیره کننده؛ چیدن میزانسن‌های حرفه‌ای و به چالش کشیدن مفاهیم مهم اجتماعی و فلسفی فقط نامی است در تیتراژِ کاری سفارشی که دقیقا پاشنه آشیل‌اش همان ستاره‌ایست (!) که با تکرار تمام آثاری که پیش‌تر اجرا کرده کار را در حد کاریکاتور نگه داشته است؟ واقعا نباید از تمام شدن مهرجویی سخن گفت وقتی با تجربه‌ای عظیم چنان غرق در ستاره‌ی محبوبش می‌شود که تمام آبرویش را خرج او می‌کند و اجازه می‌دهد او هر چه دل تنگش می‌خواهد بگوید؟ و حتی با این زیاده‌روی استعداد های بهداد را هم هدر می‌دهد. آیا نباید برای تمام شدن مهرجویی مغموم بود در شرایطی که آن‌چه در فیلم به نظر می‌رسد این است که تنها کاری که مهرجویی کرده این بوده که تمامی آثار بهداد را ببیند، بهترین قسمت‌هایش را گلچین کند و آن‌ها را بهم بچسباند! واقعا این‌ها اتفاقات کمی است در سینمای مهرجویی؟! واقعا باید فقط به خاطر نام او این کاریکاتور سفارشی را تشویق کرد؟
من بعد از آسمان محبوب امید به احیای مهرجویی داشتم و مطمئن بودم آن کار ضعیف از زیر دست کاگردان هامون در رفته اما نارنجی پوش برای من شات آخر بود مگر معجزه‌ای رخ دهد.

1391.2.3

لینک مطلب


برچسب‌ها: نارنجی پوش, اکران بهار 1391