برای دوست‌داشتنی‌ترین مادر سینمای ایرانپنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱-۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

فاطمه معتمدآریا

 

برای دوست‌داشتنی‌ترین مادر سینمای ایران

می‌خواهم از محبوب‌ترین و ملموس‌ترین مادر سینمای ایران بنویسم؛ خیلی‌ها بهترین مادر سینمای ایران را رقیه چهرآزاد می‌دانند اما راستش سن من قد نمی‌دهد به مادر مرحوم علی حاتمی گرچه به کررات مادر را دیدم  و دوستش دارم اما وقتی می‌خواهم مادرهای ماندگار سینما را به یاد بیاورم فقط تصویر یک نفر است که قاب ذهنم را پُر می‌کند.
هفت، هشت ساله بودم که مهر مادری را دیدم داستانش راجع به پسربچه‌ی تخسی بود که دوست داشت فرزند مادر قصه باشد؛ این پسربچه‌ی یتیم عاشق مادری شده بود که یک دختر کوچک داشت و اینقدر رفت و آمد تا بالاخره پایش به خانه‌ی آن مادر و دختر باز شد؛ اما مادرِ دختر که احساس ناامنی و خطر می‌کرد با بهزیستی تماس می‌گیرد و پسربچه‌ی قصه فرار می‌کند هرگز باز نمی‌گردد. شاید با خودتان بگویید خب این قصه مادرانه بودنش کجاست؛ شاید خیلی‌ها بگویند بار عاطفی قصه بر روی دوش "حسین سلیمانی" است که نقش آن پسربچه را این‌قدر دوست‌داشتنی کرد (البته من منکرش نیستم)؛ اما برای درک و لمس حس مادرانه، تعریف قصه‌ی فیلم کافی نیست و شاید حتی در نظر اول خیلی هم مادرانه و عاشقانه به نظر نیاید اما باید دید نگاه و حالات فاطمه معتمدآریا را در مهر مادری.
مهر مادریِ کمال تبریزی فیلم دوران بچگی من است حالا هم من، هم حسین سلیمانی و هم گلشید اقبالی (دختری که نقش دختر معتمدآریا را بازی می‌کرد) بزرگ شده‌ایم اما فاطمه معتمدآریا همان مادر دوست‌داشتنی بچگی‌های ماست او هیچ تغییری نکرده و هنوز نگاهش، دلشوره‌اش، داد و دعواهایش و همه و همه مادرانه است. گذر زمان کمی چهره‌اش را شکسته کرده اما جنس محبتش، حسی که به جان مخاطبش می‌ریخت هیچ تغییری نکرده است. بعد از مهر مادری خیلی‌ها نقش مادر‌ را بازی کردند و اتفاقا ماندگار هم شد اما هیچ‌کدام برای من معتمدآریا نشدند تا زمان گذشت و گذشت و "گیلانه" اکران شد.
ساخته‌ی فوق‌العاده‌ی رخشان بنی‌اعتماد گریم سنگینی روی چهره معتمدآریا نشانده بود. پیر و خمیده بود اما نگاهش همان بود همان نگاه همیشگی؛ گریم، گذر زمان و هیچ‌چیز دیگر نمی‌توانست حس همیشگی معتمدآریا را پنهان کند او همان بود منتها این بار مادر اسماعیلی بود که وقتی دچار حمله مغزی می‌شد ناخواسته او را به شدت به گوشه‌ای پرتاب می‌کرد و هنگامی که حالش خوب می‌شد و رد کبودی را روی صورت مادرش می‌دید و می‌پرسید که چه شده؟ معتمدآریا آن نگاه محشرش را از او می‌دزدید و می‌گفت که زمین خورده است؛ برای پسر قطع نخاعش شعر می‌خواند و می‌گفت: منتظر دامادی اوست؛ حاضر هم نمی‌شد که اسماعیلش را به آسایشگاه بفرستد. گاه زیر فشار دردهای مادری کم می‌آورد و گریه می‌کرد اما اسماعیل هرگز اشکش را ندید.
به نظرم سینمای ایران کامل‌تر از گیلانه مادری نداشته و خوش به حال اسماعیل ...
از گیلانه که گذشت هیچ مادری به دلم ننشست و مطمئن بودم که دیگر هیچ‌کسی نمی‌تواند جای او را بگیرد؛ جای بغضش را، جای کمر خمیده‌اش را، جای خنده‌هایش را و از همه مهم‌تر جای نگاهش را.
تمام این سال‌ها سینما هرچه کرد گیلانه نشد تا بهرام توکلی "اینجا بدون من" را ساخت؛ چهره‌ی مادر اینجا بدون من با مادر مهر مادری و گیلانه تفاوت داشت اما مهربانی‌اش، دلسوزی‌اش، لب گزیدن‌هایش، آب پرتقال‌ گرفتنش برای یلدا و ته‌دیگ کشیدن‌اش در ظرف برای احسان، دنبال وام دویدن برای خریدن کاناپه، دعوا کردن‌هایش به خاطر عشق فیلم بودن احسان، دنبال شوهر گشتن برای یلدا، ترسش از سیگاری بودن خواستگار احتمالی یلدا، گریه‌هایش و آن نگاه عمیق و دوست‌داشتنی مادرانه‌اش... همان بود که باید.
هرچه فکر می‌کنم می‌بینم سینمای ایران هیچ مادری کامل‌تر از معتمدآریا ندارد.
حالا آن پسربچه‌ی مهرمادری برای خودش مردی شده، اسماعیل گیلانه هم شاید حالا دیگر اصلا نفس نکشد و جسمش در مقابل آن همه درد تسلیم شده باشد مثل خیلی از جانبازهایی که در تنهایی از بین ما رفتند و کسی نه حال خودشان را پرسید نه حال گیلانه‌های‌شان را، احسان و یلدا هم حتما سر و سامان گرفته‌اند و رفته‌اند پی زندگی‌شان، اما معتمدآریا هنوز هم عاشقانه، ملموس‌ترین و محبوب‌ترین مادر پرده‌ی نقره‌ایست.
روزت مبارک گیلانه ...


1391.2.23

لینک مطلب


برچسب‌ها: دل‌نوشته, فاطمه معتمدآریا, بهار 1391