وقتی برای تو فرهادها هم سوگوارند چه انتظاری است از شیرین‌ها؟چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱-٤:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرسده مقیمی

خسرو شکیبایی

 

 

وقتی برای تو "فرهاد"ها هم سوگوارند چه انتظاری است از "شیرین‌"ها؟

 

چهار سال گذشت و من در طی این چهار سال با این که با هر بار آمدن نامت گریستم اما هنوز بغضی که وقتی آن جمعه‌ی لعنتی آن زیرنویس لعنتی‌تر! اعلام کرد که تو رفتی بر گلویم نشست، نترکیده است...
چهار سال گذشته است و من هنوز با شنیدن صدایت عشق وجودم را پر می‌کند و باورم نمی‌شود که صدای عشق چهار سال است که نیست...
بعد از چهار سال وقتی کنار اسمت "مرحوم" و "زنده‌یاد" می‌گذارند تهی می‌شوم...
چهار سال می‌گذرد اما هنوز در گوشم زنگ می‌خورد نوای "شین" گفتنت...
هنوز وقتی کسی می‌گوید "عاطفه" یاد تو سبب می‌شود روحم روی جسمم آوار شود...
امسال هفتم فرودین پیشت بودم با هم تولد گرفتیم، یادت می‌آید؟ اما من بیست و هشتم تیر ماه را نمی‌خواهم اصلا این صفحه از تقویم را نمی‌خواهم؛ من سال‌مرگ تو را نمی‌فهمم همان‌طور که مرگت را نفهمیدم...
من هنوز فروغ می‌خوانم با صدای تو، سهراب هم...
من هنوز فکر می‌کنم به تک‌تک جمله‌هایی که گفتی و فکر می‌کنم چقدر جمله‌هایت از جنس خودت بود، پر از عشق و وفاداری و یقین دارم که هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق...
من فکر می‌کنم به این اواخر که دستت می‌لرزید به این اواخر که صدایت مرتعش بود و فکر می‌کنم لرزش هم نمی‌توانست از ابهت دوست‌داشتنی‌ و شیرینیِ بی‌چون و چرایش بکاهد...
من فکر می‌کنم به این که تو هرگز خداحافظی نمی‌کردی و موقع رفتن هم سلام می‌دادی و می‌اندیشم که شاید چون هرگز خداحافظی نکردی من رفتنت را باور نکردم و نمی‌کنم...
من فکر می‌کنم که گفته بودی: "تا زنده‌ای در برابر کسی که به خودت علاقه‌مند کردی مسئولی" و می‌خواهم بدانی من هرگز مرگت را باور نکرده و نمی‌کنم؛ تو زنده‌ای و در برابر من مسئولی!
آخ خسرو... از آن جمعه‌ی لعنتی و آن زیرنویس لعنتی‌تر! چهار سال می‌گذرد و این بغض بعد از چهار سال اشک ریختن نمی‌ترکد...
آخ خسرو... این‌که دیگران می‌گویند رفتی و من هرکاری می‌کنم نمی‌توانم بودنت را به‌شان نشان بدهم دستی شده دور گلویم و هر روز تنگ‌تر می‌شود...
آخ خسرو... نکند راست می‌گویند که تو رفته‌ای و تلخی مکرر و مداوم این روزها نشئت گرفته از نبودن توست؟
آخ خسرو... نکند چون تو نیستی که فریاد بزنی: " اصلا چه معنی میده کسی با کسی قهر کنه؟" همه با هم قهرند؟
آخ خسرو... نکند تو واقعا رفته باشی؟ نه من رفتن هر که را باور می‌کنم جز تو...
باید بیایی یک روز مقابلم بنشینی و سرت را کمی به چپ خم کنی و موهایت که رنگش به شب طعنه می‌زد با لَختی منحصر به فردش به یک‌سو جاری شوند و همان لبخند همیشگی را بزنی و همان بغض همیشگی را داشته باشی و همان‌طور که می‌گفتی "عاطفه" بگویی: مرسده! بعد نگاهت کنم و تو برایم آن شعر فروغ* را بخوانی همان که پیش‌تر هم خوانده بودی و این بار فقط برای من بخوانی خسرو، فقط برای من و من چشم‌هایم را ببندم و با طنین مسحور کننده‌ی صدایت پرواز کنم و وقتی چشم می‌گشایم هر کجا باشم جز دنیایی که دیگر عشق ندارد، شیرینی ندارد، "شیرین" ندارد و اگر هم داشته باشد شیرین‌اش "خسرو" ندارد...


*به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ
که با من از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
و به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را
ار تخمه های سبز می انباشت
سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام
از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر ازعشق می شود
و من در آستانه
به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم داد.

 

 

1391.4.27




برچسب‌ها: دل‌نوشته, سال‌مرگ خسرو شکیبایی, تابستان 1391