به بهانه‌ی سالروز تولد مسعود کیمیایی محبوبم

مسعود کیمیایی

 

به بهانه‌ی سالروز تولد مسعود کیمیایی محبوبم

 

نوشتن برای میلاد تو، سخت‌تر از آن چیزی است که در تصور آید.
دنیایی که تو برای من ساختی و من به آن پایبندم برایم بسیاری از شیرینی‌ها را تلخ کرده و دروغ است که بگویم هرگز دَم نزدم و گلایه نکردم اما دروغ نگفته‌ام اگر بگویم پایَش ایستاده‌ام، حرف حالا نیست سال‌هاست که پای دنیای‌مان ایستاده‌ام مسعود خان.
طبعا و قطعا من هم مثل تمام قهرمان‌های قصه‌های تو که یکایک‌شان را به اندازه‌ی خودت دوست می‌دارم زخم خورده‌ام و تنهایم؛ دنیای ما را مسخره می‌کنند اما فکر می‌کنم مهم نباشد، مهم این است که من به دنیایی که تو به من آموختی معتقدم و بدان تعلق خاطر دارم.
این‌جا تهران است اما نه با "ط"، این‌جا تهران است سال 1391 و کمتر کسی است که معنای دوستی را بفهمد (این "کمتر کسی" را که می‌گویم هم خودم زهرخند می‌زنم هم یقینا تو و قهرمانانت؛ خودمان هم می‌دانیم که دیگر همان کمتر کسی هم نیست، اما...) این‌جا کلان شهر تهران است و این‌قدر بزرگ شده که دیگر "لاله‌زار" بالای شهرش نیست... این‌جا تهران است در آخرین دهه از سده‌ی 300 و روز به روز دنیای من و تو راه نفسش تنگ‌تر می‌شود اما باز گمان می‌کنم مهم نباشد؛ مهم ایمان ماست به رفاقت، به حرمت‌اش، به تقدس‌اش و ... به این‌که نباید گذاشت مدرنیته و دنیای یخی امروز نابودش کند یا منحصرش کند به منافع شخصی، سرگرمی و ... ما حرمت رفاقت را می‌دانیم و سعی داریم آن را ارج نهیم. مهم نیست که ما را استهزا کنند و بگویند در 50 سال پیش گیر کرده‌اند! مهم نیست پاشنه‌های خوابانده‌مان را به سخره بگیرند و به رفیق‌بازی‌های‌مان بخندند؛ مهم نیست وقتی عزادار از دست دادن رفیقی هستیم دیگران قهقهه بزنند و بگویند: "حوصله داری؟! این نشد یکی دیگه، چه تحفه‌ای بود مگه؟!"
مسعود دوست‌داشتنی من این‌جا تهران است جایی که برای آدم‌ها تاریخ انقضا تعیین می‌کنند، این‌جا هر چیز کهنه دل آدم‌ها را می‌زند، این‌جا دیگر جمله‌ی همیشگی تو معنایی ندارد: "همه‌چیز تازه‌ش خوبه الا رفیق که کهنه‌ش خوبه" این‌جا کسی رفیق را از لباس و کفش و وسایل آرایش و پیرایشش جدا نمی‌کند همان‌قدر که یک مسواک یا جوراب کارایی دارد یک رفیق هم؛ تازه شاید رفیق کمتر...! البته خرده نمی‌شود گرفت این روزها ارزش هرچیزی بیشتر از آدمیزاد است، حتی ارزش مرغ!
این روزا آدم‌ها را می‌شود با منافع تاخت زد اصلا هم فرقی ندارد که آن آدم رفیق باشد، مادر باشد یا حتی همسر...
بحث‌ها می‌کنند برای اثبات دمدگی تعصب و غیرت؛ حتی مکتب ارائه می‌کنند، بگذریم...! درد بسیار است...
این روزها به سیاه و سفید بودن فیلم‌های تو می‌خندند چون گمان می‌کنند که حالا دنیا رنگی است و هیچ نمی‌فهمند سیاه و سفید بودن فیلم‌های تو سفیدی‌اش را وامدار دنیای من و توست وگرنه دنیای بی‌عشق و دوستی آن‌ها که تیرگی‌اش حتی به سیاهی طعنه می‌زند! حالا رنگی بودن پیشکش...
می‌دانی مسعود فکر می‌کنم می‌شود به تنهایی‌مان ببالیم چون بُر خوردن با این جماعت یخی هیچ مایه‌ی مباهات نیست!
تمام کسانی که پیرو دنیای تو هستند تنها و خسته‌اند اما فکر می‌کنم این تنهایی و خستگی شرف داشته باشد به تسلیم شدن در برابر این دنیای عجیب که ما هیچ نمی‌شناسیمش و توانش را نداریم که با آن خو بگیریم.
هربار زمین خوردم قصد کردم ترک کنم دنیایی را که تو برایم ساختی و راستش گاهی شک می‌کنم که خودت هنوز پایبندش باشی...، خواستم همرنگ جماعت باشم تا کمتر زخم بخورم، تا نایی برای ایستادن بماند... اما نه! من مال دنیای دیگری نیستم من دنیای خودم را دارم؛ زمین خوردن، زخم خوردن و شکستن می‌ارزد به وا دادن!
اَمردادی نازنین من، فکر می‌کنم تنها بمانیم و حسرت رفاقت را به گور ببریم شرف دارد به این‌که تسلیم آدم‌آهنی‌های اطراف‌مان شویم که با به سخره گرفتن ما سعی در پوشاندن ضعف دنیای سیاه خود دارند؛ حکایت غریبی است این خود را به خواب زدن و من و تو خوب می‌دانیم که خوابیده را می‌شود بیدار کرد اما آن‌کس که خودش را به خواب زده هرگز...
این‌که گفتم نوشتن برای تولدت دشوار است به دلیل دستی است که جامعه دور گلوی دنیای‌مان حلقه کرده و این مدتی است خنده را برای‌مان سخت کرده است در حالی که باید جشن تولدت را با خنده آذین بست، اما دست من خالی است برای آذین‌بندی، این دست‌های خالی را بر من ببخش رفیق...
شاید روزی این نیز بگذرد…


خالق دنیای من زادروز بودنت هزاران بار شادباش؛ مانا باشی و برقرار

 

1391.5.7

 

/ 1 نظر / 41 بازدید
حامد

به عنوان کسی که تو این دنیا زندگی میکنه میفهمم پستت رو...منم تبریک میگم تولد کیمیای سینمای ایران رو.[گل]...مسعود کیمیایی همیشه با من هست.